تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران یاد باد




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


یاد باد آن روزگاران یاد باد

یاد و خاطره ی روزهای تلخ و شیرین دانشگاه تهران

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.

آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».

پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.

نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،

باز شد و بيرون رفت!

و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد!

كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.

وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته.

من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند:

«چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست

مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين

سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟

نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛

هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد.

اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!

خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست:

"من که هستم...!؟"

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 0:17 توسط یوسف سوداگری| |

باسمه تعالي

« اذا مات المؤمن الفقيه ثلم فی الاسلام ثلمة لا يسدها شئ »

رحلت فقيهی متقی و عارفی وارسته و محققی کم نظير و مجاهدی نستوه و اسوه ايستادگي، شيخنا الاستاد آيت الله العظمی آقای منتظری (قدس الله نفسه الزکيه) که در آستانه عاشورای حسينی به لقاء الله پيوست را به پيشگاه صاحب العصر و الزمان، حجت بن الحسن (ارواحنا و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء) و مراجع عظام تقليد و حوزه های علميه و ملت بزرگوار ايران و خانواده های معظم شهداء، ايثارگران و جانبازان و همه ملت های آزاده و وابستگان سببی و نسبی ايشان مخصوصاً جناب حجت الاسلام و المسلمين آقای حاج شيخ احمد منتظری تسليت عرض نموده، اميد آن که خداوند قادر و توانا و مهربان به همگان توفيق ادامه راهش را که همان ترويج از اسلام راستين يعنی تسليم در مقابل حق و عدالت که همان تسليم در مقابل کمال مطلق ذات باری تعالی باشد را عنايت فرموده و حيات و مماتمان را همراه با حب اهل بيت پيغمبر(صلی الله عليه و آله وسلم) که در طول تاريخ، هميشه با ظالمين به مبارزه برخاسته و با مظلوميت همه جانبه به شهادت رسيدند، قرار دهد.

قم المقدسه
يوسف صانعی
29/9/88
مطابق با سوم محرم الحرام 1431

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:12 توسط شاهین| |

قبل از ازدواج

پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: می‌خوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟
دختر: منو می‌بوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو می‌زنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!
دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!

 

 


بعد از ازدواج

کاری نداره! از پایین به بالا بخون!

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 21:27 توسط یوسف سوداگری| |

باد می وزد

هم می توانیم جلویش دیوار بسازیم

و

هم آسیاب بادی

تصمیم با خودمان است. 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 21:11 توسط یوسف سوداگری| |

مهمترین اصل موفقیت در سرمایه گذاری و زندگی ، خوش بین بودن است . افراد خوش بین از میزان موفقیت  خود انتظاری فراتر از حد معمول دارند، در نتیجه دیر نا امید

 می شوند و آمادگی دست زدن به کارهای زیادی را دارند. 

همچنین به علت این خوش بینی غیر واقعی پشتکارشان خیلی بیشتر از افراد معمولی است . خوش بینی صفت بسیار خوبی است ولی به شرطی که تحت کنترل باشد.

خوش بینی تان را تعدیل کنید :

برای موفقیت در هر نوع فعالیتی که درآن سرمایه گذاری کرده اید باید خوش بینی را با قدری بدبینی ترکیب کنید . شما باید به سودهای احتمالی با خوش بینی و هیجان

فکر کنید و در عین حال به همه راه هایی که سرمایه تان ممکن است از دست برود نقادانه ، با بدبینی و بدگمانی نگاه کنید .

به نظرات منفی توجه کنید :

به دنبال پیدا کردن اظهار نظرهای منفی باشید و به آنهایی که نظرشان در مورد ایده سرمایه گذاری شما منفی است به دقت گوش بدهید. این نظرات ممکن است جلوی

هدر رفتن سرمایه و وقت شما را بگیرد . یکی از دوستان من حقوقدان است و مورد مشورت بسیاری از سرمایه گذاران قرار می گیرد.  برای این کار تنها کاری که می کند

این است که وقتی کسی وارد دفترش می شود و می خواهد درباره یک سرمایه گذاری که در مورد آن مطمئن نیست با او مشورت کند ، به او می گوید :« بیایید پشت میز

من بشینید ، حالا من وارد میشم و ایده شما را مطرح می کنم ، شما خودتان را جای من فرض کنید و آن را نقد کنید .»

بررسی نقادانه داشته باشید :

دوست من می گوید وقتی مشتری شروع به بررسی نقادانه سرمایه گذاریش می کند و با نظر منفی به آن نگاه می کند ، بسیاری از مواقع از نا مناسب بودن آن تعجب

میکند. او با این روش ، یعنی با قرار دادن آنها در موقعیتی که اجباراْ به جنبه هایمنفی ایده شان فکر کنند ، تا کنون موفق شده جلوی هدر رفتن میلیون ها دلار سرمایه

مشتری هایش را بگیرد .

ذهن تان را باز بگذارید :

مراقب باشید که زیاد هم تحت تآثیر افکار منفی قرار نگیرید و فقط آنها را مدنظر قرار دهید.  ماجرای خانم مری هودسن معروف است . او در دوران رکود شدید اقتصادی آمریکا

با 200 دلار سرمایه یک پمپ بنزین را اجاره می کند که قبلاْ دوبار صاحبان قبلی در اداره اش با شکست مواجه شده بودند. اما او نه تنها در اداره پمپ بنزین موفق می شود

بلکه شرکت بزرگی به نام « هودسن اُ یل» تاْسیس می کند که در حال حاضر بزرگ ترین توزیع کننده مستقل سوخت و روغن در آمریکاست .خانم هودسن این کار را با 200

دلار شروع کرد در حالی که همه معتقد بودند موفق نمی شود. بنابراین به یاد داشته باشید که باید به افکار منفی توجه کنید ولی لازم نیست حتماْ آنها را قبول کنید.

تمرین عملی :

برای عملی کردن فوری ایده هایتان سه اقدام زیر را انجام دهید :

1- همه اقدامات و ملاحظاتی را که ضروری می دانید از زمان شروع کار تا به دست آوردن سودی را که در بانک می گذارید لیست کنید . مشاور مدیریت خودتان باشید :

تصور  کنید می خواهید شیوه عملکرد شرکت را برای یک نفر توضیح بدهید ونظرش را در مورد بهبود کار بپرسید .

2- اینکه قرار است نحوه فروش و کسب سود شرکت تان به چه صورت باشد را دقیقاْ روی کاغذ توضیح دهید، با این کار در واقع یک مدل از تجارتتان را بسازید.

3- موانع و عوامل باز دارنده ای که سرعت دست یابی به مهم ترین هدف هایتان را تحت تاْ ثیر قرار می دهند مشخص و برای کاهش تاْثیر آنها برنامه ریزی کنید.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 21:1 توسط یوسف سوداگری| |

باز هم سلام یه مطلب خیلی جالب:.من همیشه تو زندگیم به دنبال رفاه مالی بودم و هستم و اصولا" ثروت رو یک ارزش تلقی میکنم به شرط اینکه از مسیر درست به دست بیاد کسانی که ثروت رو مذموم میدونن و اونو عامل دوری انسان از معنویت میدونن در درجه ی اول به خودشون ظلم میکنن.چرا که ثروت تو هر زمینه ای اعم از مادی و معنوی موهبتی الهی است به طوری که از نظر ائمه ما نیز فقر از هر منظری پدیده ای شوم ونا زیبا است حالا ممکنه این سوال براتون پیش بیاد که اگه ثروت یک موهبت الهی است پس خداوند با توزیع نا عادلانه اون به نوعی میشه گفت بی عدالتی کرده مثلا" شما اگه از دید جامعه شناسی هم نگاه کنید میبینید فقر ریشه ی تمامی بزه های اجتماعی است البته ثروتی هم که به شیوه ی درست به دست نیاد آثارش به مراتب زیان بار تر از فقر هم هست اما من چیز دیگه ای میخوام بگم.در واقع انسان مرکز جهان خویشتن است این واقعیتی انکار ناپذیره به این معنا که ما خودمون تعیین میکنیم چه طوری زندگی کنیم.آشنایی من با قانون جذب بر میگرده به ۲سال پیش که آهی هم در بساط نداشتم وقتی برای اولین بار کتاب تکنولوژی فکر دکتر آزمندیان رو خوندم با ناباوری شروع کردم به اجای دستور العمل های ساده ولی کلیدیش.کمی بعد با کتاب راز آشنا شدم.واقعا" میشه گفت نمیدونم چی شد ولی زندگیم از این رو به اون رو شد.یه تحول اساسی.نه پشتوانه مالی قوی داشتم.و نه تخصص حرفه ای.ولی ظرف ۲ سال میشه گفت به نصف مهمترین خواسته های زندگیم رسیدم.برنامه ی دکتر آزمندیان یه برنامه ۵ سالست.و من ۳ سال مهلت دارم تا به مهم ترین اهداف زندگیم برسم.به خاطر همین تصمیم گرفتم به زودی رازهای قانون جذب رو از قول دکتر آزمندیان که با عشق میتونم بگم بهترین معلم من در زندگی بود.تو وبلاگ مینویسم شاید برای شما هم راهگشا باشه.با هم به سوی آینده ای روشن.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 21:0 توسط یوسف سوداگری| |

واقعا من هیچ شناختی از آقای خمینی ندارم که بتونم بگم خوب بود یا بتونم ازش انتقاد کنم. ولی اینجا رو حرف قشنگی زده:

سپاه باید پشت مردم باشد. اصل مردمند. 

ارتش هم باید پشت مردم باشد.

ارتش و سپاه باید بگویند: جانم فدای مردم. 

اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند. 

رهبر هم جانش فدای مردم است... ما همه برای مردمیم. 

سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد.

اگر بگوید جانم فدای رهبر که این می‌شود همان زمان شاه. 

پس مردم برای چی انقلاب کردند؟

امام خمینی، صحیفه نور، جلد سوم پاراگراف 132

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 1:28 توسط شاهین| |

روزهای سختی رو دارم می گذرونم. گاهی اوقات زندگی اونقدر سخت میشه که تحمل لحظه لحظه اش واقعا سخته. داریم به شب یلدا نزدیک میشیم. چند روزیه که دیگه از اون خنده های من خبری نیست. احساس فشار روحی می کنم. فشردگی کارهام، فشار درس، اونم تو نفسای آخر فارغ التحصیلی عرصه رو بهم تنگ کرده. فکر درباره ی آینده و اینکه چه اتفاقی می تونه تو سرنوشت آدم اثر گذار باشه یه لحظه هم رهام نمیکنه.

از خیلی وقت پیش تصمیم گرفته بودم که برای ادامه ی تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد رشته ی اقتصاد رو انتخاب کنم. به لحاظ اینکه به روحیه ی من هم نزدیکتره. اما اصلا نمی دونم می تونم این همه درس رو تا کنکور سال آینده به انتها برسونم یا نه. کابوس سربازی هم که واسه خودش داستانیه.

خلاصه به قول ب.ب من و شاهین هر روز طول و عرض دانشگاه رو متر می کنیم و تو هدر دادن لحظه های باارزشی که میشه تو کتابخونه درس خوند، تقریبا میشه گفت رقیب نداریم. البته تو این دانشگاه میشه گفت که درس خوندن شب امتحانی دیگه یک سنت حسنه شده که خیلیا حاضرند برای حفط این سنت حتی جهاد اکبر هم بکنند!!

نمی دونم چه راز عجیبیه. قبلا فکر می کردم که اگر به قله های ترقی مالی برسم دیگه هیچ مشکلی آزار دهنده نباشه. اما الان که لااقل به کوهپایه ی این مسیر رسیدم و همیشه بر این باور بودم و هستم که همه چیز پول نیست ولی پول همه چیز است، احساس می کنم یک سری مشکلات اونم از نوع احساسی می تونه امون آدمو ببره و حتی لذت زندگی کردن رو هم از آدم بگیره. این جوانی عجب است!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 0:43 توسط یوسف سوداگری| |

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسأله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود، یادداشت کرد و با این باور که استاد آن را برای تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب را برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. امام طی هفته دست از کوشش برنداشت و سرانجام یکی از آنها را حل کرد و به کلاس آورد.

استاد به کلی مبهوت شده بود. چون آن دو مسئله از مسائل غیرقابل حل ریاضی بودند.

این یکی خدایش از اون اتفاقهای شاهکار بود. ولی واقعاً بعضی وقتها ما از همه تواناییمون برای انجام کارهای سخت استفاده نمی­کنیم و همش می­گیم نشد، نمی­شه، سخته، غیرممکنه، من از عهدش بر نمی­آم.

 اما می­تونیم، می­شه.

کارهایی که می­توانیم انجام دهیم و آنچه را که ممکن یا غیرممکن می­پنداریم به ندرت ناشی از توانایی واقعی ماست، بلکه بیشتر از عقایدی که نسبت به خود داریم سرچشمه می­گیرد. آنتونی رابینز

با آرزوی اینکه همه غیرممکنهاتون رو ممکن کنید!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 0:23 توسط یوسف سوداگری| |

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 0:14 توسط یوسف سوداگری| |

دوست عزیزی که مطلب گذاشتی٬ اولا ممنون از اظهار لطفتون. با اینکه ظاهرا شما را نمی شناسم ولی از تذکراتتون خیلی خرسندم. باید پاره ای از موارد را برای شما توضیح دهم. پیرو مطلبی که قبلا گذاشتید من متاسفانه شما را با یک دوست نزدیک اشتباه گرفتم. به همین خاطر بابته سوء تفاهم پیش آمده جدا عذر خواهی می کنم. در رابطه با این مطلب که گفتم به عقاید من توهین شد٬ منظور آن خانم محترم بود٬ نه شما.

ثانیا سوتی سال هم مربوط به پیامکی بود که اشتباه برای ایشون فرستاده بودم.

ثالثا اون دوستی رو که من آدمک خطاب کردم از صمیمی ترین و بهترین دوستان من هست و واقعا اسم مستعار ایشان همان آدمک است و به درخواست خودشان من از اسم حقیقی اش استفاده نکردم.

رابعا درباره ی استاد یاسمی هم نه من٬ بلکه کل دانشگاه متفق القول هستند که ایشان از شعور بسیار پایین برخوردار است و از این موهبت الهی محروم هستند. چرا که بنده در طول دبیرستان٬ سومین دانش آموز برتر٬ آنهم در دبیرستان البرز٬ سوگلی دبیرستان های تهران بودم که وقتی وارد دانشگاه شدم آقای یاسمی که شرمم می آید ایشان را استاد خطاب کنم به خاطر خودخواهی٬ تمام دانشجویان را از درس زیبایی مثل جبر٬ زده فرمودند و بذر ناامیدی را در دل ما کاشت٬ داشت و برداشت نمودند. در حالی که همین درس را با بهترین استادم یعنی دکتر درفشه با نمره ی ۱۹.۵ پاس کردم.

پس همونطور که ملاحظه فرمودید به هیچ وجه از القاب بد استفاده نکردم و نه حرفی زدم که به حیثیت دانشجویی ام صدمه وارد سازد. منتظر پیام شما هستن و امیدوارم این دوست خوب را به نام بشناسم.در ضمن انتخاب اسم مستعار .. از سوی شما با وجود این همه حسنات حضرت عالی کمی دور از ادب نیست؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 17:5 توسط یوسف سوداگری| |

If you only have a hammer, you tend to see every problem as a nail

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 16:55 توسط یوسف سوداگری| |

لذت آنچه امروز داری را

 با آرزوی آنچه نداری خراب نکن

 و

 بدان آنچه امروز داری

 روزی آرزویش را داشتی

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 16:44 توسط یوسف سوداگری| |

...خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی ‌زمان 

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود...

پدر می‌شود یتیمان را و مادر

برادر می‌شود محتاجان برادری را

همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را

طفل می‌شود عقیمان را

امید می‌شود ناامیدان را

راه می‌شود گمگشتگان را

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را

شمشیر می‌شود رزمندگان را

عصا می‌شود پیران را

عشق می‌شود محتاجان به عشق را

...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...

به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...

مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود...؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 0:30 توسط | |

لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

 جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند.

زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت:

 آقا ... شما را به خدا قسم میدهم به محض اینکه بتوانم پولتن را می آورم.

 جان گفت که نسیه نمی دهد.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد ... خرید این خانم با من.

 خوارو بار فروش گفت : لازم نیست ... خودم می دهم ... لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت : اینجاست ...

جان گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر...!

 لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت ...

همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت ...

خواربار فروش باورش نمی شد ...

مشتری از سر رضایت خندید ...

 مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...

در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است ...

 کاغذ لیست خرید نبود ... دعای زن بود که نوشته بود :

 " ای خدای عزیزم ... تو از نیاز من باخبری ... خودت آن را برآورده کن "

 فقط اوست كه مي‌داند  وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر کسی داد و پاداش بسيار برد .

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 0:24 توسط یوسف سوداگری| |

چند روز پیش تنی چند از دوستان اراذل و اوباش با تمام وجود نعره می زدن: «منتظری، صانعی اسلام آمریکایی».

وقتی این حرف رو شنیدم کلی عصبانی شدم که چرا داره به صانعی بزرگ توهین میشه. خوب که فکر کردم دیدم این بی عقل ها خیلی هم بی ربط نمیگن!

چرا بهترین سیگار برگ آمریکاییه؟ چرا رو چیزای خوب نوشته: Made in USA؟ کلا چرا غرب اینقدر پیشرفت کرده؟ (بماند که به قول حمید هامون «اونا هم جایی رو نگرفتن، تو خودشون دارن میلولن، پس عشق چی میشه معنویت چی میشه؟» اونجا حداقلش اینه که زیبایی هست، آرامش هست، راحتی هست، آزادی هست)

برادران درست می گفتند. اسلامی که مد نظر صانعی و منتظری هست، اسلامیه که توش آزادی هست، اسلامیه که باعث پیشرفت ایران میشه نه مثل اسلام طالبانی که ایران رو در همه ی زمینه ها ویران کرده. برای مثال فوتبال رو عرض می کنم. ایران رو از اول آسیا رسوند به پنجم، پایین تر از بحرین.

«با زدن و خشونت و زندان کردن که کارها درست نمی شود. این چه معنایی دارد که از یک تجمع 700 نفری دانشجویی آنگونه که خودشان آمار داده اند 200 نفر را بازداشت و زندانی می کنند. حمله کردن به زنان چه معنایی دارد؟ کی فرهنگ ما اجازه می داد که زن را بزنند؟ من حتی در مبارزات انقلاب می دیدم که برخی ژاندارم ها حاضر نمی شدند به زنان حمله کنند. اما حالا برخی ها تشخیص می دهند که زنان را هم بزنند و هر کس هم که حرفی می زند می گویند خلاف نظام و امام حرکت می کند.»

 آقا حامد که فقط یکی دو بار همراه یوسف از دور دیدمت و حتی سعادت دست دادن با تو رو هم نداشتم! اینکه به نام دین به دختر دانشجویی که فقط آزادی می خواد (می دونم! از نظر شما آزادی خواستن از جانب یه دختر به معنی فاحشه بودنشه، درسته؟!) حمله می کنید، منظورتون کدوم دینه؟

حامد جون تو اون روز رفتی نماز بخونی، در نمازت کی رو عبادت کردی؟ شیطان رو يا خدا رو؟

خرید جهنم به قیمت آباد کردن دنیای خود معامله ی بس زیان باری است. حامد خان! تو که حتی دنیای خودت رو هم آباد نمی کنی. چرا برای آباد کردن دنیای دیگران این قدر تلاش می کنی؟

«خوف آن دارم که اعمال این خشونت ها سبب آن شود که فردا مذهب تشیع نیز به عنوان یک مذهب خشن معرفی شود.»

حامد جان! حالا می فهمم. تو اون روز داشتی خدای خشونت رو عبادت می کردی. تو نماد اسلام طالبانی و متحجرانه هستی

حامد عزیز! اگه این روزا جوونا از اسلام روی گردان هستند، یکی از دلایلش وجود آدمایی مثل تو و ... هست.

به راستی شماها از ایران، از اسلام، از مردم چی میخواید که همه چیو به لجن کشیدید؟

حامد خوبم می دانستی طبق قرآنی که تو میگویی آن را قبول داری این اعتراضات به نتیجه خواهد رسید؟ «مطمئن باشید که زحمات و خون دل خوردنهای ملت خصوصا دانشگاهیان عزیز به نتیجه خواهد رسید و این بر اساس منطق قرآن است که می فرماید. (وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الاَْعْلَوْنَ إِن كُنْتُم مُؤْمِنِينَ)».

فشار، این کلمه برای تو ای حامد من خیلی آشناست، نه؟ حامد! دلم می خواد برات زار زار گریه کنم.

«فشار زیاد نشانه ضعف است، بازداشت و زندان و شکنجه نشانه ضعف است، امروز برای جرم های تعزیری سه ماه و پنج ماه و بیشتر طرف را بازداشت می کنند، ممنوع الملاقات می کنند، در سلول انفرادی نگه داری می کنند و بعد هم اظهار می دارند شکنجه ای در کار نبوده است.»

«مگر شکنجه چیست؟ اینکه نمی گذارند شخصی پس از مدت زیادی زن و بچه اش را ببیند آیا این شکنجه نیست؟ اینکه یک شخص معترض سیاسی را چند ماه در یک سلول انفرادی نگه می دارند این شکنجه نیست؟ اینکه شخصی مریض است و قلبش را عمل کرده بعد او را در انفرادی حبس می کنند تازه در دادگاه هم زمینه تبدیل قرار او فراهم نمی شود آیا این شکنجه نیست؟»

ر.د حرف قشنگی می زنه. اون حرف قشنگ اینه: «خیلی پستی!»

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 15:17 توسط شاهین| |

سه شنبه 3 آذر من و شاهین برای تماشای تئاتر به دانشکده ی ادبیات رفتیم. تا قبل از این موضوع شاهین اصلا خبر نداشت که من عاشق تئاتر و نمایش های رادیویی و تلویزیونی به خصوص تله تئاتر های کانال 4 هستم.

روز شنبه که داشتیم از دانشگاه می رفتیم بیرون، دیدیم که دم چهار راه علوم (این اصطلاح ماست و منظور کنار مسجده) خانمی بلیت تئاتر می فروشه. نوشته بود: مهمان ناخوانده به کارگردانی فرشته احمدی. وسوسه شدم که بریم تئاتر. بعد از کمی سر کار گذاشتن اون خانم که دانشجوی رشته ی ادبیات بود، بلیت روز سه شنبه رو خریدیم.

یک نمایش فوق العاده و بی نظیری بود که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

ماجرا مربوط به زندگی اعتقادی دکتر زیگموند فروید، روانشناس معروف بود. نقش دختر فروید رو هم خانم احمدی بازی می کرد.

ماجرا حول گفتگوی دکتر فروید و یک مهمان ناخوانده که نیمه شب دکتر رو بیدار می کنه و خودشو بیمار معرفی می کنه بود. دکتر از اینکه این بیمار سرزده و درست وقتی که ماموران گشتاپو بعد از کلی اخاذی، دختر رو به خاطر زبون درازی به گشتاپو برده بودند، وارد خونه میشه خیلی ناراحت بود. دکتر در نهایت تصمیم میگیره که اون مهمان ناخوانده رو درمان کنه. دکتر، بیمار رو روی تخت می خوابونه تا اونو به خواب مصنوعی ببره. در خواب از اون یه سری سوال می پرسه ولی پاسخ های عجیبی دریافت می کنه. مثلا بیمار میگه من سن و سال ندارم، پدر و مادر ندارم، سال تولد ندارم.

خلاصه بعد از کمی گفتگو در خواب مصنوعی یه دفعه بیمار بدون طی سلسله مراتب بیداری از خواب میپره و از دکتر درباره ی شش سالگیش می پرسه. خلاصه، سرتونو درد نیارم، این مهمون ناخوانده همون خدا بوده که در قالب یه آدم برای دکتر متصور میشه.

موقع رفتن، دکتر فروید التماس می کنه که نره. اما خدا در پاسخش میگه تو می تونی همیشه منو ببینی. من همیشه تو قلبت هستم.

وقتی دکتر از خدا معجزه می خواد خدا با اون شوخی می کنه و عصاشو تبدیل به گل می کنه. این کار دکتر فروید رو عصبی می کنه ولی خدا در جوابش میگه معجزه برای انسانهای احمقه نه آدمهای دانشمندی مثل تو.

خدا در ذهن و تفکر انسان وارد نمی شود، خدا در قلب انسان نفوذ می کند. اوشو

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 0:25 توسط یوسف سوداگری| |

چند شب پیش به دعوت مجید جلالی در تالار گفتگوی مربیان فوتبال ایران شرکت داشتم. جلسه ای که در اون از بهمن فروتن، جلال چراغپور، علی خسروی، علی کفاشیان، علی دوستی مهر و همچنین از شاگردها و آشناهای فوتبالی جلالی دعوت به عمل اومده بود. به همین مناسبت چند خطی از فوتبال می نویسم.

در بچگی به دلیل علاقه ی پدرم به استقلال، منم استقلالی شدم. تا دبیرستان هم استقلالی بودم. بعدش عاشق شدم و دیگه فوتبال برام مهم نبود.

اون علاقه ای که در گذشته به فوتبال داشتم علاقه ای کورکورانه و بدون شناخت بود، اما علاقه ی الانم هرگز یه علاقه و تعصب کورکورانه نیست.

در زندگیم استاد و معلم های زیادی داشتم. بین همه ی اونا فقط یکیشونه که واقعا معلم بوده، یکیشونه که در زندگی من واقعا تاثیر داشته: آقای مجید جلالی، سرمربی تیم فولاد خوزستان.

قصه ی عشق من بد جوری پر از ناامیدیه. به قول ب.ب امید من در گرو ناامیدیه یکی دیگست.

این مجید جلالی بود که با حرفاش و با عملش به من ثابت کرد که حتی با 0.1% شانس موفقیت، در صورتی که واقعا بخوای، میتونی به هدفت برسی.

لیگ 84-85 رو گاهی دنبال می کردم. اون سال، سال سومی بود که امیر قلعه نویی مربی استقلال بود و بنابر قول خودش مبنی بر قهرمانی استقلال در سال سوم، باید تیمش رو قهرمان می کرد. در اون سال مجید جلالی به عنوان کارشناس، زیاد به برنامه نود میومد.

اون موقع دیگه به خاطر علاقه ی پدر، استقلالی نبودم.

مجید جلالی آنالیز می کرد و با آمار، معجزه ها رو نشون میداد. از این می گفت که استقلال 20 امتیازشو بعد از دقیقه نود (در وقت های تلف شده) به دست آورده.

دوستان فوتبال دوست حتما یادشونه که بهترین تیم لیگ 84، پاس مصطفی دنیزلی بود و تا هفته های آخر هم صدر نشین بود، ولی یک دفعه استقلال قلعه نویی قهرمان شد. چرا؟ چون در اون استقلال، همدلی و خواستن به معنای واقعی وجود داشت. (دنیزلی الان مربی بشیکتاش ترکیه هست که چند روز پیش منچستر یونایتد رو در اولدترافورد در لیگ قهرمانان باشگاه های اروپا شکست داد!)

آقا مجید میگه که ما باید با فوتبال به جوونامون درس زندگی و امید بدیم نه اینکه بیایم بحث کنیم فلان خطا پنالتی بود یا نه.

نگاهش به فوتبال یه نگاه سطحی نیست، یه نگاه عاشقانه است. وقتی تحلیل میکنه احساس می کنی یه فیلسوف نشسته جلوت. واقعا همینطورم هست.

 

خلاصه:

اگر هنوز زنده ام، هنوز عاشقم، هنوزم میرم یوسف آباد طبقه ی دوم خونه ی پلاک 184 سابق رو دید می زنم و به پرده های آبیش نگاه می کنم، اگر در سرمای بهمن ماه ساعت سه نصف شب میرم فرودگاه امام که پرواز IR710 از لندن بشینه و آخرشم به خاطر بی نظمی فرودگاه مجبور میشم برم مهرآباد، اگر توانایی یادگیریمو از دست دادم ولی هنوز در رسیدن به اهدافم امیدوارم، دلیلش تویی آقای جلالی.

 

میگن معلم به گردن آدم حق داره. افسوس که من یه معلم بیشتر نداشتم!

 

توجه: دیشب بعد از پست این مطلب از آقای جلالی درخواست کردم که مطلبم رو بخونه و نظر بده. ایشان در حالی که خیلی سرشون شلوغه و روزهای سختی رو هم می گذرونند، اما همیشه به درخواست عاشقانشون پاسخ مثبت می دهند. مرسی مجید خان! مرسی به خاطر امیدواریهات، به خاطر نظرت، به خاطر همه چی.

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:34 توسط شاهین| |

 

هرگاه در صحنه ی زندگی به ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شد

٬آهنگ زندگی را به خوبی ادامه بده٬تا کسی نداند به تو چه گذشته

است.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 13:6 توسط یوسف سوداگری| |

مسلمانان! مسلمانان! مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

خوانندگان گرامی و آقای یوسف! عذر می خوام اگر کمی از دایره ی ادب خارج می شم و خیلی رک این مطلبو می نویسم.

توجه: هنوز ۱۲ ساعت از نوشتن این مطلب نگذشته که می بینم یوسف اومده سانسورش کرده. بعضی موضوعات رو نمیزارن بگی. همه ی سه نقطه ها رو یوسف سانسور کرده.

امروز یکی دیگه از اون روزای بد دانشگاه بود. همه ی مشکل من در بی زبونی و احترام گذاشتن های الکی خلاصه میشه.

وقتی دو نفر دارند بحث می کنند و من اون موضوع رو دوست ندارم، نمیام پارازیت بندازم و حرفشون رو قطع کنم.می دونید چرا؟ چون که: خود من از آن منگلانم از آن اسکلان بی مقام!

امروز دو نفر از دوستان درباره ی بحث تلخ "ازدواج موقت نیم ساعته" گفتگو می کردند. اونا دو دوست تقریبا صمیمی هستند و حق داشتند که از بحثایی که لذت می برند حرف بزنند، اما نه جلوی شخص سوم الاغ نفهمی مثل من. منی که به قول خودشون دوست دختر ندارم و... می زنم! چیزی که منو شوکه کرد این بود که اون شخص گفت اگر یارویی که فردا می خوایم بریم پیشش، صیغه هم نکرد مهم نیست. از این جهت شوکه شدم که اون دوستمون رو به گناه... محکوم می کنه اما طبق حرف خودش مرتکب گناهی بس بزرگتر خواهد شد.

یه نیم ساعت بعدش رفتم با کمی عصبانیت و لرزش صدا و بدون هیچگونه بی احترامی گفتم که شمایی که همیشه فلانی رو نصیحت می کردید که... بده، کار شما که بدتره. از من دلیل خواست. گفتم من قصد توهین ندارم، بنابر اون حرف خودت دارم میگم. گفت که من الکی گفتم، واقعیت نداره که صیغه نمی کنم. گفتم که صیغه کردن یا نکردنش با شماست. من بنابر حرف خودت بهت میگم که اگر زنه صیغه نکنه، در گناه زنای دوستی که همرات میبری هم شریکی.

موضوع بعدی ای که گفتم این بود که شما نباید جلوی من از جزئیات رابطه ی جنسیت سخن می گفتی. اون دوست هم حرف کاملا درستی زد: وقتی تو توی یه جمعی هستی حس نمیشی. من گفتم اما دو تا گوش که دارم. من و شما اونقدر صمیمی نیستیم که بخوایم به جزئیات روابط جن.سی همدیگه گوش کنیم. اون دوست هم عذرخواهی کرد و دست داد و رفت. نمی دونم واقعا انتقاد من رو پذیرفت یا فکر کرد چون به قول آقای ح.ت اسکل هستم و منگلی ام که به در و دیوار نگاه می کنه و هیچی نمیگه، انتقادام هم اسکلانه و منگلانه است! نمی دونم از دستم ناراحت شد یا نه. به هرحال من این روحیه رو دارم که اگر کسی رو برنجونم برم ازش عذرخواهی کنم. اما من چیزی جز حقیقت و چیزی که حق منه نگفتم. بنابراین عذرخواهی بی معنی خواهد بود.

خداحافظی با یوسف سوداگر

هر روز صبح این یوسفه که به من زنگ میزنه که بریم دانشگاه. به دلیل قبض تلفن یا بی علاقگی به یوسف یا به دانشگاه نیست که من اول تماس نمیگیرم. من زنگ نمی زنم چون یوسف ده هزار تا دوست تو دانشگاه داره! سند یوسف به نام من نیست که فقط مال من باشه. با تماس نگرفتنم به یوسف این فرصتو میدم که اگر دوست داره اون روز با یکی دیگه باشه، خب باشه، مگه چیه؟ وقتی هم که میریم اگر مجتبی یا کس دیگه بیاد باهاش صحبت کاری کنه، من بدون ناراحتی از جمعشون میرم. ولی این انتظار رو هم دارم که اگر با یوسف وقتم رو برنامه ریزی کردم، کسی نیاد خرابش کنه.

هیچکی تو این سالها مثل من از دانشگاه فراری نبود. اما این ترم از وقتی بابام برگشته هر روز از شنبه تا چهارشنبه میام دانشگاه. از صبح تا ساعت 8 شب که 9 هم می رسم خونه.

اگر صبح تا شبمو تو دانشگاه گذروندم به عشق یوسف بود.

اگر کلاسامو نرفتم به عشق یوسف بود.

اگر تا یک برای ناهار صبر کردم به عشق یوسف بود.

(یوسف جون چرا میای سانسور می کنی؟)

اگر راه ها رفتم و جلوی سینما بهمن منتظر موندم، رفتم حج و زیارت، به عشق یوسف بود.

نمی خوام بگم یوسف بته! نه، یوسف یکی از دوستان خوب من محسوب میشه و برام ارزش داره.

این یوسف قصه پی ما اما دوستان زیادی داره. من باید قبول کنم که بقیه ی دوستان هم از یوسف سهم دارند.

از این به بعد روزهای فرد دیگه دانشگاه نمیرم. روزهای زوج هم فقط بعضی کلاس ها اونم چون تو خونه بهم گیر میدند، وگرنه همونشم نمیرفتم و سعی می کنم زمانی برم سراغ یوسف که دیگه کسی نمی خوادش.

خونه موندن برای من سخته. تو خونه پیانوی قشنگم رو می بینم که نتونستم یاد بگیرم (اولش جای معلم رفتم پیش یه موسیقیدان بزرگ، بعد از اون هم که یه روش عالی یادگیری پیدا کردم دیگه توانایی یادگیریمو از دست داده بودم). تو خونه وقتی میرم سراغ کامپیوتر، به یاد برنامه های آموزش زبان چینی می افتم که اونا هم عالی بودند، اما من توانایی یادگیریم خشکیده بود و نتونستم یاد بگیرم. ریاضی هم همینطور.

تو این مدتی که با یوسف بودیم، (سانسور شده) تونستم غم هامو فراموش کنم. تونسته بودم اعتماد به نفسمو بازسازی کنم، اما حالا دیگه بر می گردم باز به همون شرایط. به قول یوسف pen.is condition

بله، دوستان عزیز یوسف سوداگری! من دیگه نمیام که شما ها راحت باشید، راحت حرف بزنید، راحت خاطره تعریف کنید و بخندید و اسکل دائم الپریودی هم در این بین نباشه!

یوسف جون به اون آقا بگو که وقتی ر خواست تلکمون کنه، باهامون بیاد شیرینی فرانسه. بگو من گفتم.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 2:43 توسط شاهین| |

ترم دوم شروع شد و با خودش سرمای دی ماه رو هم به همراه داشت.

من و آدمک به دفتر بسیج رفتیم و با هادی نوه (هادی حاج کرمی) آشنا شدیم. پسر بسیار خوبی بود. یه بچه اصفهانی با لهجه ی خیلی خنده دار! هادی نماد یک آدم واقعا ساده و زلال بود. از اونجایی که من در دوست یابی ید طولایی دارم به سرعت با هم اخت شدیم.

خلاصه، ما برای سفر کاشان ثبت نام کردیم.

فردای اون روز با اتوبوس های دانشگاه -که یادآور اتوبوس هایی بود که رزمنده ها رو به جبهه می برد- به کاشان رفتیم.

الحق کاشان جای قشنگی بود. اونجا با چندتا از بچه های باستان شناسی هم آشنا شدیم. اونا در مورد بناهای تاریخی به ما توضیح می دادند. کاشان یه آبشار خیلی قشنگ هم داشت. تمام اون صحنه ها با دوربین فیلم برداری ثبت و تبدیل به خاطره ای ماندگار شد.

قرار شد که شب هم در کاشان بمونیم. به دستور شهردار کاشان در خانه ی طباطبایی ها (یکی از بناهای تاریخی) موندیم.

ساعت نزدیک یک بامداد بود. ما داشتیم تمام سوراخ سنبه های این خونه رو می گشتیم که نگهبان اونجا مخ من و آدمک رو کار گرفت. تو اون هوای سرد، من مثل بید بر ایمان خود می لرزیدم.

نگهبان همش حرف می زد. آدمک هم برای اینکه حال منو بگیره هی سوژه ی حرف با اون نگهبان درست می کرد تا قندیل ببندم! در نهایت، در اوج بیتابی گفتم «آقایان شب بخیر!».

به محل اقامت برگشتیم و شبو کنار یه بخاری گرم خوابیدیم. فرداش هم از حمام فین و چند بنای تاریخی دیگه دیدن کردیم.

سفر کاشان خیلی خوش گذشت. اون دوران اوج روابط من و آدمک بود.

با پایان ترم دوم به غیر از درس جبر 1 که بعد از کلی اعصاب خوردی از دست اون استاد کچل ریش پروفسوری (بله، درسته، اون یاسمی عوضی) حذف کرده بودم، بقیه درس ها رو پاس کردم و اون ترم رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتم.

اون روزا من به شدت از رشته ی ریاضی بیزار شده بودم و تمام تلاشمو برای تغییر رشته انجام دادم، اما هیچ نتیجه ای نداشت.

در اون دوران وقتی من و رشته ی ریاضی محض تنها می شدیم، حرف اون رشته به من این بود: «هیشکی نیست، کبودت می کنم!!»

خلاصه، تابستون از راه رسید. ما تصمیم گرفتیم که خونمونو بسازیم. واسه همین با داداشم و پسر داییم در عرض 3 روز و در شرایطی که مامان و بابا برای تعطیلات به طالقان رفته بودند به سمت دیباجی، کوچه درختی که سرش شیرینی گرین پارک بود اسباب کشی کردیم. در حال و هوای اسباب کشی بودیم که تلفن به صدا در اومد!

-بله بفرمایید!

-الو یوسف جون من وحیدم

من اصلا یادم نمیومد که وحید کیه. بعد از کمی فکر یادم افتاد بععععله! آقا وحید بسیجیه! زنگ زده بود که برای اردوی مشهد باهاشون برم. منم تو رودربایستی قبول کردم! همون روز رفتم دانشگاه برای ثبت نام که از قضا هادی نوه هم اونجا بود.

ادامه دارد...

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:40 توسط یوسف سوداگری| |


Design By : Night Skin