تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران یاد باد




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


یاد باد آن روزگاران یاد باد

یاد و خاطره ی روزهای تلخ و شیرین دانشگاه تهران

چند روز پیش یکی از دوستان به موبایل یوسف زنگ زد. یوسف به من گفت که خودت جوابشو بده.

اون دوست گفت که «می خوام برم ناهار، شما نمیاین؟». گفتم که ما ناهار نداریم، باید تا یک صبر کنیم (دروغ نگفتم!). گفت که «خب می خواین منم صبر کنم؟» گفتم که نه، شما برو ناهارتو بخور، بعدش بیا با هم کلیله دمنه بخونیم.

این که من و یوسف در اون فاصله ی زمانی می خوایم با هم باشیم هیچ اشکالی نداره و دلیلش این نیست که ما از شخص سوم بدمون میاد، نه، چیزایی می خوایم بگیم که یا نفر سوم خوشش نمیاد و یا حضورش باعث میشه که معذب باشیم و نتونیم در باره ی اون موضوع حرف بزنیم. ما با اون دوست مشکلی نداریم و دقیقا همون شب با هم رفتیم شام خوردیم.

دوستای یوسف به شکل تصاعدی داره افزایش پیدا می کنه. از رشته ها و تیپ های مختلف.

وقتی من و اون یه قراری داریم، من انتظار دارم که نره بشینه با دوستای دیگش درباره ی طالقان و نمی دونم fx و ... صحبت کنه. به نظرم این انتظاری غیر منطقی نیست. همینطور منم وظیفه دارم که قبول کنم که اگر یوسف می خواد بره مثلا با مجتبی صحبت کاری کنه و دوست ندارن من بفهمم، از جمعشون برم. همچنین اگر یوسف به قول خودش "فس" شده و حوصله ی منو نداره، دلیلش این نیست که از من بدش میاد.

امیر جان! امیر خان! توهین نکن!

متفاوت ترین فیلم مسعود کیمیایی رو دیدم: زود قضاوت کردن و تهمت زدن

یکی از آرایه های ادبی کنایه هست. از اونجایی که ادبیات من همیشه ضعیف بوده و کمترین نمره ها رو در ادبیات داشتم و کمترین درصدم در کنکور هم ادبیات بود (33 درصد)، من کلا نه از کنایه استفاده می کنم و نه می فهمم که کسی از گفتن یه حرفی منظوری داشته یا نه. شاید در کل زندگیم انگشت شمار از کنایه استفاده کرده باشم، بر خلاف فامیلهایی که با هم مشکل دارن که همه ی حرفشون کنایست!

همیشه اطرافیان بودند که به من گفتند فلانی منظورش از فلان حرف چی بوده.

حرفای من واقعا معنی دومی ندارند. یعنی اینطور نیست که یه حرفی رو با منظور بگم.

وقتی دبیرستان بودم، عموی من اومد خونمون. من خیلی خوشحال بودم از اینکه رفتم فرهنگ عمید خریدم. وقتی برگ می زدم دیدم نوشته: گند=بد. به عموم گفتم که می دونستی گند یعنی بد. در جوابم گفت که «آهان! چون من میگم رفتی نگاه کردی؟!». من واقعا از گفتن چنین چیزی منظوری نداشتم و اصلا دقت نکرده بودم که اون از این کلمه استفاده می کنه!

گاهی تهمت دروغ یا ماست مالی بهم زدن. یادم نمیره کلاس اول راهنمایی مدرسه شهید مهدی پور که معلم ورزشمون به من گفت دروغگو. ولی من واقعا دروغ نگفته بودم. اون آقا زود قضاوت کرده بود.

مثال دیگه بخوام بزنم، باز می تونم از زنگ ورزش مدرسه راهنمایی بگم که فوتبال بازی می کردیم. من مدافع بودم. پریدم بالا که توپ رو بزنم یه دفعه همه گفتن هند شد. بله توپ به دست من خیلی نزدیک شد، اما اون توپ هرگز به دست من نخورد. هرچی گفتم کسی قبول نکرد. همه فکر می کردند که دروغ می گم. «چیزی نشده رو ثابت کردن خیلی سخته»

یادم میاد معلم شیمی ای داشتیم که لیسانس مهندسی عمرانشو از شریف گرفته بود. فوق لیسانس و دکتراشو هم از آزاد! بله، اون آقا دکتر بودند. اما از کمبود شغل اومده بود معلم شده بود، با اینکه مدرسه ما زیاد به معلم هاش پول نمیداد.

یه روز برگه امتحانیمو بردم گفتم که این سوالو من درست نوشتم اما شما نمرشو ندادید. نگاه کرد دید راست میگم، نمرشو داد. چند دقیقه بعد یه ایراد دیگه در تصحیح پیدا کردم. رفتم پیشش. بدون اینکه ببینه گفت نه دیگه برو بشین.

من مطمئن بودم که اون سوالو هم درست نوشته بودم. ولی اون معلم فکر کرد دروغ میگم.

صانعی بزرگ-که از چند سال قبل به بزرگیش ایمان داشتم- میگه که دروغ بزرگترین آفت روزگار ماست. دروغ در جامعه زیاد شده، اما دلیل نمیشه که زود قضاوت کنیم و هر کسی رو به دروغگویی متهم کنیم.

صانعی میگه خدا در صورتی مجوز دروغ بهت میده که آبرو یا جان کسی در خطر باشه. در موارد نادری که آبروی کسی در خطر بوده، دروغ هم گفتم، اما نه بی دلیل، نه برای ماست مالی کردن، نه برای کسب منفعت.

اگر فردا نیاید شاید بهتر باشد      سیدنی شلدون

فردا نتیجه ی آزمایشاتم میاد. نصف علائم سرطان خون رو دارم، اما داشتن کل علائم هم دلیل بر داشتن سرطان نیست. همچنین ممکنه یکی از علائم رو داشته باشی و سرطانی باشی. جمعه میرم پیش دکتر و جواب قطعی رو از اون می گیرم.

از مرگ استقبال خواهم کرد.

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 1:11 توسط شاهین| |

ملا نصر الدین هر روز در بازار گدایی می کرد.و مردم با نیرنگی ،حماقت او را  دست می انداختند.دو سکه به او نشان میدادند که یکی شان طلا بودو یکی از نقره.اما ملا نصر الدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.این داستان در تمام منطقه پخش شد.هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصر الدین را آن طور دست می انداختند،ناراحت شد،در گوشه ی میدان به سراغش رفت و گفت:هر وقت دو سکه به تو نشان دادند،سکه طلا را بردار.این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید،و هم دیگر دستت نمی اندازند.ملا نصر الدین پاسخ داد:ظاهرا" حق با شماست.اما اگر سکه طلا را بردارم،دیگر مردم به من پول نمی دهند.تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام.

اگر کاری که میکنی،هوشمندانه باشد،هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 20:17 توسط یوسف سوداگری| |

مردم به دو علت مهم فقیر باز نشسته می شوند:

اول اینکه آنها هرگز تصمیم نمیگیرند پولدار باز نشسته شوند.آرزو میکنند،امید وارند،دعا میکنند،اما هرگز تصمیم قاطعی نمی گیرند که پولدار باز نشسته شوند.

دوم اینکه حتی اگر تصمیم بگیرند،پولدار باز نشسته شوند،آن قدر وقت را تلف می کنند،که وقت می گذرد و فرصتها تمام می شود.آنها همیشه برای وقت تلف کردن و به عقب انداختن کارها،توجیهی دارند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:54 توسط یوسف سوداگری| |

چهار نفر بودند به نامهای همه کس.یک کس.هر کس وهیچ کس.

یک کار مهم وجود داشت که باید انجام میشد.

همه کس میدانست که یک کسی آن را انجام خواهد داد.

هر کسی می توانست آن را انجام دهد.

اما هیچ کس آن را انجام نداد.

یک کسی از این موضوع عصبانی شد.

به خاطر اینکه این وظیفه همه کس بود.

همه کس فکر میکرد

یک کسی آن را انجام می دهد.

اما هیچ کس نفهمید

که هر کس آن را انجام نخواهد داد.

سر انجام کاری را که همه کس میتوانست انجام دهد

هیچ کس انجام نداد.

و هر کس یک کس را مقصر میدانست.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:41 توسط یوسف سوداگری| |

 

گاه برای ساختن باید ویران کرد.

 

گاه برای داشتن باید گذشت.

 

گاه در اوج تمنا باید نخواست.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:24 توسط یوسف سوداگری| |

باز هم سلام همون طوری که قول داده بودم از این به بعد یه سری مطالب جالب و آموزنده برای تنوع میزارم. به زودی هم مطالب کاریمو میزارم تا به وبلاگ یه ذره جهت اقتصادی هم بدم. در هر صورت خوشحال می شیم با انتقادات و پیشنهاداتتون ما رو یاری کنید. از پیامک و پریسای عزیز هم ممنون بابت نظرات و پیشنهادات خوبتون.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:20 توسط یوسف سوداگری| |

یه سری موضوعات برای نوشتن در ذهن دارم، اما فکر می کنم که لازمه اول در مورد اعتماد به نفس بگم.

در پست اول نوشتم که استرس های تحصیل در نماد آموزش عالی کشور، توانایی یادگیریمو خیلی خیلی خیلی ضعیف کرد. ضربه ی دیگه ای که دانشگاه به من زد، تضعیف اعتماد به نفسم بود.

روانشناسان میگن یکی از نشانه های عدم اعتماد به نفس اینه که منتظر تایید دیگران باشی. در مورد من، دقیقا این موضوع صدق می کرد. سال دوم و سال سوم دانشگاه، اوج عدم اعتماد به نفسم بود.

یوسف میگه اعتماد به نفسم خیلی بالاست. هدفم پوله، فقط پول. اصلا برام مهم نیست که بگن پول دوسته، پول پرسته، هدفش سطحی یا پوچه. برام مهم نیست که دیگران در موردم چی فکر می کنند. من به اعتقاداتم عمل می کنم. (البته یوسف در نگاه اول واقعا پول دوست به نظر میاد، اما یه خورده که حرفاشو گوش کنی می فهمی که پول براش فقط یه ابزاره. ابزاری برای رسیدن به آرزوهاش. حلال و حرام بودن پول هم خیلی براش مهمه. یوسف در برنامه ریزی های چند سال آیندش، حدود چند میلیون رو برای کمک به خیریه قرار داده)

روحیه ی من قبل از دانشگاه همینطور بود. اعتماد به نفس نه خیلی بالا ولی نسبتا خوبی داشتم. مثلا در انتخاب رشته ی دانشگاه با وجود مخالفت همه، اونی زدم که خودم دوست داشتم.

ورود به دانشگاه شروع از دست دادن اعتماد به نفس بود. به قول یوسف دچار دگر خشنودی شدم! روزایی بود که خشت خشت دانشگاه به من می گفت تو به این دلیل نمره هات پایینه که در ریاضی استعداد نداری، پشتکار نداری، دیگران که نمره هاشون خوبه هم استعداد دارن و هم پشتکار، تو ناتوانی، تو احمقی! با اینکه من هم پشتکار و هم استعداد داشتم و ناتوان نیز نبودم، اما اتهامات خشت های دانشگاه رو پذیرفتم. کلا اون روزا، فامیل، دوست و خانواده هرچی دربارم می گفتن، حتی اگر نبودم هم می پذیرفتم. دقیقا شبیه رفتار یوسف در کلاس دکتر عبادی!

مدت ها همین روحیه رو داشتم. دوست داشتم دیگران از من راضی باشند. بی توجه به اینکه ممکنه من یه کاری که درست هست رو انجام بدم اما یکی خوشش نیاد و ناراحت بشه. یکی از فامیل هامو مثال می زنم:

دو سال از من بزرگتره. اونم مثل من وقتی وارد دانشگاه شد رفت تو بحران، با این تفاوت که اعتقاداتش، اهدافش، ادبیاتش و کلا همه چیزش غیر از مدل موهاش عوض شد.

کاردانی برق دانشگاه صنعتی شیراز رو تموم کرده و این ترم لیسانس می گیره. کلا تحصیلش خیلی طولانی شد.

یه روز صا ایران آگهی می زنه که ما دانشجو کاردانی برق می خوایم. کسانی که انتخاب بشن، هم کار می کنن و هم درس می خونن و برای ادامه تحصیل هم می فرستیمشون مالزی.

جالب بود، بچه های دانشگاه آزاد شهر های دور افتاده قبول شده بودن ولی این آقا که نمره هاش همه عالی بوده، دانشگاهشم سراسری بوده قبول نمی شه. چرا؟ این پسر خاله ی من فعالیت سیاسی کرده بود در دانشگاه. فقط و فقط به خاطر نمره های عالی از دانشگاه اخراج نشده! کار اونا از نظر حکومت تا حدی بد بوده که سپاه اطلاعیه داده بوده و اونارو "بعضی افراد معلوم الحال" توصیف کرده بوده!

من واقعا عاشق این آقا بودم و هستم. خیلی روزها، شب ها، نیمه شب ها باهم بودیم، حرف زدیم، خندیدیم، و حتی از ناراحتی هامون گفتیم، از عشق گفتیم.

یکی از قوانین گفتگو اینه که من می تونم از دیدگاه خودم دفاع کنم اما حق ندارم دیدگاه دیگران رو محکوم کنم (تحمل ابهام).

اون دوست علاقه مندی های من، عشق من و اهداف منو محکوم کرد. این رفتار باعث شد به این فکر کنم که شاید چیزایی که اون تایید نمیکنه، واقعا غلطه. البته اینگونه فکر کردن ها هرگز باعث نشد من اهدافمو عوض کنم، اما به درستیشون دیگه مطمئن نبودم. این موضوع دلالت بر عدم اعتماد به نفس من داشت.

همچنین این دوست به دلیل فشار هایی که در دانشگاه داشت و بدهی میلیاردیی که عموش براشون به ارث گذاشته و این دوست مسئولیت حلش رو به عهده گرفته، مدتیه که اوضاع خوبی نداره. کلا رفتارش خیلی سرد شده.

رفتار اخیرش باعث شد که حدود 1 سال احساس گناه داشته باشم و برم تو گذشته. می خواستم جواب این سوالو پیدا کنم: از کدوم رفتارم ناراحته؟

گذشته ی چندین سالمو زیر و رو کردم. تنها یه نتیجه داشت: من بیگناهم.

الان که با روحیه ی بهتر به مسائل گذشته نگاه می کنم، می بینم در خیلی موارد باید از دیدگاه خودم و از رفتار خودم دفاع می کردم.

بله، فکر به سربازی، به یادنگرفتن ها منو واقعا له کرده بودند.

الان یه خورده اعتماد به نفسم نسبت به گذشته بهتر شده و این جای امیدواریست.

عاملی که اعتماد به نفس رو از من گرفت هم دانشگاه بود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:0 توسط شاهین| |

برگردیم به خاطرات سال 84. ماه مهر به سرعت تموم شد. به همراه اون، ماه رمضان هم تموم شد. در اون ترم به جز ریاضی 1 و مبانی ریاضیات، زبان داشتیم با خانم دکتر عبادی، فارسی با دکتر کی منش، فیزیک با استاد مجذوبی و کارگاه کامپیوتر با خانم خالصی.

یاد درس زبان بخیر! خانم دکتر عبادی زن بسیار خوبی بود. فقط یه کم بد اخلاق بود و بچه ها زیاد باهاش کل کل می کردند. مخصوصا حسین شهسواری که یک بار با دکتر درگیر لفظی شد و در نهایت خانم دکتر از کلاس پرتش کرد بیرون!

من و آدمک یه ابتکار بسیار جالب داشتیم. اونم این بود که خانم دکتر هرچی می گفت ما مثل بز اخوش تایید می کردیم و هیچ مخالفتی نداشتیم. به خاطر همین با اینکه زبان ما متوسط بود، اما جزو بالاترین نمره ها شدیم و من زبان رو با نمره ی 18 پاس کردم. درسته، انتقاد چیز خوبیه اما نه همه جا.

درس فارسی جالب بود. دکتر کی منش یه مرد مسن دوست داشتنی بود. کلاس فارسی واقعا کلاس استراحت بود. اما امتحان پایان ترم همه رو غافلگیر کرد. خیلی سخت بود. یه عده گول مهربونی استاد رو خوردند و اون درس رو افتادند. اما من این درس رو هم خوب پاس کردم!

اون ترم، ترم طلایی بود. ما هنوز حرارت کنکور تو وجودمون بود. اما با آغاز ترم دوم از نظر درسی به سمت استهلاک رفتیم.

بعد از آشنایی با رشته ی ریاضی، متوجه شدیم یک پارادوکس بسیار بزرگ بین واقعیت و تعریف ریاضی در ذهن ما وجود داره.

ترم دوم شروع شد. وای یاد درس جبر 1 بخیر! یاد دکتر یاسمی نامرد بخیر! این بشر این قدر بی شعور بود که نمی فهمید باید دانشجوی ترم دویی را به درس علاقه مند کند. درس ساده ی جبر 1 رو اونقدر پیچوند و ما ها رو ترسوند که اکثر بچه ها این درس رو حذف کردند، حتی احسان عبدی که درسش خوب بود. عده ی کمی این درس رو پاس کردند.

روی برد دانشگاه سفر کاشان رو زده بود و من و آدمک به دفتر بسیج رفتیم تا ثبت نام کنیم. یاد هادی نوه (هادی حاج کرمی) بخیر!

ادامه ی داستان رو باشه بعدا تعریف می کنم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:4 توسط یوسف سوداگری| |

یک لیوان از آب زرشک پیچ شمیران هم آرزوست

سلام. امروز 13 آبان 1388 هست: یک روز پر ماجرا. اما قبلش یه خبر برای وبلاگ. اونم اینه که تصمیم گرفتم از این به بعد داستان های کوتاه عبرت آموز رو هم توی مطالبم بگنجونم. خب، برگردیم به امروز. از مدت ها پیش گفته شده بود که روز 13 آبان روز جنبش دانشجوهاس. منم با اینکه چهارشنبه کلاس نداشتم، تصمیم گرفتم به دانشگاه بیام تا یه سر و گوشی آب بدهم. بعد از صرف نماز گفتم برم جلوی در دانشگاه ببینم چه خبره. اوه! اوه! چشمتون روز بد نبینه، یه مشت دانشجوی علاف جلوی سردر در حال شعار دادن بودن و گارد ضد شورش هم جلوی در دانشگاه. ابتدا شعارها ملایم بود اما کم کم با شیطنت عده ای دانشجو نما دامنه ی شعارها به رهبری رسید و هرچی لیچار ننه باباهاشون بهشون یاد داده بودند، نثار رهبر بیچاره کردند. به نظر من آقای خامنه ای سالم ترین فرد در این نظام سیاسی است و این جنبش سبز چیزی جز بازیچه ای برای تشنگان قدرت همچون موسوی و خاتمی نخواهد بود. مگر سال های 60 تا 67 و بلاهایی که آقای موسوی سر جوان ها آورد از حافظه ی تاریخ پاک میشه؟ این ها به فکر مردمند؟ مگه اعتصاب های دوره ی آقای خاتمی فراموش میشه که هر روز یه جور تحصن صنفی داشتیم؟ و جواب دولت اصلاحات هم این بود که ما برای توسعه ی سیاسی و مدنیت آمده ایم نه برای رفاه اقتصادی مردم. مگه خیانت خاتمی وقتی که از حزب کثیف کارگزاران -اونایی که روی استخوان های خرد شده ی مردم قصرهاشونو بنا می کردند و با غرور روی زمین راه می رفتن امثال آقایان کرباسچی و غیره- فراموش میشه؟ مردم دوباره فریب نخواهند خورد، گرچه عده ای از روی غفلت و یا هیجان، اسیر این هیولای سبز آدمخوار شده اند. من بیشتر این جنبش سبز را به هالک شبیه می دونم!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 23:58 توسط یوسف سوداگری| |

دریا بازم منو فریاد میزنه میگه خشکی جای موندن دیگه نیست

همونطور که یوسف گفت ما چهار تا دوست هستیم. من با هر سه تاشون، هم خاطرات خیلی خوب دارم و هم خاطرات خیلی بد. به هر حال دوستی خوبی بین ما هست.

در مورد دانشگاه تهران -که مدتهاست ایمان آوردیم که اونجا دانشگاه ته ران(به قول صادق هدایت) هست و نه تهران- باید بگم که همه چی از عشق من به ریاضی شروع شد. من می خواستم با بهترین اساتید ایران، ریاضی بخونم. اون سال فکر می کنم اولین سالی بود که دانشگاه امیر کبیر دکترای پیوستشو برداشته بود. اگر بر نمی داشت، قطعا انتخاب اول من اونجا بود. اونقدر عشق و علاقه داشتم که می خواستم حداقل 10 سالی رو تو امیرکبیر بمونم، اما الان اگه مجبور نبودم و سربازی ناحق نبود، حتی 10 روز هم حاضر نبودم برم دانشگاه.

بحران تحصیلی من از اونجا شروع شد که دکتر یاسمی، من و خیلی های دیگه رو فرستاد کاروان بعدی! البته قبل از اون کلاس هم متوجه شده بودم که انتخاب ریاضی دانشگاه تهران، یه انتخاب غلط بوده، اما فکر نمی کردم دیگه اینقدر!

وقتي کاري رو انجام مي دیم یا حرفي مي زنیم و يا تصميمي مي گيریم، هيچ کس، تصور نمي کنه که کاري که انجام داده اشتباهه. همه فکر مي کنند دارند بهترين انتخاب و تنها راه حل درست رو براي خودشون مي بينند! اما خب بايد منتظر بود و بعدها ديد آيا اين انتخاب درست بوده يا نه... اين حرفي که از دهان کسي خارج شده منطقي بوده يا نه ... اين رفتار شکل درستي داشته يا نه! من وقتي ریاضی دانشگاه تهران رو انتخاب کردم، به انتخاب خودم ايمان داشتم و فکر نمي کردم دارم یه راه اشتباه رو مي رم.

وضعیت تحصیلی من یه رکورد محسوب میشه. 3 ترم پشت سر هم مشروط شدن، حدود 30، 40 واحد افتادن، یه ترم هیچی پاس نکردن و سفید دادن چندین امتحان میانترم و پایانترم و کلی غیبت سر کلاسها.

به نظر من وقتی یه هدف رو در زندگی انتخاب می کنی به معنیه قبول کردن جنگيه که مي دونیم همه چيز در دست ما نيست! و من در هدف یادگیری ریاضی در دانشگاه تهران شکست خوردم.

با توجه به شناختی که الان دارم، اگر برگردیم به 4 سال پیش، کنکور دانشگاه سراسری رو اصلا نمی دم. به خاطر مدرکش میرم دانشگاه آزاد، ریاضی می خونم. بعد سربازی میرم، اگه بشه سرباز معلم میشم. بعدشم میرم معلم میشم، جاش هم هرجا شد. یه شهر بزرگ یا یه ده کوچیک.

در مورد استادا که بخوام بگم، واقعیت اینه که ما استاد نداریم. چون استاد باید "ژن معلمی" داشته باشه که من در هیچکدومشون ندیدم.

اونا شاگرد هم نیستند، چون که یه شاگرد، بدون غرور دنبال یادگیریه، چیزی بلد نیست که غرور داشته باشه. اما این آقایون و خانوما، غرور از سر و روی خیلیاشون می باره و خیلی هم ادعاشون میشه. شاید محترمانه ترین اسمی که میشه بهشون داد اینه: مقاله نویس. بله، اونا مقاله نویس هایی هستند که با مقاله هاشون باعث میشند رتبه ی واقعی دانشگاه برای جهانیان مشخص نشه.

از دیگر شاهکار های دانشگاه تهران اینه که یه نامه ی کاملا رسمی میاد در خونه اما از هرکی می پرسی کی فرستاده، کسی نمی دونه.

به هر حال این 4 سال بدترین دوره ی زندگی من بود. بدترین از این جهت که قدرت یادگیری من بسیار ضعیف شد.

قضیه ی بچه ها از قسمت آموزشی اون قبرستان (چون شهدا رو اونجا دفن می کنند) جداست. همونطور که گفتم با بچه ها خاطرات خوبی به یادگار مونده. از به سینما و نمایشگاه نقاشی و توانیر رفتن و درس خوندن و با هم افتادن گرفته تا پرت شدن یه سری اشیا به سمتم! همشون یادگاری می مونه.

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:39 توسط شاهین| |

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم                    باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

امروز، شنبه 9 آبان 1388، تصمیم گرفتم تمام خاطرات دانشگاه رو از سال 84 –سالی که وارد پنجاه تومنی شدیم- بنویسم. شاید امروز اگر به یه 50 تومنی ناقابل نگاه کنیم بدونیم اونورش چه خبره. تمام خاطرات تلخ و شیرینش، تمام شادی ها و ناراحتی هاش، نگرانی ها و امیدهاش.

برگردیم به مهر84 روز اول دانشگاه. من هم مثل تمام جدید الورودها فکر می کردم وارد اروپا شدم و بادی به غب غب انداختم!! وقتی وارد دانشگاه شدم، اولش رفتم قسمت آموزش ببینم چه غلطی باید بکنم. تقریبا نیم ساعتی گذشت که گفتم یه نگاهی به این برگه ای که آموزش داده بکنم. دیدم ای دل غافل! زده کلاس 221 مبانی ریاضیات. بدو بدو رفتم سر کلاس استاد شادمان که داشت خودشو معرفی می کرد. یاد استاد شادمان به خیر! منم رفتم سر کلاس نشستم با یه عالمه شرمندگی از این که دیر رسیده بودم. نمی دونستم بعدها این یه افتخار بزرگ میشه!

کلاس بعدی ریاضی 1 داشتیم. من کنار یه فرد با سن بالا نشسته بودم. برام عجیب بود که اون آقا اونجا چه کار می کنه. باهاش مشغول صحبت شدم. فهمیدم یه روحانیه که لیسانس مکانیک گرفته و از بیکارای طالب علمه که اومده ریاضی بخونه. یه کم سر کلاس وول خوردیم که دیدیم یه دخترک جوون اومده سر کلاس. اولش فکر می کردم یه دانشجوی پر رو هست ولی یه کم که گذشت معلوم شد مادمازل شیرازی استاد ریاضی 1 هست. استاد خوبی بود. البته آخر ترم معلوم شد. چون اوایل ترم من اصلا نمی فهمیدم  چی میگه چون صداش با فرکانس بالاتر از 20 هزار هرتز پخش می شد! یه ماه که گذشت، هم به صداش، هم به خطش و هم به درس دادنش عادت کردم. انصافا استاد خوبی بود. راه درازی در پیش داشتیم. یه مشت استادای جور وا جور از مزخرف بگیر برو تا حال به هم زن و یه تعداد انگشت شماری هم دوست داشتنی که خانم شیرازی یکی از اونا بود.

تو همون روزای اول با آدمک آشنا شدم. به نظر آدم جذابی میومد. تو دلم نشست. روزای بعد با احسان عبدی آشنا شدم. همون کسی که بعدا فهمیدم ستاره ی دانشکده است. احسان بسیار شوخ طبع بود و البته یه کم زیاد حرف می زد. عادت داشت حرفاشو با تمام احساساتش –یعنی با دستاش- بیان کنه. دوست خوبی بود. این قضیه بعد ها به من اثبات شد. چرا که اگر احسان نبود، من همون دو سال اول این رشته ی کذایی رو ول می کردم و می رفتم سربازی.

آدمک تودار بود. دوست داشتم کشفش کنم. به واسطه ی همین دوستی بود که با سومین دوستم یعنی شاهین آشنا شدم و به این ترتیب مربع دوستی ما شکل گرفت. در این مربع گاهی بعضی رئوس کانکشن بیشتری با هم داشتند. مثلا ترم اول، دوستی من و آدمک پر رنگ تر بود. ولی یواش یواش با شاهین ارتباطم قوی تر شد. اما به خاطر بدقولی های من به مدت دو سال روابطمون سرد شد. تو این مدت با احسان بیشترین ارتباط رو داشتم. شاهین خیلی کم حرف بود و کشفش کار مشکلی بود. اما تا دلتون بخواد من، وراج و اهل گفتن چرت و پرت و خنده و این حرفا بودم. من معتقد بودم تو دانشگاه باید غما تو دل حبس بشه و به دوستت سرایت نکنه. واسه همین من و احسان شادترین روحیه رو داشتیم.

یادم باشه بعدا در مورد بدقولی هام که زبان زد خاص و عام هست بگم!! و از همه مهمتر ماجرای قرارم با مریم ص.

ادامه ی داستان در برنامه های بعدی.

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:51 توسط یوسف سوداگری| |


Design By : Night Skin