یاد باد آن روزگاران یاد باد
یاد و خاطره ی روزهای تلخ و شیرین دانشگاه تهران
در مورد موسیقی هم گفته ننویس. مطلب من فقط این دو تاست. --------- آدم وقتی اسم انگلیسی مریضیشو می شنوه یه جوری میشه، نه؟! فردای اون روز رفتیم تو دل طبیعتو جاتون خالی یه کباب خفن درست کردیم.چه قدر خوش گذشت غافل از اینکه این آخرین روزای خوش من بود وقتی جمعه بعد یه سفر ۴ روزه به تهران برگشتیم.فرداش قرار شد من برای یه جلسه کاری برم پیش محسن ح و امیر م که مشکلات کاریه شرکتو بررسی کنیم.وقتی بهشون زنگ زدم تلفن هر دو خاموش بود.نگران شدم فرداش فهمیدم به خاطر شکایت ارباب رجوع جفتشون افتادن تو زندان.دنیا دور سرم چرخید از آسمون به زمین افتاده بودم.تا یک ماه تو حالت گیجی بودم.هر روز میومدم دانشگاه ولی سر کلاس نمیرفتم از صبح تا غروب میشستم تو ریور سایدو فکر میکردم.خلاصه سرنوشت برام یه نسخه تلخ نوشت.اینم یه عکس از اون روزای خوش: بین دو دانشکده ی علوم و فنی دانشگاه تهران یه حوض بزرگ وجود داره و اطراف این حوض یه فضای سبز خیلی قشنگ با درختای تنومندی به سن دانشگاه وجود داره٬ضلع شمالی این حوض یه کتیبه ی سنگی سفید رنگ بزرگ وجود داره که تا اونجایی که خاطرمه من سال سوم دانشگاه بودم که بنا شد.ضلع شمال غربی این حوض یه منطقه دنجی وجود داره که بهش میگن ریور ساید.وجه تسمیش هم اینه که در کنار این منطقه دنج آب رد میشه برای آبیاری درختا واسه همینه که ما بهش میگیم ریور ساید.گلاب به روتون قسمت شمالیه ریور ساید هم دستشوییه.اما چرا من با این نقطه از دانشگاه این قدر انس گرفتم؟ از سال سوم دانشگاه بود که من دیگه بلافاصله که کلاسام تموم میشد دیگه بدو بدو نمیومدم خونه و معمولا تا ۷٬۸ شب تو دانشگاه با بامداد و سایر بچه ها میموندیمو وقتمونو صرف پیشرفت علم تکنولوژی میکردیم و به خاطر اینکه ریورساید خیلی سایه باحالی داشت میرفتیم اونجا. کم کم من با ریور ساید چنان انس گرفتم که بیشتر ساعات دانشگاه منو اونجا میشد پیدا کرد.یه صندلی تو قسمت بالا شهر ریور ساید بود که من سندشو به اسم خودم زده بودم.یادش بخیر یه روز ۴ تا از دخترای بچه پرروی دانشکده ی خودمون اومدن ریور ساید ولی چون همه ی صندلیا شوهر کرده بودن از من اجازه خواستن رو صندلی که من روش لم داده بودم بشینن.منم از اونجایی که خیلی جنتل مرد بودم قبول کردم اما اونا یه فکر شیطانی و البته آمیخته به سیاست پلید اسرائیلی تو سرشون بود.اما اون فکر شیطانی چی بود؟؟؟ فکر بد نکنید میخواستن با پر رویی و البته خجالت دادن من صندلیو صاحب شن ولی از اونجایی که من از اونا پررو تر بودم سر جام دراز کشیدم.چون ظاهر من به برادرای فاشیست بسیجی شبیه بود برای فراری دادن من سعی کردن با بلند کردن صدای آهنگ موبایلشون که آهنگای شیطانیه حاج آقا ساسی مانکنو پخش میکرد استفاده کنند غافل از اینکه من خودم یکی از طرفداران این بزرگوار و هم رزم ایشون یعنی حاج آقا علیشمس بودم.در نهایت وقی کیدشون کمکی بهشون نکرد و دوستان ارازل تشریف بردن.داستان های بسیار زیادی برای من تو ریور ساید اتفاق افتاده که بیان همشون تو یه پست نمیگنجه بنابر این هر از چند گاهی خاطرات جالب ریور سایدو مینویسم. چو ریور ساید نباشد تن من مباد............................................شاید این جمعه بیاید شاید تمرینم برای جلسه ی بعد، آهنگ Greensleeves هست. مطالب زیر رو از وبلاگ سازدهني Harmonica پیدا کردم که این آهنگ رو معرفی می کنه. نقاشی هم در ویکی پدیا موجود هست. My Lady Greensleeves as depicted in an 1864 painting by Dante Gabriel Rossetti از مشهورترين و محبوب ترين ملودي هاي تاريخ موسيقي است . گفته مي شود كه اين ترانه در نيمه ي نخست قرن شانزدهم مشهور بوده و احتمالا شاه هنري هشتم (1547- 1499) آن را ساخته است. اين آهنگ در نمایشنامه ي "خانم هاي شاد ويندسور" اثر ويليام شكسپير استفاده شده است. در قرن هفدهم نيز اشراف عصيانگر بر روي اين ملودي اشعار سياسي گذاشتند . گفتني است بارها و بارها از این موزیک اقتباس شده اما قدیمی ترین و معروف ترین اجراي آن که بسياري از متولدان دهه هاي پنجاه و شصت در ايران آن را به یاد می آورند موزیک کارتون دختری به نام نل است . نمونه ي صوتي سازدهني را از اينجا دانلود كنيد . اينجا هم يك ملودي گيتار از اين قطعه براي شما گذاشته شده است .
ترانه Greensleeves با اجرای ریچی بلک مور و صدای کندیس نایت،همسر ریچی بلک مور را از اينجا بشنويد .
متن ترانه هم موجود است : ( Words by King Henry VIII ) در اون جلسه ای که من به خانم وفایی گفتم اگه کارتون سخته در عوض پولش هم خوبه، خدا شاهده من قصد توهین نداشتم. کلا ۲۰۰ هزار تومن دادم به خانم وفایی، بدون هیچ نتیجه ای. ایشون می رفت تو گذشته ی من و به نتایجی می رسید که کاملا غلط بود. من میگم اگه ۱ ریال هم از کسی پول می گیریم باید به همون اندازه کار انجام بدیم. یا اگر می گم منو نمی فهمه، نه اینکه منظورم این بوده که بهش بگم نفهم! نه، چیزایی که من می خوام بهشون برسم، کارایی که می خوام بکنم، ایشون درک نمی کرد. کسی در دنیا وجود نداره که خواسته های همه ی آدمای روی زمین رو درک کنه. ایشون مرتب میگفت درس بخون، دانشگاه تهران برو. همین دانشگاه بود منو این جوری کرد خانم وفایی عزیز. من بهشون گفتم که با توجه به چیزایی که برام تعریف کردید، شما واقعا به اون آدما کمک کردی. خبر دارم که چند تا آدم رو به زندگی برگردوندی. این واقعا عالیه. من میگم روش ایشون روی من اثر نداشت. چه خوب میشد که زودتر از اینا به من می گفت که رواندرمانگرم رو عوض کنم. تاریخی امّا بدون تاریخ ، بدون شرح! این عکس یوسف و حامد و اکبر هست که روزی که خاتمی می خواسته بیاد دانشگاه گرفته شده. یوسف همونیه که کاپشن سفید داره و نقطه ی سبز روشه. اون یکی هم که قرمزه حامده. واقعا باید از مامانم تشکر کنم که به حرفای انتقاد آمیز من با صبر و حوصله ی تمام، گوش میده و عصبانیت های منو تحمل می کنه. می دونم خیلی اذیتشون کردم. شاید برای اینکه بیش از این رنجشون ندم بهتر باشه برم بیمارستان. من هرگز دچار توهم نبودم، هرگز این طور نبود که هروقت می خوابم خواب هایی ببینم که منو آشفته می کنه. از وقتی که دکتر رضا محقق قرصای منو زیاد کرده من دچار توهم شدم. مثلا یه روز که تو خواب خون دماغ شده بودم –که از اثرات حرفای خانم پروین وفایی بود- وقتی بیدار شدم خواستم اون خونایی که تو دهنم رفته رو بریزم دور. به رختخوابم نگاه می کردم ولی داشتم اونو دستشویی می دیدم و ریختم رو رختخوابم! دیگه اینکه یه روز که روی یه تخت دو نفره خوابیده بودم و فاصله ی زیادی تا انتهای سمت راست تخت نداشتم، توی خیال داشتم می دیدم که فاصله ی زیادی هست و نزدیک بود بیفتم و سرم بخوره به میز بغل تخت که یه دفعه فهمیدم که توهم بوده. امروز هم سه تا استکانی که توی سینی بود رو من 4 تا دیدم و فکر کردم بابام اومده خونه و داشتم تو خونه دنبالش می گشتم. عصر هم خیلی حالم بد بود و خوشبختانه به خودم یا شیئی صدمه نزدم. خسته شدم. دیگه تصمیم گرفتم از امروز کلا قرصارو بزارم کنار، هر چند بابا کاملا مخالفه و میگه تدریجی این کارو بکن ولی دیگه خستم، خیلی خستم. خانوادم فکر می کنن فقط قرصی که اخیرا اضافه شده رو نمی خورم. در زندگی تنها کار مفیدی که دارم انجام میدم اینه که به شکل خیلی خیلی جدی پیانو تمرین می کنم و از پیشرفتم رضایت دارم، هر چند گاهی پیانوی مزخرف آموزشگاه یا استرس هایی که خانوم وفایی بهم می داد و یا گاهی که یه قطعه رو خوب تمرین نمی کنم باعث میشه سر کلاس بد بزنم. یه پسری تندخویی بود که با رفتارش دوستاشو ناراحت میکرد.با اینکه زود پشیمون میشد و از دوستاش عذر خواهی میکرد اما یه روز به خودش اومد و دید دیگه هیچ دوستی اطرافش نیست.خیلی احساس تنهایی کرد.یه روز با پدرش درد ودل کرد.پدر خوب به حرفای پسر گوش کرد و یه راه حل بش پیشنهاد کردو این قولو ازش گرفت که تا پایان ماجرا کنجکاوی نکنه و علت این کارارو از پدر نپرسه تا وقتش٬پسر هم قبول کرد.اما راه حل چی بود؟پدر به پسرش گفت که هر وقت که کسیو ناخواسته ناراحت کرد٬پایان اون روز رو دیوار اتاقش یه میخ به دیوار بکوبه.پسر از این راه حل تعجب کرد اما طبق قولش علتشو نپرسید از این ماجرا یک سال گذشت و از اونجایی که اخلاق پسر درست بشو نبود پایان یک سال دیوار پر میخ بود یه روز پسر دیگه طاقتش تموم شد و علت این کار بیهودرو از پدر جویا شد٬پدر با کمال خون سردی از پسر خواست تا تمام میخ ها رو فقط با کمک دست از دیوار در بیاره.پسر با کلی قر زدن این کارو انجام داد.پدر بهش گفت حالا به دیوار خوب نگاه کن آیا مثل روز اولشه و این نکته رو به پسر یاد آور شد که حرفا و کارایی که دل دوستاشو میرنجونه یه همچین اثری روی دل اونا داره.شباهت این داستان هم به کار دیروز من همین جاشه.اگرچه طرف من منو به خاطر دل مهربونش بخشید ولی میدونم نمیتونم جای این زخمو تو دلش پاک کنم.فقط امیدوارم با این نوشته بتونم از احساس گناهم کم کنم. از روز 17 بهمن(10سال پیش در چنین روزی من و خانوادم از بوشهر به خاطر کار بابام اومدیم تهران) که آخرین مطلبمو گذاشتم تا الان 5 ماهی هست که چیزی ننوشتم. ننوشتم چون حس نوشتن نبود، چون حس زندگی نبود. همش درگیر مسائل مختلف از جمله دکتر و دارو و این چیزا بودم. امید هایی داشتم برای آینده ولی بدون سلامتی نمیشه بهشون رسید. الانم شاید حس نوشتن زیاد نباشه ولی حالا که یوسف باز شروع به نوشتن کرده مثل گذشته مطمئنم که حداقل یک نفر مطالب منو می خونه. توی این مدت امیدای زیادی آمدند و رفتند. گاهی اوقات امیدم خیلی زیاد می شد گاهی هم خیلی کم. گاهی خیلی شاد بودم گاهی خیلی غمگین بدون هیچ دلیلی: اختلال دو قطبی. اختلال دو قطبی بیماری ای هست که من دارم. مطالب زیر رو از ویکی پدیا میزارم: خلق بالا (شیدایی) گاهی اوقات این افراد حالتی به نام شیدایی (یا Mania) را تجربه میکنند. این بیماران ممکن است ناگهان از اوج شادی و خوشحالی به اوج غم و اندوه فرو روند و ارتباطی بین خُلق بیمار و آنچه که واقعاً در زندگی بیمار رخ میدهد وجود ندارد. برخی از علایم ونشانههای این بیماری شامل موارد زیر میشود. · بیقراری، افزایش انرﮊی و میزان فعالیت · خلق خیلی بالا واحساس نشاط شدید همراه با احساس خودبزرگبینی · تحریک پذیری مفرط · صحبت کردن بیوقفه، مسابقه افکار، پریدن از موضوعی به موضوع دیگر با سرعت خیلی زیاد · عدم توانائی برای تمرکز، حواسپرتی · کاهش نیاز به خواب · اعتقادات غیر واقعی در مورد توانمندیها و قدرت فرد · قضاوت ضعیف · ولخرجی · رفتار متفاوت از حالت معمول که مدتی طولانی ادامه داشتهاست · افزایش تمایلات جنسی · سوء مصرف داروها و مواد مخدر، الکل و داروهای محرک · رفتارهای اغواگرانه، مداخله جویانه، و پرخاشگرانه خلق پایین (افسردگی) افسردگی می تواند قبل یا بعد از دوره شیدایی در این بیماران ایجاد شود. درصد کمی از بیماران ممکن است در طول بیماری خود اصلا افسردگی را تجربه نکنند. حالت ترکیبی خلق ترکیبی (یا Mixed State) وضعیتی است که در آن هر دو علائم شیدایی و افسردگی به طور همزمان بروز میکنند (مثلا تحریکپذیری، اضطراب، خستگی، احساس گناه، پرخاشگری، تحریکپذیری، تفکرات خودکشی، ترس، شک یا پاراونیا، صحبت بیوقفه و خشم). به عنوان نمونه، حالت گریه در وضعیت شیدایی یا تفکرات سریع در وضعیت افسردگی است. حالتهای ترکیبی معمولا خطرناکترین دوره در بیماریهای خلقی هستند زیرا رفتارهایی مانند سوء مصرف مواد، بیماری پانیک و اقدام به خودکشی تا حد زیادی افزایش پیدا میکنند. حالت ترکیبی در مورد من صدق می کنه. بیشتر افرادی که دارای اختلال دوقطبی تشخیص داده میشوند، دارای تعداد دوره، به متوسط 0.4 تا 0.7 در سال، با طول سه تا شش ماه هستند. تناوب سریع به افرادی اطلاق میشود که بیشتر از سه دوره در سال را تجربه میکنند. بخش قابل توجهی از بیماران دوقطبی شامل این عنوان میشوند. در برخی منابع عناوین تناوب بسیار سریع و تناوب به شدت سریع یا تناوب بسیار بسیار سریع تعریف شدهاند. یک تعریف از تناوب بسیار بسیار سریع، تغییر خلق در طول بازه 24 تا 48 ساعت است. درمورد من تغییر خلق بسیار بسیار سریع صادق هست. علل پیدایش اگرچه دليل قطعی برای اين اختلالات هنوز شناخته نشده است، اما محققان بر این باورند که اختلالات دوقطبی منشا ارثی دارد وترکیب ژنتیکی افراد بيشتر از تربيت آنها در اين اختلالات موثر است. ممکن است مشکل فيزيکی در قسمتی از مغز که کنترل حالات روحی را به عهده دارد عامل اين اختلالات باشد. به اين دليل است که اين اختلالات با دارو قابل درمان هستند. همچنین نوسانات خلقی ممکن است گاهی توسط استرس و يا بيماری بوجود بيايند مرحله ی درمان من به اینجا رسیده که روزی 2 تا سیتالوپرام، 1 بوپروپیون، 3 پروپرانولول، 1 دپاکین، 2 سرکوئل و نصف کلونازپام می خورم. اضطرابم رو این داروها کم کرده ولی در مورد همون اختلال دو قطبی هیچ تاثیری نداشته. دکترم هم مرتب قرصارو زیاد می کنه ولی اثری نداشته. کم کم فکر کنم دکترم می خواد شوک الکتریکی بهم بده. دکتر کشتیرانی پیشنهاد داده که 10 روز برم بیمارستان روانی تا بتونن دارویی که موثره رو تشخیص بدن. چون 3 تا دکتری که پیششون رفتم هر کدومشون داروی جدیدی دادن. جلساتم با روانشناس چند تا نکته ی خوب رو برام داشته که باعث شده رفتارامو بهتر بشناسم. یکیش که الان یادمه اینه که من احساسمو جا گذاشتم. گفت سامان من اداتو در میارم تا بهتر بفهمی منظورم چیه. یه ماجرایی که گفتنش باید منو خیلی عصبی می کرد رو براش تعریف کرده بودم خیلی آروم و راحت. قرص و دارو و روانشناس و روانپزشک دیگه برام تکراری شده. مرتب امید می بندی که تو خوب می شی، اعتماد کن، تلاش کن بعد هم اعتماد می کنی هم تلاش ولی حالت تغییری نمی کنه. دکترایی که دارم باهاشون کار می کنم ظاهرا جز بهترینا هستن. وقتشون خیلی پر بوده ولی چون یه معرف داشتم به من وقت دادن. داستانم با خانم پروین وفایی، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی و استاد دانشگاه، به اینجا رسید که یه جلسه ی یک ساعت و نیمه با من و مامان بابام داشت و پدرمو مقصر جلوه داد که در کودکیش رفتارتون باهاش خوب نیوده. من همیشه از رفتار بابا مامانم انتقاد کردم، رفتارشون در کودکیم درسته عالی نبوده ولی خوب بوده. پدر من بعد از این که اون دوستش بهش گفته سامان رو 10 روز بزار بیمارستان روانی دیگه فهمیده که باید دو سال پیش این اجازه رو بهم میداد که بیام بیرون و مجبورم نمی کرد که هرجور شده مدرکم رو بگیرم. در اون جلسه من از خانم وفایی انتقاد کردم که شما حرفت درست نیست در مورد من. با 5 6 جلسه نمی تونی به شناخت زیادی از من برسی که می بری و می دوزی. گفت کار روانشناسی خیلی سخته منم گفتم آره، در عوض پولشم خوبه. اونم ناراحت شد که چرا دارم از به اصطلاح «روان درمانگرم» انتقاد می کنم و از جلسه بعدش دیگه اول جلسه بر خلاف قبل که سوال می پرسید، می گفت «می شنوم سامان عزیزم!» و منم تا حرفی بهم حس و هیجان گفتن نده نمی گم و به خاطر همین سکوت برقرار می شد. حس کردم دیگه مثل سابق برام انرژی نمیزاره. وفایی یه آدم انتقاد پذیر نبود. حتی اگر انتقاد من بی مورد هم بود اون باید رفتار منو به قول خودش monitor می کرد نه این که ناراحت و عصبی بشه. به هر حال تصمیم گرفتم که دیگه پیش اون خانومی که منو نمی فهمه و کسیو باهوش میدونه که دانشگاه تهران یا امیر کبیر یا شریف درس خونده و کسیو موفق می دونه که به قول خودش apply کرده برای دانشگاه فلان کشور، نرم. روانپزشکمو هنوز دارم ادامه میدم با اینکه داروهاش بی تاثیر بوده. الان زمان زیادیه که دارم دارو می خورم. اما اونم زیاد دیگه بهش امید ندارم. همه ی این امید ها برای من حکم جمله ی Together for a brighter future! رو برای یوسف داره. شعار شرکتی که همه ی امید یوسف بود. خواستی سانسور کنی اول بهم بگو. امروز داشتم نظر های خصوصی دوستان بسیار گرام عزیزو میخوندم دوستی که دوست نداشت نامش فاش بشه اونم تو این دنیای اینترنت بی درو پیکر از بنده انتقاد داشت :آقایی که مردم را به دیار پدریتان یعنی طلقان دعوت میکنید لا اقل به این دو موضوع اشاره کنید: ۱.مردم یعنی بانوان و دخملهای گرامی رعایت شئونات اسلامی را بکنند ۲.به آداب و رسوم مردم انجا احترام بگذارند بنده در جواب دوست گمناممون باید عرض کنم با فرمایش شما در مورد گزینه ی دوم موافقم.همه ی ما موظفیم وقتی به جایی مسافرت میکنیم به آداب و رسوم مردم آنجا احترام بگذاریم اما گزینه اولو من با شما موافق نیستم اما چرا؟ طریقه ی پوشش هرکس به خودش مربوط است دوشیزه ای یا حتی مادامی دوست دارد محجبه باشد بسیار هم خوب گروهی دیگر پوشش ساده تر را میپسندند باز هم گروهی دیگر دوست دارند پوشش کمتری داشته باشند به عبارتی ...لخت باشند.عقاید هرکس مختص اوست.طریقه پوشش هم مسئله ای فردی است مثلا من رنگ مسواک آبی دوست دارم در حالی که برادرم از مسواک سبز استفاده میکند.اگر هم شما بخواهید جواب مرا این گونه بدهید که پوشش بانوان عزیز کم حجاب موجب ایجاد فساد در جامعه میشود و کرور کرور برادران مومن را به مقصد جهنم هجرت میدهد در پاسخ شما خواهم گفت کسی که دارای چنین اراده ضعیفیست همان به که به جهنم رود که(قافیه رو داشتی)اجبار مردم به حجابی که در دین توصیه شده مردم را دین گریز میسازد.در طول تاریخ هم افراط و تفریط ها زیان آور بوده.من هم مثل شما به حجاب کامل معتقدم ولی مردم صلاح کار خود را میدانند.به عبارتی بهتر لا اکراه فی الدین قد بین الرشد من الغی توی فصل تابستونیم، تو روزهای خیلی گرمش ولی با یه زندگی خیلی سرد و بی روح. نمی خوام از واژه هایی استفاده کنم که نوید غمو میده چون هرکی منو میشناسه به عنوان یه آدم دلقک شاد می شناسه، ولی همه ی آدما مثل سکه دو وجه شخصیتی دارن، یکی لحظه هایی که با دوستاشونن و یکی لحظه های تنهاییشون. ۸ تیر ماه ما به یوسف آباد اسباب کشی کردیم. درست در شرایطی که از اول خرداد ماه مامان و بابا برای یه مسافرت تابستونه به طالقان رفتند. به قول بچه ها خونه ی ما هم مکان شده. چیزی که برای جوونا یه هیجان جالبه. اسباب کشیو من و دادشم تنهایی انجام دادیم ولی سلیقه ی جفتمون خوبه. وقتی مامان اینا آبان برگردن انگار داستان براشون مثل اصحاب کهف شده. برای همیشه با توحید خداحافظی کردیم. به جایی اومدیم که من ۱۳ سال از دوران کودکیمو توش گذروندم و تک تک لحظه هاش و کوچه های یوسف آباد برای من خاطرات اون روزا رو تداعی می کنه. روزایی که اگه به اسباب بازی های دوران کودکی می رسیدیم انگار دنیا مال ما بود. ولی حالا هم خواسته هامون بزرگ شده و هم دست نیافتنی و این قانون مختص من نیست مختص همه ی جوونای مثل منه که با نا امیدی به آینده که درست مثل سراب می مونه زل زدن. امروز سامان اومد خونمون و زحمت تایپ این نوشته رو می کشه. قول داده که از این به بعد با نوشتن مطالب به وبلاگ جذابیت بده. نوشته هایی که یه روزی برای جفتمون خاطره میشه. این روزا بچه های دانشگاه خونمون زیاد میان و با هم لحظه های خوبی رو داریم. دوست خوبم شقایق هم که یه جورایی برای من مثل فرشته ی نجات می مونه گهگاهی بهم سر می زنه. بامداد هم که دیگه میشه گفت مهمون نیست و یه جورایی مثل گربه ی خونگی شده. زیاد میاد پیشم و این خیلی خوبه. دارم برای کنکور ارشد تو رشته ی اقتصاد خودمو آماده میکنم. یکی از هدف های مهمم اینه که بتونم به محض اینکه دکترا قبول شدم برای دانشگاه خوب کانادا اپلای کنم. این سرزمین مادری برای آدمایی مثل من جایی نداره. تنها کسایی می تونن توش زندگی کنن که از دو موهبت پول و پارتی بهره مندند. به آدمایی مثل من هم یاد میدن که اگه از این دو موهبت برخوردار نیستی خب اشکال نداره به خدا توکل کن. واژه ای که روح جوونا رو آزار میده یعنی ناامیدی! من یه جورایی دارم با سرنوشت می جنگم. چون اراده ی آدم ورای همه چیزه. دوری از دانشگاه یه جورایی آزار دهنده شده آخه ما بهترین روزامونو تو اونجا گذروندیم. به قول بامداد ب از زمانی که ما فارغ التحصیل شدیم گویی تو دانشکده علوم گرد مرده ریختند. آخه دیگه صدای قهقهه های خنده ی ما تو لابی نمی پیچه. دانشجوهای ورودی جدید هم که مثل جنازه ی متحرک می مونن. دختراشونم انگار از دماغ فیل افتادن مثل اینکه جو سردر پنجاه تومنی که الان به اندازه ی یه ده شاهی هم نمی ارزه بدجوری سرمستشون کرده. اونا هم وقتی خاک دانشگاهو خوردن می فهمن این دانشگاه هم هیچ چیزی برای فخر نداره. همین. به قول یه دوست قدیمی که این وبلاگو به یه کشتی در حال به گل نشستن تشبیه کرده بود البته اون روزا آدمای زیادی تو این کشتی بودن اما الان من تنها و نگاهم به یه دریای بی انتهاست با انبوهی از نگرانیها و امیدها. هفته ی پیش جشن فارغ اتحصیلی دانشگاه بود و به قول یکی از بچه ها ما ها رو که ۴ سال تو این دانشگاه کنگر خورده بودیمو لنگر انداخته بودیم مادبانه بیرون کردن.بالاخره با درخواست بچه هایی که مراسمو مدیریت کرده بودن لباسای لوس فارغ اتحصیلی رو پوشیدیم و عکسای یادگاری گرفتیم. آخر داستان خیلی شیرین بود چون منو حسین ت کیکو بریدیم.البته از مسئولیتمون نهایت سوئ استفادرو کردیم ولی خوش گذشت طوری که اگه بخوام توصیفی از لذت اون روز در مقایسه با کل روزای دانشگاهو کنم میتونم تشبیه شب زفافو با کل روزهای زندگی مشترک یک زوج کنم. دیگه وقت اون رسیده که کم کم تمام بچه ها برن دنبال سر نوشتشون و البته نیمه گمشدشون. بله البته که برای هر آغاز قشنگی یه پایان غم انگیز وجود داره........ در كتاب « دعائم الاسلام،عهدنامه مفصلي از پيامبر اعظم حضرت محمد (ص) نقل شده كه حاوي نكات بسياري در شيوه حكمراني و نكات مديريتي است. آن چه مي خوانيد ، اقتباس و تلخيصي از اين عهد نامه و منشور نوراني ، خطاب به كارگزاران و مديران است. اميد است که هر مسئولي در هر کجا که خدمت ميکند در حد توان گوشه چشمي به راهنمايي هاي پيامبر اسلام به عنوان برترين الگو داشته باشد. چرا افراد در مقابل تغییر به شدت مقاومت می کنند؟ و چه کار باید کرد تا بر این مقاومت غلبه کرد؟ 6 علل اولیه مقاومت : مقاومت کارکنان در برابر تغییر موضوع پیچیده ایست که مدیران در سازمانهای پیچیده و همیشه در حال تکامل با آن مواجهند. فرآیند تغییر همیشه وجود دارد و مقاومت کارکنان به عنوان یکی از عوامل مهم و حساس شکست بسیاری از تلاشهای هر چند خوش نیت و به خوبی درک شده اعمال تغییر در سازمانها به حساب می آید. مهندس موسوی در زمان ریاست جمهوری حضرت آیت الله خامنهای ، به نخست وزیری رسید. او همچنین عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی و مدیر مسوول ارگان این حزب بوده است. با نزدیک شدن به انتخابات دوم خرداد ، اصلاح طلبان امروزی به فکر حضور بزرگ در انتخابات افتادند. به همین دلیل بلافاصله سران جناح چپ به سراغ میر حسین موسوی رفتند. رایزنیهای ایشان با کارشناسان سیاسی ادامه داشت و امیدواری نزد جناح مذکور به بالاترین حد خود رسیده بود (که حتی روزنامهٔ سلام ، موسوی را نامزد جناح چپ معرفی کرد) ، که ناگهان در پاییـز ۷۵موسوی با انتشار بیانیهای انصراف خود را از نامزدی انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرد، که در این ارتباط نقل میشود که وی چند روز قبل ازانتشار آن بیانیه ، با دوستان صمیمی خود مشورتهای آخر را انجام داده و همان مشاوره ایشان را منصرف میکند.و بعد از آن به دنبال جانشین موسوی به سراغ خاتمی کم شهرت آن زمان میروند که وقت بسیار کمی برای جناحی که از حاکمیت خارج بود و باید به طور گسترده تبلیغات میکرد، ایجاد شده بود و ازآن طرف هم کمبود امکانات مالی و نداشتن رسانهٔ فراگیر (به جز روزنامه سلام که در سال ۷۸ توقیف شد)، همه را به پیش بینی شکست نمایندهٔ کم شهرت (به نسبت موسوی) جناح چپ ، سوق میداد که شکست بزرگ جناح راست که قصد یک دست کردن حاکمیت را داشتند، را باعث شد. همین حکایت دعوت گسترده از مهندس موسوی در انتخابات ۸۴ هم تکرار شد که باز هم مهندس موسوی از نامزدی سر باز زد و از حضور ملت ایران عذر خواست.نقش میر حسین موسوی در قدرتمند شدن فرهنگستان هنر به اندازهای است که این نهاد حتی از مرکز هنرهای تجسمی وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی نیز فعالیتهای بیشتر و گستردهتری را انجام داده است اما حضور او در بیشتر این رویدادها به عنوان یک هنرمند رقم میخورد. چنانکه به نظر میرسد او بیشتر ترجیح میدهد دوران بازنشستگی زودرس خود را با نام یک نقاش یا معمار سپری کند و نه حتی یک مدیر فرهنگی. از فعالیت های هنری و علمی او می توان از شرکت در یازده نمایشگاه نقاشی انفرادی و جمعی، طراحی برای دانشگاه شاهد، طراحی گلستان شهدای اصفهان، طراحی بنای یادبود شهید خرازی، طراحی مجموعه فرهنگی - تجاری بین الحرمین در شیراز، طراحی مسجد سلمان فارسی برای نهاد ریاست جمهوری، طراحی مرکز مطالعات استراتژیک نام برد. مهندس مير حسين موسوي در بيانيه تقدير از هشت سال تلاش دولت حجتالاسلام والمسلمين خاتمي كه آن را در اختيار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) قرار داده، خاتمي و دوران هشت سالهي دولت او را چنين توصيف ميكند: «هشت سال دوران رياست جمهوري فرزند فاضل، با تقوا و متعهد حضرت امام خميني(ره) برادر عزيزمان جناب حجتالاسلام والمسلمين سيد محمد خاتمي به پايان خود نزديك ميشود و لبخندهاي شيرين در اين روزها خبر از آن ميدهد كه زخمهاي بيشماري كه در طي اين مدت به آن جان عزيز وارد شد به همين زودي و پيش از به اتمام رسيدن دوران خدمتش التيام يافته است. رنجي كه براي خداوند پذيرفته شود، ميوههاي شيرين خواهد داد و هر قدر كه ايمان به فضل الهي بيشتر باشد، اين ميوهها زودتر به بار ميرسند. قدرداني از دستاوردهاي بزرگي كه دولت خاتمي در طي اين هشت سال داشته است، وظيفهاي صرفا اخلاقي نيست تا از خدمات بيشائبهي برادري مخلص و بيادعا سپاسگزاري شده باشد، بلكه همچنين براي آن است تا آيندگان قدر آنچه با خون دل بسيار فراهم آمده است، بدانند و آن را به راحتي از دست ندهند. وی در مراسم بزرگداشت آیت اله شهید بهشتی در سال 1386 گفته است: یک نقاش برجسته فرنگی که در دو سه دهه اخیر در فضای هنری غرب بسیار تأثیرگذار بوده یکسری نقاشی دارد که از شخصیتهای مختلف به تصویر کشیده است، این نقاشیها ابتدا بدین صورت است که تصویری از یک شخصیت میگیرد و یا انتخاب میکند. این تصویر در متن یک حادثه و اتفاق است که به خوبی واقعیت و اهمیت و رابطه آن شخص در محیط سیاسی، اجتماعی را به نمایش میگذارد، بعد این نقاش میآید از این تصویر اصلی با یک فیلتر یک کپی بر میدارد، سپس از آن کپی، کپیهای دیگری گرفته میشود. و ی افزود : مثلاً به ده یا بیست کپی که رسید، آنها را در کنار هم قرار میدهد، درنهایت وقتی شما این تصاویر را در مجموع کنار هم قرار میدهید نشاندهندة این مسئله است که تصویر آخری از تصویر واقعی از عکس اولیه به کلی فاصله گرفته است و فضای واقعی آن عکس اصلی میباشد. موسوی گفت : به قول امروزیها یک شکل هنری که هیچ ربطی به واقعیت بیرونی ندارد و درواقع هیچ رابطهای با واقعیت امروزی در جامعه آنها ندارند. این نقاش برای اینکه به خوبی هدف خودش را نشان دهد، در مورد چند چهره این موضوع را امتحان کرده است. همچنین او در مورد اشیایی که مورد معامله و تجارت نیز قرار میگیرد این سبک را اجرا نموده است. و ی با اشاره به اینکه بعضاً از یک جعبه بیسکویت یک عکس کامپیوتری گرفته و بدین شکلی که عرض کردم کپی تهیه شده و سپس آنها را در کنار هم قرار داده است گفت : این مجموعه عکس تبدیل به یک نقاشی شده که با تغییر نشانههای هنری و زیباشناسی ارتباط برقرار میکند. ولی دیگر ارتباطی به غذا و ایجاد فضایی برای انسان که راهنمایی برای استفاده از این مواد غذایی باشد و یا مشخصات این کالا را معرفی کند، ندارد. وی در ادامه افزود : آن چیزی که ما در رابطه با شخصیتهای تاریخی و مؤثر و همچنین شخصیتهای سیاسی و مؤثر در ابتدای انقلاب اسلامی داشتیم بیشباهت به تمثیلی که نقاش مورد اشاره دارد، نمیباشد. من فکر میکردم در رابطه با بزرگداشت هفتم تیر و شخصیت بزرگوار آن حادثه یعنی شهید بهشتی، تصویری که ما در سال 1361 برای بزرگداشت ایشان داشتیم و در سالهای 62 و 63 تا الان داشتیم سال به سال فرق کرده است. رییس فرهنگستان هنر گفت : به نظر میرسد قدرت ما برای فهم آنچه باعث بروز چهرهای درخشان چون شهید بهشتی و دیگر یارانش بوده است به علت فاصله گرفتن نظام ارزشی جدید، پیشداوریهای که به دنبال این فضاهای جدید و اتفاقات گوناگونی که حادث شده واقعاً دشوار شده است. لذا اندیشیدن به این مسئله بسیار مهم است، این سرنوشت غلط نه ربطی به چهره شهیدبهشتی دارد و نه به قانون اساسی مربوط میشود. از خواندن نوشته های او و دیدن کارهای هنری ساخته شده توسط او بیشتر می توان او را شناخت تا از قضاوت در مورد دوران نخست وزیری اش چرا که او نیز چون هر انسان دیگری در حال تغییر و تکامل است. حربه هايي دارم كه تو از آنان غافلي،روش هايي را مي شناسم كه تو از آنان بي خبري. يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد . اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود. دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو داد. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره . بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. ..... پسره و گفت : مراقب با هم به سوی آینده ای روشنتر باتشکر یوسف سوداگری انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت ۷ بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دو راهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!" تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد کم امید تر از همیشه شدم. حتی امیدم به روانکاوی هم خیلی کم شده. در مورد روانکاوی باید بگم که یکی از دوستان به انستیتو روانکاوی تهران زنگ زد. مثل اینکه گفته بودن تا 1 سال دیگه وقتمون پره و اگه می خواین باید زنگ بزنین مطب دکترامون و هزینش هم 15 تومنه. سعی می کنم تو یکی دو هفته ی آینده حتما برم، هرچند دیگه امید زیادی ندارم. این ترم مسئول آموزش بعد از حدود 2 سال تازه یادش اومده که بنده 3ترم متوالی مشروط شدم. کلی ادا اطوار اداری از خودشون در آوردن تا بهم فرجه تحصیلی دادند. این ترم با اینکه نمره ی یکی از درسام نیومده ولی می دونم مشروط میشم و این یعنی اخراج! تنها خوبی اخراج نشدن اینه که سربازی نمیرم. چون با شرایط فعلی، لیسانس که هیچی، دکترا هم اگه داشتم نمی تونستم کار کنم. و اینقدر هنوز وجدان دارم که اگه کاری رو نتونم به بهترین نحو انجام بدم، قبول نکنم و همینطور به خاطر پول کار نکنم. پس در شرایط فعلی، سربازی همون قوزه بالا قوز محسوب میشه! شنبه ی گذشته وقتی که نمره ی توابع مختلطم اومد٬ به یوسف گفتم که تموم شد، اخراج! یوسف که با نظام اداری ایران آشنایی کامل داره و میدونه همه چی شدنیه، گفت که تو اخراج نمیشی، فقط کافیه ایمان داشته باشی. براش توضیح دادم که یکی از مراحل گرفتن فرجه ی تحصیلی، مراجعه به خانم ح هست. یوسف گفت که همشهریمونه، منو میشناسه. رفت پیش خانم ح و باهاش صحبت کرد و وضعیت منو شرح داد که بعله، این دوست ما روانیه و خود من حالات روانی و عصبانیت های شدیدشو مشاهده کردم و یه کاری کنید اخراج نشه. خانم ح هم که منو به خاطر داشت گفته بوده که از نظر آموزشی هیچ راهی نداره مگه اینکه موردش خاص باشه و خانم مشاور تایید کنه، برید پیش مشاور. رفتیم دانشکده ی علوم و یوسف از خانم غ، مسئول آموزش، پرسید که مشاور کجاست (من که اعدامم هم بکنن پیش خانم غ نمیرم!). خیلی خیلی خیلی مودبانه و رسمی -طوری که من شک کردم یوسف داره صحبت می کنه- وضعیتمو برای مشاور شرح داد. گفت دوست ما خیلی کم حرفه. مشاور همونجا جواب داد که این خودش یه بیماریه. یوسف ادامه داد که این دوستمون ترم اول و دوم خیلی نمرات خوبی داشته، حتی به خود من درس میداده، نمره ی 20 داشته و ... . اما یه دفعه مشکلات روانی براش پیش اومده و افت کرده و اینطور شده. مشاور از من پرسید که به ریاضی علاقه داشتی گفتم بله. گفت مشکلت چیه. گفتم علائمی در بدنم می بینم که هیچ بیماری جسمی ای رو نشون نمیده، آزمایش خون هم دادم ولی کاملا نرمال بوده. گفت چرا به روانپزشک مراجعه نکردی، گفتم به تازگی یکی از بچه ها که اطلاعات روانشناسی داشت به من گفت مشکلت روانیه و من تازه متوجه شدم و قصد دارم به زودی برم. مشاور از علائم جسمی پرسید و گفت نشون بده ببینم. گفتم که اکثرا شب ها ظاهر میشه. یوسف هم پرید وسط بحث و گفت سامان خیلی از علائم سرطان خون رو داره ولی آزمایش خونش هیچی رو نشون نمیداد، سامان خیلی شدید عصبانی میشه و مشکل روانی داره و... . مشاور با تردید به حرفام گوش می کرد. چون مشکوک بود که کسی مشکل داشته باشه و به دکتر روانکاو مراجعه نکرده باشه و درست موقعی که داره اخراج میشه بیاد پیش مشاور و هیچ علائم جسمی هم نداشته باشه. گفت اگر امتحان نداده بودی برات کنسل می کردیم اما حالا که دادی... با خانم ق پروندتو نگاه می کنیم ببینیم چکار میشه کرد. یوسف مثل مایکل اسکافیلد در سریال فرار از زندان می خواد هرجور شده نذاره من اخراج بشم. ولی من مثل لینک، امید زیادی ندارم. دوست دارم فقط زودتر همه چی تموم بشه، بشینم روی صندلی الکتریکی و تمام! از نظر معلم زيست: عشق ميکروبي است که از راه چشم وارد مي شود و به قلب سرايت ميکند قرآن در یک آیه بیان می کند که ظاهرا زمان برای فرشتگان با سرعت ثابت از انسانها کمتر می گذرد. که این مطلب با نسبیت خاص اینشتین صدق می کند که در آن نیز در سرعت های بالا زمان برای اشیایی با آن سرعت آرام تر می گذرد. معراج: آیه4) "فرشتگان و روح در یک روز به او (مذکر) صعود کردند که این معادل پنجاه هزار سال (برای انسان) است" و معنی دومی که گرفته می شود: "در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است، فرشتگان و روح (فرشته مخصوص) بدان جا فرو روند" در اینجا فرشتگان یک روز را معادل پنجاه هزار سال برای انسان گذر می کنند. (زمان در مقابل زمان و نه زمان در مقابل فاصله) این ادعا (که آیا فرشتگان به سرعت نور شتاب می گیرند یا نه؟) می تواند در دو دقیقه تصدیق شود که آنگاه هیچ نیازی به عقاید کورکورانه نخواهد بود. آلبرت اینشتین یهودی ای بود که نظریه ی معروف نسبیت خاص را ارائه داد. هرچه سرعت بیشتر بشود، زمان آرام تر می گذرد. در بیرون یک میدان گرانشی زمان اینگونه است: 0.5^(2^c/2^v-1)/t= جاییکه زمانی می باشد که برای متحرک بوسیله ی متحرک معادل است. زمانی است که برای متحرک معادل گذر ایستگاهی است. V سرعتی است که به شاهد ایستگاهی نسبت داده می شود. زمانی است که برای فرشتگان می گذرد. (یک روز زمانی است که معادل زمان برای انسان هاست. (پنجاه هزار سال قمری در دوازده ماه قمری بر سال قمری در 27.321661 روز بر ماه قمری.) سرعت نور در خلا 299792.458 کیلومتر بر ثانیه است. 0.5^(2^ /2^ -1)v=c حال بهتر است اظهارات مسلمین را در معادله جایگزین کنیم و ببینیم که فرشتگان مسلمین واقعا به سرعت نور شتاب می گیرند یا نه؟ ارقام را از آیه در این معادله جایگزین می کنیم: 0.5^((2^(27.321661*12*50000)/2^1)-1)v=c 0.99999999999999981*v=c Km/s299792.4579999994=v این اتساع زمانی (تغییرات زمانی) نشان می دهد که فرشتگان در بیرون از میادین گرانشی به سرعت نور شتاب می گیرند. (کمی کمتر از سرعت نور) این نمی تواند یک تصادف باشد زیرا سرعت حساب شده دقیقا یکسان با آیه ی قمری قبلی (در نشریه نیامده) همچنین در بیرون از یک میدان گرانشی است. مسلمانان همواره می پرسند که چگونه یک مرد بی سواد 1400 سال پیش توانسته اتساع زمانی و هسته نسبیت را به دست آورد! پس قرآن کلام خداست! شان نزول آیه: سوره معارج از اینجا آغاز می شود که می فرماید: تقاضا کننده ای تقاضای عذابی کرد که واقع شد (سال سائل به عذاب واقع) این تقاضا کننده (نعمان بن حارث) یا (نضر بن حارث) بود که به هنگام منصوب شدن علی (علیه السلام) به مقام خلافت و ولایت در غدیر خم و پخش شدن این خبر در شهرها بسیار خشمگین گشت و خدمت رسول خدا آمد و گفت: آیا این از ناحیه ی تو است یا از ناحیه ی خداوند؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) صریحا فرمود: از ناحیه ی خدا است، او بیشتر ناراحت شد، و گفت خداوندا! اگر این حق است و از ناحیه ی تو است سنگی از آسمان بر ما فرود آور و در این هنگام سنگی فرود آمد و بر سر او خورد و او را کشت. ویژه نامه سایه آبان ماه 88 کسی دروغ نمی گوید مگر از روی ضعف و ناتوانیش به اطلاع مردم شریف و بزرگوار ایران می رساند که انتشار خبری در خصوص انتقاد حضرت آیت الله العظمی صانعی (مدظله العالی) از مواضع اخیر جناب حجت الاسلام والمسلمین کروبی (دام توفیقه) در جمع اعضای ارشد دفتر خود آنهم در برخی رسانه ها و نشریاتی که از بودجه بیت المال منتشر می شوند از اساس کذب محض است چرا که اولا هرگز چنین جلسه ای طی هفته گذشته فی مابین معظم له و اعضای ارشد دفتر خویش تشکیل نگردیده است و ثانیا سابقه دوستی و ارتباط این دو بزرگوار به سالها قبل از دوران مبارزه و نهضت انقلاب اسلامی برمی گردد و همواره این ارتباط چه در دروان پرخطر قبل از انقلاب و چه پس از پیروزی انقلاب ادامه داشته و علی رغم میل بدخواهان هر روز این ارتباط که بر اساس ارزشهای اسلامی، ملی و آرمان های بلند حضرت امام (سلام الله علیه) که همانا دفاع از حقوق مردم می باشد مستحکم و پایدارتر گردیده است . پایگاه اطلاع رسانی


loreena mckennitt خواننده و blackmore Ritchi آهنگساز نيز هريك اجراهايي از اين آهنگ دارند كه هردو نيز شنيدني ست . greensleeves در لغت يعني آستين هاي سبز و اشاره به خانمي شيك پوش و آزاد دارد كه چنين لباسي به تن دارد .
Alas my love you do me wrong
To cast me off discourteously;
And I have loved you oh so long
Delighting in your company.
Greensleeves was my delight,
Greensleeves my heart of gold
Greensleeves was my heart of joy
And who but my lady Greensleeves.
I have been ready at your hand
To grant whatever thou would'st crave;
I have waged both life and land
Your love and goodwill for to have.
Greensleeves was my delight,
Greensleeves my heart of gold
Greensleeves was my heart of joy
And who but my lady Greensleeves.
Thy petticoat of sendle white
With gold embroidered gorgeously;
Thy petticoat of silk and white
And these I bought gladly.
Greensleeves was my delight,
Greensleeves my heart of gold
Greensleeves was my heart of joy
And who but my lady Greensleeves

تناوب سریع
منبع:پایگاه اطلاع رسانی و خبری نکته نیوز
1- بنگر كه كجا و چگونه بودي و امروز در كجايي؛ نصيحت را از خودت آغاز كن و در كار خاصان و شناخت آن چه به سود و زيان توست، نيكو بنگر.
2- چنان مباش كه پنداري كرامتي را كه خدا در حق تو كرده ، واجبات را از دوش تو برداشته و تو شايسته آني كه مسئوليت سنگين را از تو بردارد ؛ از اين رو ، در پي شهوات و خواسته هاي بروي .
3- جايگاه خود را بشناس؛ سرانجام خود را در نظر آر و آن را بسيار ياد كن و بسيار بينديش كه چه مي كني و چه كساني با تو مشاركت دارند.
4- ببين پدرانت، حكمرانان و شاهزادگان ديگر كجايند كه دنيا خوار بودند؟ تو اكنون ميراث خوار آنان و اداره كننده حكومت آنان هستي؛ چه شد كه گنج ها كه اندوختند و آن بدن هاي ناز پرورده و آن امير زادگان مرفه اكنون كجايند؟
5- از بدي هاي گذشتگان عيب مي گرفتي و كارشان را زشت مي شمردي ؛ امروز از خودت عيب جويي كن و بر حذر باش كه به همان سرنوشت دچار نشوي.
6- تو درباره پيشينيان و كارشان داوري مي كردي ؛ آيندگان درباره تو و كارهايت به قضاوت خواهند نشست و نسبت به تو همان را خواهند گفت كه تو در باره ديگران مي گفتي.
7- ثروت اندوزي از حرام را نيرو مپندار و بذل و بخشش ناحق را سخاوت ندان. «قدرت» در خويشتن داري است و «جود» ، در پرداخت آن چه وظيفه توست.
8- دلت را خانه مهرورزي به مردم قرار بده ؛ نسبت به مردم درنده اي مباش كه لغزش هايشان را فرصت غنيمت شماري؛ زيرا آنان يا هم كيش تو يا همنوع تو هستند و به عفو و گذشت تو محتاجند.
9- در كيفر، شتاب مكن؛ مگو كه اميرم و هر چه خواستم ، مي كنم و هرگاه قدرت و حكومت ،تو را به غرور و عجب كشاند، به ياد خدا باش كه برتر از توست و به ياد مرگ باش كه سرمستي و شادماني بي جاي تو را درهم مي شكند.
10- ميان خود و نزديكانت با مردم منصفانه رفتار كن كه اگر انصاف نكني، در حق آنان ستم كرده اي و هر كه به بندگان خدا ستم كند، طرف حسابش خداست.
11- شيوه ظالمانه ، به زوال نعمت مي انجامد و اصرار بر ظلم ، انتقام الهي را در پي دارد؛ زيرا خداوند ، دادخواه مظلومان و دشمن ظالمان است.
12- به كار بيشتري بپرداز كه در راستاي حق و رضاي خالق و توده مردم باشد؛ نه آن چه كه با رضايت خواص، رنجش عموم مردم را در پي دارد.
13- توده مردم ، سامان بخش امور زمامداران و بازوي حاكم و مايه خشم بر دشمنانند؛ پس تا وقتي مطيع فرمانند، دلت با آنان و ميلت همراه ايشان باشد.
14- آنان كه بيشتر در پي كشف عيوب مردمند ، در نظرت نكوهيده تر ، باشند؛ زيرا در مردم عيب هايي است كه والي سزاوارتر است تا آنها را بپوشاند.
15- آن چه بر خود نمي پسندي ، بر مردم هم مپسند و تا مي تواني رازها و عيوبشان را بپوشان تا خدا هم عيوب تو را بپوشاند.
16- در پذيرش سخنِ سخن چينان، شتاب مكن كه سخن چين راست نمي گويد.
17- بخيلان ، حريصان و ترسويان در مشورت هاي خويش وارد مكن؛ زيرا بخل و حرص و ترس ، هر سه ، ريشه در بدبيني به خدا دارد.
18- بدترين وزيران و همكارانت ، آنانند كه همكار اميران پيشين و همدست جرايم آنان بوده اند؛ آنان را در حكومت خود راه مده و در كارهايت وارد مكن .
19- كساني را ياران و همكاران خاص خويش برگزين كه همكاران ظالم و ياور گنه كار نبوده اند؛ آنان را مخصوص همنشيني و دوستي در نهان و آشكار قرار بده و كساني را گرامي تر بدار كه نسبت به حق ، گويا تر و نسبت به مردم ، با انصاف تر باشند.
20- با كساني بيشتر همدم باش كه اهل تقوا، راستي، خرد و شرافت باشند و از كساني بيشتر فاصله بگير كه اهل تملق، چاپلوسي و ستايش گري اند؛ زيرا مدح بسيار ، غرور و غفلت مي آورد.
21- نيكوكار و بدكار را به يك چشم نگاه مكن؛ زيرا اگر چنين كني، نيكوكار، در كارش بي انگيزه مي شود و خلافكار، در كار خلافش گستاخ مي گردد.
22- سنت هاي خوب گذشته را بر هم مزن و سنت هاي مضر به روش ها و سنن خوب گذشته را پايه گذاري مكن.
23- در برپايي عدل و حق، با عالمان و حكيمان بسيار مشورت كن كه اين شيوه، احيا گر عدل و زداينده باطل است.
24- كساني را به فرماندهي لشكريان بگمار كه بردبارتر ، داناتر، با سياست تر و خوش اخلاق تر باشد و نيز دير به خشم آيند؛ زود عذر پذيرند و به ضعيف ، رأفت داشته باشند.
25- با كساني بيشتر بپيوند كه دين شناس ، ديندار، خوش سابقه و شجاع باشند.
26- به سبب توجه به كارهاي بزرگ ، امور كوچك نظاميان را ناديده نگير كه هر كدام از كارهاي بزرگ و كوچك ، جاي خاص خود را دارند.
27- زندگي لشكريان و سپاهيان و خانواده آنان را تأمين كن تا در جنگ با دشمن ، يك دل باشند و فكرشان نگران خانه و خانواده خود نباشد.
28- امنيت عمومي در شهرها و همدلي و همبستگي لشكريان، بهترين نور چشمي زمامداران است.
29- به فرماندهان شجاع و رزمندگان لايق ، توجه خاص داشته باش و از حال يكايك آنان جويا شو و از آنان ستايش كن تا هم شجاعان ، شجاع تر شوند و هم ديگران تشويق گردند و در عين حال، مأموراني امين و صادق را بر آنان بگمار تا عملكرد آنان را در جبهه هاي نبرد ، به طور دقيق ، به تو گزارش دهند.
30 – موقعيت بزرگان ، سب نشود كه تلاش اندك آنان را بزرگ شماري و وضعيت افراد عادي، موجب نگردد كه تلاش عظيم آنان را ناچيز شماري.
31- كساني را به قضاوت بگمار كه با فضيلت ترين، داناترين، بردبارترين و پرهيزكارترين افراد باشند؛ تا كارها، آنان را به تنگ نياورد؛ مغلوب اطراف دعوا نشوند؛ طمع نداشته باشند؛ دچار عجب و خودپسندي نشوند؛ تعريف و تمجيد ، آنان را نفريبد و در پي گيري مسائل، كم حوصله نباشند.
32- به وضع و زندگي قضات، به خوبي رسيدگي و زندگي شان را تأمين كن تا طمع و نياز به مردم نداشته باشند و در دام رشوه نيفتند.
33- به حكم قاضيان و راي آنان رسيدگي كن تا اختلاف در حكمشان نباشد. كه اگر چنين شود، عدالت تباه مي شود؛ دين نقصان مي يابد و تفرقه پديد مي آيد.
34- كارگزاران را بر اساس شناخت و آزمون به كار گمار؛ نه بي تحقق و بررسي؛ زيرا به كار گماشتن نالايقان و نا آزمودگان ، سبب جور و خيانت و موجب زيان بر مردم مي گردد.
35- كساني را به كار گمار كه پرهيزگار، دين شناس ، دانا، سياست مدار ، با تجربه ، خردمند و با حيا باشند و از خانواده هاي شريف و ديندار كه پاك ترند و خويشتن دارتر و كم طمع تر و آينده نگر تر.
36- زندگي كاركنانت را تأمين كن و نيازشان را برآور؛ تا هم خود را بهتر اصلاح كنند و هم به اموال ديگران دست درازي نكنند و هم اگر خطا كردند و نافرمان شدند، حجتي برآنان داشته باشي.
37- هرگز اهل تكبر و نخوت و غرور و افراد جاه طلب و ستايش دوست را براي مسئوليت انتخاب نكن.
38- اگر يكي از كارگزارانت دست به خيانت زد يا فسادي مرتكب شد و گزارش مأمورانت و حرف هاي مردم هم آن را تأييد كرد. او را تنبيه كن و آن چه را گرفته ، از او بگير و در ميان مردم، او را رسوا كن تا مايه عبرت ديگران شود.
39- بيش از دريافت ماليات و خراج، به عمران و آباداني بينديش؛ ماليات هم وقتي مي تواني بگيري كه زمين را آباد سازي. هركس بدون عمران و آباداني بخواهد ماليات بگيرد، شهرها را ويران و مردم را هلاك خواهد ساخت.
40- آباد سازي شهرها، بهتر از پر كردن خزانه است؛ آن چه هم خزانه را پر مي سازد، آباداني شهرهاست . اگر آباداي ها ويران شود ، خزانه هم تهي مي ماند.
41- اگر دوست داري سر انجام نيكي و بدي را بداني ، به كار نيكان و بدان گذشته بنگر.
42 – به ثروت اندوزي نينديش؛ به ذخيره سازي خيرات و خوبي ها همت بگمار.
43- در امور ديواني و دبيري، كسي را نگارش نامه هاي محرمانه و اسناد سري گمار كه ادبش بيشتر، ياري اش براي تو بهتر، فكرش پخته تر و از همه مطمئن تر و راز دار تر باشد و ظرفيت احترام و لطف تو را داشته باشد؛ اسرار تو را آشكار نسازد و جايگاه خود را بشناسد.
44- در گزينش منشيان و دفتر داران ، به خوش گماني خويش تكيه نكن ؛ بلكه به سوابق كار و تجار پيشين آنان بنگر.
45- براي هر مجموعه از كاركنانت ، رئيسي انتخاب كن كه امانت دار و انديشمند باشد؛ از كارهاي بزرگ به زانو در نيايد و كارهاي كوچك را وا نگذارد و پيوسته بر كار آنان مراقبت و نظارت داشته باشد و از رفتارشان با مردم خبر بگير.
46- صنعت گران و پيشه وران، سرچشمه سود رساني به مردمند؛ آنان را به نيكي توصيه كن و حرمتشان را نگه دار و از حالشان جويا باش و مراقبت كن تا احتكار و سود جويي و حرص آنان ، مايه افزايش نرخ ها و فشار بر مردم و انتقاد بر حكومت نگردد.
47- از حال بينوايان و محرومان، بي خبر مباش ؛ سهمي از بيت المال را براي آنان اختصاص بده و به همه يكسان و بي تبعيض برسان. پرداختن به كارهاي مملكت ، تو را از نيازمندان غافل نسازد و در حكومتت، ضعيفان كه دستشان از تو كوتاه و نيازشان از چشم مأمورانت پنهان است، تباه نشوند كه هيچ عذري نداري . مطمئن ترين نفرات را براي رسيدگي به امورشان برگزين ؛ كساني كه نه به ديده تحقير ، به فقير بنگرند و نه شخصيت بزرگان ، چشمشان را پر كند.
48- به زمين گيران ، گرفتاران ، يتيمان و پرده نشينان فقير كه نه اهل درخواستند و نه روي عرض حاجت دارند ، رسيدگي كن و به خاطر خدا ، سهمي از بيت المال برايشان مقرر گردان.
49- بخشي از وقت خود را براي ديدار حضوري و رفع نياز نيازمندان و شنيدن حرف ها و شكايت ها اختصاص بده تا آنان بي ترس و مزاحمت، خواسته هايشان را بگويند.
50- براي رسيدگي به كارها ، تقسيم وقت كن و همه تلاش خود را به كار گير و كار هر روز را همان روز انجام بده و بهترين وقت هايت را براي رابطه خودت و پروردگارت اختصاص بده و چيزي را براي اداي واجبات ، مقدم مشمار و بين خود و مراجعان ، حجاب طولاني قرار مده كه بدگماني مي آفريند و كارها را بر تو آشفته مي سازد.
۱-اگر طبیعت تغییر برای کسانی که قرار است تحت تاثیر تغییر قرار بگیرند به درستی مشخص نشده باشد.
۲-اگر از تغییر تعبیر و تفسیرهای فراوانی شود.
۳-اگر کسانی که تحت تاثیر تغییر قرار می گیرند فشارهای زیادی احساس کنند که آنها را از تغییر بترساند.
۴-اگر افرادی که تحت تاثیر تغییر قرار میگیرند زیر فشار زیادی قرار بگیرند تا تغییر بر آنها تحمیل شود به جای اینکه در مورد جهت و یا طبیعت تغییر با آنها صحبت شود.
۵-اگر تغییر در زمینه های شخصی باشد.
۶-اگر تغییر ارزشهای نهادی ایجاد شده در گروه را نادیده بگیرد.
توضیحات کارامد:
در بسیاری از مواقع ، انتظار می رود منابع زیادی توسط سازمانها برای تطبیق دادن کارکنان برای دستیابی کارکنان به اهداف با روشهای جدید به کار رود. گرایش طبیعی برای افراد اینست تا از وضع موجود دفاع کنند. و این مسئله ارائه کننده مجموعه ای از چالشهاست که مدیر باید بر آنها غلبه کند تا بتواند تغییرات مورد نظر خود را اعمال کند. مدیریت همچنین باید به طور جدی مشکلات زیادی را که ناشی از عدم حساسیت خود انها نسبت به مقاومت در سازمان است را به حساب بیاورد.
به منظور تسهیل یک تحول هموار از روشهای قدیمی به جدید ، سازمانها باید صلاحیت لازم در مدیریت تغییر موثر را داشته باشند. فرآیند مدیریت تغییر تشکیل شده است از مورد قبول قرار دادن تغییر توسط کسانی که در این فرآیند دخیلند و یا از آن تاثیر می پذیرند و مدیریت هرگونه مقاومت در آنها.
بررسیها تاکید دارند که تغییر معمولا روان افراد را درگیر می کند. بنابراین هیچ کتاب و یا پاسخ دقیقی به این مسئله وجود ندارد که چگونه و به بهترین شکل می توان تغییر را اعمال کرد و بر مقاومتها پیروز شد. از آنجائیکه افراد از هم متفاوتند ، ادراکات آنها و دلایلشان برای مقاومت متفاوت است. در نتیجه محققان و پژوهشگران تنها می توانند در زمینه مواجهه و حذف مقاومت در سازمان تئوری پردازی کنند اما در نهایت تنها راه مواجهه اثر بخش با مقاومت ، درک شرایط به خصوصی است که در افراد باعث مقاومت های به خصوصی می شود
حربه هايي مخفي، راه هايي شگفت انگيز و وسايلي اسرار آميز،زيرا خداوند معجزات خود را
به شيوه اي اعجاب انگيز به انجام مي رساند.
مشكل اغلب مردم اين است كه مي خواهند پيشاپيش از چون و چراي مسائلشان با خبر بوده و
به دست خود مشكلاتشان را حل كنند.اين افراد حتي مي خواهند به پروردگار متعال ديكته
كنند كه چگونه دعاهايشان را اجابت كند.. در واقع آنان كه به حكمت و خلاقيت خداوند ايمان
راستين ندارند آنان دست به دعا برميدارند و راه مورد نظر را به خدا نشان مي دهند و با اين كار
عرصه را براي محقق شدن خواسته هايشان تنگ مي كنند..
عيسي مسيح مي فرمايد:وقتي دعا مي كنيد، باور كنيد كه به مراد دلتان خواهيد رسيد.
انسانهاي بالغ مسائلشان را با شب بيداري و شكنجه ي خود و انديشيدن به آن حل مي كنند.
البته مي گويند كه با تمام وجود به خداوند ايمان دارند، اما باز هم مي خواهند بدانند كه دعاهايشان چگونه
و از چه طريقي اجابت خواهند شد.خدا در جواب اين افراد مي گويد:
حربه هايي دارم كه از آنان غافلي.راه هاي من هوشمندانه و روش هاي من مطمئن هستند.
به من توكل كنيد، حل مشكلاتتان را بر عهده ي من بگذاريد.
محول كردن مسائل به خداوند در نظر بسياري از افراد مشكل مي نمايد.اين كار چيزي جز پيروي و الهام
و نداهاي قلبي نيست،زيرا الهام طريقي جادويي در پديدار ساختن خواسته ها مي باشد. شهود قوه اي معنوي
است كه بر قواي استدلالي برتري دارد
الهام، هدايت الهي است و الوهيت درون از نظر الهام چيزي كم اهميت نيست.در همه ي راه هايتان مرا
بشناسيد و من مسير را برايتان هموار خواهم كرد.به ياد داشته باشيد:هيچ روز و هيچ مسئله اي
را بي ارزش و نا چيز فرض نكنيد.

از نظر معلم شيمي: عشق تنها اسيدي است که به قلب اثر ميکند.
از نظر معلم ديني: عشق يک موهبت الهي است که خدا براي بندگانش هديه کرده است.
از نظر معلم رياضي: نسبت تابع عشق به تابع عقل مثل نسبت صفر است به يک.
از نظر معلم فيزيک: جوان مانند آهنربايي است که هر عشقي را به طرف خود جذب مي کند.
از نظر معلم ادبيات: عشق بايد مثل عشق ليلي و مجنون پاک باشد.
از نظر معلم ورزش: عشق مثل توپ فوتبال است که به دروازه هر قلبي اصابت مي کند.
از نظر معلم جغرافي: عشق مانند مثلث برمودا مي باشد که انسان تا به آن مي رسد خود را گم مي کند
ــ ارسطو:طبيعت مرغ اينست که از
خيابان رد شود.
ــ موسي:و آنگاه پروردگار از
آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت
«به آن سوي خيابان برو» و مرغ
چنين کرد و پروردگار خشنود همي
گشت.
ــ مارکس:مرغ بايد از خيابان رد
ميشد.اين از نظر تاريخي اجتناب
ناپذير بود.
ــ خاتمي:چون ميخواست با
مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي
تمدنها بکند.
ــ رياضيدان:مرغ را چگونه
تعريف ميکنيد؟
ــ نيچه:چرا که نه؟
ــ فرويد:اصولاً مشغول شدن ذهن
شما با اين سؤال نشان ميدهد که
به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار
هستيد.آيا در بچگي شصت خود را
ميمکيديد؟
ــ داروين:طبيعت با گذشت زمان
مرغ را براي اين توانمندي رد
شدن از خيابان انتخاب کرده است.
ــ همينگوي:براي مردن.در زير
باران.
ــ اينشتين:رابطهء مرغ و
خيابان نسبي است.
ــ سيمون دوبوار:مرغ نماد زن و
هويت پايمالشدهء اوست.رد شدن
از خيابان در واقع کوشش
بيهودهء او در فرار از سنتها و
ارزشهاي مردسالارانه را نشان
ميدهد.
ــ پاپ اعظم:بايد بدانيم که هر
روز ميليونها مرغ در مرغداني
ميمانند و از خيابان رد
نميشوند.توجه ما بايد به آنها
معطوف باشد.چرا هميشه فقط بايد
دربارهء مرغي صحبت کنيم که از
خيابان رد ميشود؟
ــصادق هدايت:از دست آدمها به
آن سوي خيابان فرار کرده بود،
غافل از اينکه آن طرف هم مثل
همين طرف است، بلکه بدتر.
ــ شیرين عبادي:نبايد گمان کرد
که رد شدن مرغ از خيابان به
خاطر اسلام بوده است.در تمام
دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي
را فراري نميدهد.
ــ روانشناس:آيا هر کدام از ما
در درون خود يک مرغ نيست که
ميخواهد از خيابان رد شود؟
ــ نيل آرمسترانگ:يک قدم کوچک
براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي
مرغها.
ــ حافظ:عيب مرغان مکن اي زاهد
پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر
تو نخواهند نوشت.
ــ بيل کلينتون:من هرگز با مرغ
تنها نبودم.
ــ فردوسي:بپرسيد بسيارش از
رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و
سپاه.
ــ ناصرالدين شاه:يک حالتي به
ما دست داد و ما فرموديم از
خيابان رد شود.آن پدرسوخته هم
رد شد.
ــ سهراب سپهري:مرغ را در
قدمهاي خود بفهميم، و از درخت
کنار خيابان، شادمانه سيب
بچينيم.
طرفدار داستانهاي علمي
-تخيلي:اين مرغ نبود که از
خيابان رد شد.مرغ خيابان و تمام
جهان هستي را ? متر و ?? سانتيمتر
به عقب راند.
ــ اريش فون دنيکن:مثل هر بار
ديگر که صحبت موجودات
فضاييست،جهان دانش واقعيات را
کتمان ميکند.مگر آنتنهاي روي
سر مرغ را نديديد؟
ــ جرج دبليو بوش:اين عمل
تحريکي مجدد از سوي تروريسم
جهاني بود و حق ما براي هر نوع
اقدام متقابلي که از امنيت ملي
ايالات متحده و ارزشهاي
دموکراسي دفاع کند محفوظ است.
ــ سعدي:و مرغي را شنيدم که در
آن سوي خيابان و در راه بيابان
و در مشايعت مردي آسيابان
بود.وي را گفتم:از چه رو تعجيل
کني؟گفت:ندانم و اگر دانم
نگويم و اگر گويم انکار کنم.
ــ احمد شاملو:و من مرغ را، در
گوشه هاي ذهن خويش، ميجويم.من،
ميمانم.و مرغ، ميرود، به آن سوي
خيابان.و من، تهي هستم،از
گلايه هاي دردمند سرخ.
ــ رنه دکارت:از کجا ميدانيد که
مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟يا
من؟
ــ لات محل:به گور پدرش
ميخنده!هيشکي نمیتونه تو محل
ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت
رخصت بده.آي نفسکش
ــ بودا:با اين پرسش طبيعت
مرغانهء خود را نفي ميکني.
ــ پدرخوانده:جاي دوري
نميتواند برود.
ــ فروغ فرخزاد:از خيابانهاي
کودکي من، هيچ مرغي رد نشد.
ــ ماکياولي:مهم اينست که مرغ
از خيابان رد شد.دليلش هيچ
اهميتي ندارد.رسيدن به هدف، هر
نوع انگيزه را توجيه ميکند.
ــ پاريس هيلتون:خوب لابد
اونور خيابون يه بوتيک باحال
ديده بوده.
ــ هيتلر:اگر ارادهء ما همچنان
قوي بماند، مرغ را نابود
خواهيم کرد!فولاد آلماني از
خيابان رد خواهد شد
ــ احمدينژاد:خيابان و فناوري
رد شدن از خيابان که کشورمان از
آن برخوردار است حاصل رشد علمي
جوانان ايران و حق ملت ايران
است.ما به رد شدن از خيابان
ادامه خواهيم داد.موج معنويت و
بيداري در دنياي اسلام، به
اميد خدا به زودي اين مرغ را از
دامان دنياي اسلام پاک خواهد
کرد.
ــ فردوسي پور :چه
ميـــــــــکــنه اين مرغه!!!!!!!!!!
در خاتمه متذکر می شویم که چگونگی دسترسی به اطلاعات و مذاکرات خصوصی بین افراد نکته ای است که نیروهای امنیتی و قوه قضائیه باید مورد توجه قرار دهند.
دفتر حضرت آیت الله العظمی صانعی
11/11/1388
| Design By : Night Skin |






