یاد باد آن روزگاران یاد باد
یاد و خاطره ی روزهای تلخ و شیرین دانشگاه تهران
روان سباستین ادكینسون،كمدین معروف انگلیسی را كسی به این نام نمیشناسد. به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد، آب روی من چکید. " زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!" مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!" نمی دونم همیشه یه اتفاق می تونه تفکرتو به زندگی کاملا تغییر بده نیاز تو احساس شادابی تو و حتی لحظه های تنهایی تو. هیچ وقت یادم نمیره سال پیش همین موقع ها بود که من و شاهین به رسم یک عادت سنتی موقع امتحانات به کتابخونه ی علوم می رفتیم. تا مطالب تلنبار شده ی درسی رو تو چند روز جمع و جور کنیم. داشتیم برای جبر 3 می خوندیم که برای استراحت بین درسی تصمیم گرفتیم یه هوایی بخوریم اما همین که از در کتابخونه اومدیم بیرون چشمم افتاد به دختری که یک دفعه قدمهام سست شد صورتم گل انداخت دختری با چهره ی معصوم با یه خال خیلی قشنگ روی صورتش. نگاهی گیرا و موهای مشکی اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد. دل من اسیر شده بود بعد از ظهر به لابی رفتم همون جا با یکی از دوستان که رشته اش شیمی کاربردی بود مشخصاتشو دادم فهمیدم اسمش خانم م.ص هست. بعدا از سر کنجکاوی اسمشو تو اینترنت سرچ کردم دیدم ای دل غافل این خانم محترم یه دانشمند کوچولو هست که صاحب 11 اختراع هست که یکیشم بین المللی هست. همونجا خودمو باختم. من جلوی هیچ دختری احساس ضعف نداشتم ولی مریم نه تنها دل منو اسیر کرده بود بلکه از نظر سطح علمی با من قابل مقایسه نبود. عقلم می گفت من و اون واسه هم ساخته نشدیم ولی دلمو چه جوری راضی می کردم دیگه از اون روز کارم شده بود این که به کتابخونه برم و مریم رو تو تالار مرجع ببینم. اگه نمی دیدمش حالم بد میشد وقتی می دیدمش احساس دلتنگی غریبی می کردم. در نهایت یبالاخره با فشارهای ب.ب. یک روز چهارشنبه بهاری تصمیم گرفتم که باهاش صحبت کنم. قبلا هم این تصمیمو داشتم ولی هر وقت میدیدمش اصلا دست و پامو گم میکردم اما در نهایت دلو به دریا زدم و چهارشنبه غروب وقتی داشت می رفت خونه نزدیک دانشکده ی پزشکی صداش کردم. البته با صدای لرزان ازش خواهش کردم چند دقیقه به حرفام گوش بده. الحق که اونم دختر فهمیده و با شعوری بود به همه ی حرفام گوش کرد ولی در نهایت یه نه فانتزی گفت خارج رفتنشو بهونه کرد. حق داشت این ایران خراب شده قدر همچین جواهرهایی رو نمیدونه اون باید به جایی بره که قدر هوششو بدونن. خلاصه هرچی من بیشتر تقلا می کردم کمتر نتیجه می گرفتم. یکی از بهترین لحظه های زندگیم دقایقی هرچند کوتاه بود که با مریم صحبت می کردم. اون روز جسمم باهام بود روحم جای دیگه مثل اجساد متحرک به خونه رفتم. حالم بد بود٬ شدت علاقم بیشتر شده بود هروقت الان باهاش اتفاقی نگاه به نگاه میشم اونقدر احساس شرم می کنم که عین بی فرهنگ های بی شعور سلام کردن یادم میره. یاد مریم اون دانشمند کوچولو همیشه تو خاطرم می مونه عشق همینه دیگه عشق من بمون٬دلواپسم نذار.بی تو نمیگذره این روز و روزگار من با تو دلخوشم وقتی کنارمی٬وقتی تو یارمی٬آروم ندارم هیچ غمی عشق من بمون باز با من بخون٬این ترانه ی پاک و مهربون برای خانم آیدا وبلاگ ایرانی یعنی کشتی بادبان شکسته ای در میانه ی دریای اینترنت . نویسنده ی چنین وبلاگی معمولاً برای پیش راندن کشتی خود ، به این در و آن در می زند تا پارویی قرض کند و کشتی خود را از به گِل نشستن نجات دهد . و این در حالتی ست که او برای دارایی های دیگران حریمی را محترم می شمارد و بنابراین پاروها را قرض می کند ، یعنی مطالب را با اجازه کپی می کند . اما اگر نویسنده به حقوق دیگران احترامی نگذارد براحتی پاروها را کش می رود و کشتی خود را به پیش می راند و این یعنی هر مطلبی را دوست می دارد از دیگر وبلاگها کپی می کند بی آنکه اجازه ای در کار باشد . چنین فردی اصطلاحاً دزد نام دارد و احتمالاً توجیهات شگفت انگیزی برای آدمک ها می آورد و در انتها آدمکی چون من را بی ادب خطاب می دارد . باری نویسنده ی وبلاگ ایرانی برای پیش راندن کشتی بادبان شکسته ی خود ، هر کاری می کند به جز تعمیر بادبان . چرا که تعمیر بادبان کاری ست وقتگیر و تا حدودی عجیب! تصور کنید در جایی که همه ی ملوانان با پاروهای قرضی کشتی های قراضه ی خود را پیش می رانند ، تعمیر کردن بادبان تا چه اندازه عجیب خواهد بود . من اما در این جانکیارد دریایی کاری به پاروها و پاروزنها ندارم . من بادبان کشتی را تعمیر می کنم ، همین . گرفتم اینکه من از ابتدا نمی خواستم سوار این کشتی بشوم و تنها و تنها به اصرار آقای یوسف به این سفر دریایی آمده ام . و اما شما خانم آیدا که پیامتان بهانه ای شد تا من پاره ای از گلایه ها را با همسفرانم قسمت کنم ، می خواهم در باب پیامتان (یا به بهانه ی آن) کمی از ناگفته ها را به گوش ناشنوای در خواب رفتگان ِ اینترنتی برسانم . نخست آنکه پیامتان برای من انرژی بود و انرژی . همین چند روز پیش به دوستان می گفتم که من به ادامه ی این سفر میلی ندارم ، چرا که هیچ کس برای خواندن مطالب به این وبلاگ نمی آید و این از کامنت های غم انگیزی که می گذراند کاملاً پیداست . غالباً کامنت ها یکی از موارد زیر هستند : با سلام ؛ کشتی به گل نشسته بروز شد! با سلام ؛ کشتی زیبایی دارید ، چه بادبان های قشنگی! به کشتی ما هم سری بزنید . با سلام ؛ اگر می خواهید پولدار بشوید به بندرگاه ما بیایید . با سلام ؛ من با اجازه تان چند تا از پاروهایتان را دزدیدم! شما هم می توانید به کشتی ما بیایید و هرچه می خواهید با اجازه و با ذکر منبع بردارید . بفرمایید لطفاً! تعارف نکنید ، سرد می شود ، بفرمایید پارو! با سلام ؛ من کشتی شما را به قایق مسافرتی خودم قلاب کرده ام ، شما هم قایق مرا با نام تایتانیک به کشتی خودتان بند کنید! . . . در چنین فضایی و در جاییکه کامنت باکس وبلاگ ها تنها کاربرد تبلیغاتی دارد ، پیام شما خانم آیدا در حکم مرواریدی ست که کمی نور به این تاریکخانه آورده ست . پیام شما هر چند کوتاه است اما در آن نه نشانی از پارو هست و نه خبری از قایقی یا وبلاگی . پیام شما آدم را بیاد بندرگاه نمی اندازد! باری ، همین یک پیام کافی ست تا آدم مطمئن شود که در این کشتی ، بیهوده عمر مصرف نمی کند . همین که کسی هست که مطالب آدم را مرور می کند و آنها را دوست می دارد به آدم انرژی نوشتن می دهد . من با انرژی بیشتری کار تعمیر بادبان را پیش می گیرم . پس تا وقتی که آدمک می نویسد و آدمک هایی چون آیدا می خوانند و پیام های زیبا می گذارند ، این کشتی به گِل نخواهد نشست . مگر آنکه آقای یوسف (کاپیتان این کشتی) مطلب پیش ِ رو را هضم نکنند و آن را حذف کنند . که اگر چنین کنند یعنی عذر آدمک را خواسته اند و به ملوان گستاخی همچون من احتیاجی ندارند . اين داستان كوتاه در وزارت ارشاد اجازه چاپ نگرفت تا اينكه نويسنده ملزم شد هركجا واژه ي سبز به كار رفته به رنگ زرد تغيير دهد
شاگرد راننده اتوبوس مرتب داد ميزد : زردوار ، زردوار ... بدو حركت كرديم ... زردوار جا نموني
زردعلي نفس زنان خودش را به اتوبوس رساند ، نوجواني زرده رو كه هنوز پشت لبش زرد نشده بود ، يك كيسه گوجه زرد را به زور با خود حمل ميكرد ، بعد از اينكه كيسه ي گوجه زرد را در صندوق بغل اتوبوس گذاشت نفسي كشيد و سوار شد
حق داشت نفس نفس بزند ، طفلكي از زرده ميدان تا ترمينال با آن بار سنگين گوجه زرد پياده آمده بود
زردعلي چند ماهي ميشد كه از زردوار آمده بود تهران براي كار ، او در يك مغازه ي زردي فروشي شاگرد شده بود ، تمام روز با ميوه جات و زرديجات سر و كار داشت و گاهي به سفارش مشتري زردي هم پاك ميكرد ، آخر وقتها هم فلفل زردهاي درشت را به سفارش كبابي محل جدا ميكرد. حالا در موسم زرد بهار با اشتياق فراوان قصد برگشت به روستاي سرزردشان را داشت. دلش براي خوردن زردي پلو كنار خانواده پر ميزد ، فكر ميكرد امسال حتما خواهرش دوباره براي باز شدن بختش تمام وقت زرده گره زده است ، در اين بهار كاملا زرد با آن زرده زاران بكر و دست نخورده ، دويدن روي تپه هاي سرزرد ، غلطيدن روي زرده ها ديوانه اش كرده بود
هنوز شاگرد راننده فرياد ميكرد : زردوار بدو كه حركت كرديم زردوار بدو.........
راننده اتوبوس داشت براي همكارش تعريف ميكرد كه چطور مامور راهنمايي رانندگي بر سر عبور از چراغ زرد كه زرد نبود بلكه زرد بود او را متوقف و طلب رشوه كرده بود
زردعلي بيقرار حركت كردن اتوبوس بود ، از سر بي حوصلگي تزئينات جلوي اتوبوس را از نظر ميگذرانيد ، خرمهره هاي آويزان از آينه - دسته گلها و زرده هاي روي داشبورد پرچم زرد و سفيد و قرمز ايران - شعري كه قاب شده به ستون وسط چسبيده بود (من چه زردم امروز) و
كنار زردعلي سيدي با شال و كلاه زرد نشسته بود ، بيتابي او را كه ديد با لهجه ي زردواري گفت : چيه فرزندم؟ دلت شاد و سرت زرد باد ، چرا اينقدر نگراني؟ زردعلي با ناراحتي جواب داد : اينجوري كه معلومه نصف شب ميرسيم زردوار ، سيد كلاه زردش را روي سر جابجا كرد و ادامه داد : بالاخره ميرسيم حالا يك كم دير بشه چه اشكالي داره ؟ بعد يك مشت چاغاله ي زرد ريخت تو مشت زردعلي و گفت : برگ زرديست تحفه ي درويش .
تقريبا همه به تاخير در حركت اتوبوس اعتراض داشتند جز دختري كه در صندلي سمت چپ زردعلي نشسته بود ، با چشماني زرد كه سرگرم خواندن روزنامه ي كلمه زرد بود . در همين بين بود كه ناگهان يكي از نيروهاي ضد شورش جلو اتوبوس زرد شد و با تحكم گفت : اين اتوبوس توقيفه ، راننده با دستپاچگي پاسخ داد : چرا ؟ ما كه خلافي ... ، ولي قبل از آنكه جمله ي راننده تمام شود با باتوم محكم كوبيد روي شيشه و نعره زد: مرتيكه حالا ديگه اتوبوس زرد تو جاده راه ميندازي؟
مسافرها از ترس يكي يكي پياده ميشدند ،راننده قصد اعتراض بيشتر به مامور را داشت كه پيرمردي او را نصيحت كرد : زبان سرخ سر زرد ميدهد بر باد ... زردعلي هاج و واج مانده بود
دختر چشم زرد آرام زمزمه ميكرد : دستهايم را در باغچه ميكارم .... زرد خواهد شد ...ميدانم ... ميدانم....... یوسف بهم گفته جزئیات زندگیتو تو وبلاگ ننویس، ولی من می نویسم. چون نوشتن از زندگی برای من مثل دارو می مونه. اگه کسی درباره ی زندگی خصوصیم سوالی بپرسه، موقع جواب دادن فشار خونم میره بالا، قلبم تند میزنه و با استرس حرف می زنم. ولی به این معنی نیست که دوست ندارم جواب بدم. برعکس، اگه طرف کسی باشه که حرفمو بفهمه، خیلی هم دوست دارم از این سوال ها بپرسه و من جواب بدم. واقعا برام عجیب بود که چرا با وجود علائم بیماری، دکتر میگه تو سالمی و دردات هم با آمپول و قرص مسکن خوب میشه. واضحه که مسکن، دوای این دردهای من نیست. به همین دلیل، هیچکدوم از داروها رو نگرفتم. دو سال و نیم پیش هم به خاطر خون دماغ های شدیدی که می شدم پیش همین دکتر رفته بودم. چون جمعه بود و تنها مریضش من بودم، برام وقت بیشتری گذاشت و نیم ساعتی با هم حرف زدیم. در پایان بهم گفت مشکل تو روانیه. پیشنهاد اون دکتر قرص های بیماران روانی بود. می خواست هوشیاری منو کم کنه، می خواست داروی خواب آور بده که ساعات بیشتری رو بخوابم و کمتر زجر بکشم. امروز آدمک در این باره باهام حرف زد. گفت بیماری روحی روانی باعث ظهور این علائم شده. از مورد مشابهی که برای فروید (یا شاید هم نیچه) پیش اومده و باعث مرگ شده بوده گفت. یه امید تازه بهم داد. گفت راه هایی که بلد بودی رو امتحان کردی، روانکاوی هم امتحان کن. روی این مسئله فکر کردم. تصمیم گرفتم که برم روانکاوی بشم. البته قبلش نیاز دارم که یه نفر (ترجیحا آدمک) منو راهنمایی کنه و بهم بگه که باید به روانکاو چی بگم و چه سوالایی ازم می پرسه. اخلاقیات و اعتقادات و روحیات من همونیه که چند سال پیش بوده. تنها فرقی که کردم اینه که قدرت احساس و یادگیریم خیلی ضعیف شده. من خیلی چیزا رو دوست دارم ولی استعداد ندارم. مثلا مربیگری فوتبال. کلاس آنالیز که مدرسش آقای مجید جلالی (یکی از پنج مدرس برتر آسیا) بود و همچنین تالار گفتگوی مربیان فوتبال ایران به من ثابت کرد که می تونم فوتبال رو حرفه ای بفهمم و دربارش اظهار نظر کنم اما نمی تونم یه مربی فوتبال خوب بشم. مشکل اینجاست که در ریاضی، موسیقی و زبان که استعداد فوق العاده ای دارم نتونستم پیشرفت کنم. من در هر سه تاش خیلی خیلی تلاش کردم. نداشتن یک معلم خوب و همچنین ضعیف شدن قدرت یادگیریم باعث عدم موفقیتم شد. هم در زبان و هم در موسیقی از خودآموز های اینترنتی ای استفاده کردم که واقعا یه معلم طراحیش کرده بود و هزاران نفر با استعداد متوسط تونسته بودند یاد بگیرند اما من نه. بعد از حرفای آدمک یادم اومد به روزی که کلاس های موسیقی آموزشگاه سرایش ثبت نام کرده بودم. می خواستم نه تنها نوازندگی یاد بگیرم بلکه یه آهنگساز حرفه ای بشم. می خواستم خیلی بهتر و بزرگتر از پروفسور تنگیز بشم که پارسال به عنوان داور جشنواره موسیقی فجر در قسمت کر انتخاب شده بود، که معرفی نامه هاش معتبره. یادمه برای یکی از شاگرداش معرفی نامه نوشته بود که بره آلمان تحصیل کنه. من معتقدم که امید بعد از روح از بدن خارج می شود. روزای اخیر خیلی کم امید بودم. امروز آدمک منو به رسیدن به آرزوهام امیدوار کرد. یه راه حل جدید. اگر درست متوجه شده باشم بهم گفت که این بیماری روانی باعث مرگ شده. پس می تونم امیدوار باشم که یا خوب میشم و دوباره قدرت یادگیریم فعال میشه و به هرچی می خوام میرسم و یا میمیرم: یک بازی دو سر برد! اول)مسئولین مقدس نیستند.این مردم انقلاب کردند تا خود،زمام امور خویش در دست گیرند.مسئولین انقلابی،چون رجایی و خامنه ای و حبیبی و شیبانی و فارسی و بهشتی و موسوی،در میان مردم می زیستند.مردم مسئولین را هر روز در میان خود می دیدند.مسئولین به خاطر مسئولیتشان شرافتی بر مردم نداشتند،کیسه تازه ندوخته بودند و گردنشان افراشته نبود که:ما مسئولیم! دوم)ترور های منافقین باعث شد مسئولین به"دلایل امنیتی" از میان مردم اثاثیه بکشند به برخی "اماکن خاص".جاهایی که مردم به آنها دسترسی نداشتند.مسئولین را نه در محل میشد پیدا کرد و نه در مسجد محل،با این حال مسئولین هنوز از مردم بودند،گرچه میان مردم نبودند.اتاق های مسئولین هنوز ساده و بی تکلف بود.بوی رجایی هنوز می وزید.مسئولین به خاطر تقوایشان مورد احترام مردم بودند نه به خاطر "محافظان آهنین" و "ماشین های ضد گلوله". سوم)مسئولین کم کم از مردم جدا شدند.دیدیم خرده فرهنگ حاکم بر این خانواده هاطبقه جدید اجتماعی به وجود آورده است.فرزندان مسئولین با هم ازدواج می کنند.مسئولین در محلات خاصی ساکن شده اند.مسئولین از لحاظ اقتصادی هم دیگر جزو "مستضعفین" نیستند.وزیر صنایع سنگین در جلسه استیضاحش از نمایندگانی که "پاترول" دریافت نکرده اندمی خواهد به دفترش مراجعه کنند...هنوز به نیمه دهه شصت نرسیده ایم... چهارم)مسئولین با استفاده از رانت های اقتصادی تبدیل شده اند به "کاتالیزور" انواع مناقصات و مزایدات و فاینانس های داخلی و خارجی.شرکتی با دولت قرارداد میبندد که با "حاج آقا" رابطه داشته باشد.مسئولین از رهگذر دلالی اقتصادی ،به جایی رسیده اند که حتی محلات امن مرکز تهران هم جایشان نیست،مسئولین می روند بالاتر :الهیه،فرمانیه،کامرانیه... پنجم)مسئولین حزب سیاسی تشکیل می دهند.مسئولین برای مجلس لیست معرفی میکنند.مسئولین هم قدرت دارند هم ثروت.هیچ کس را قدرت نقد مسئولین نیست،منتقدان سرکوب می شوند.روزنامه های منتقد تعطیل میشوند و روز نامه نگاران منتقد ـ اگر وابسته به جایی نباشند ـ چنان بلایی سرشان می آید که امثال مهدی نصیری تجربه اش کرده اند.مهدی نصیری با نامه شخصی رهبری آزاد میشود. مسئولین خدایان ایران زمینند. ششم)مسئولین نه به فکر آرمان های امام اند که با عربستان رابطه نداشته باشند، نه به فکر نهج البلاغه ی علی اند که رشوه نگیرند و ارتشا نکنند. مسئولین دوستانی در قوه ی قضا دارند. قوه ی قضاییه هم درداستان "حاج آقا و دوستان یقه سفید" اش شریک است.قضات توانایی اعلام جرم علیه دوستان "حاج آقا" را ندارند و هرکس که به ساحت کبریایی مسئولین تعدی کند به عقوبت سختی گرفتار می شود.اوایل دهه هفتادیم. هفتم)اصلاحات می آید اما مسئولین تکان نمی خورند.وزیر می شود معاون،مدیر کل می شود وزیر.رئیس جمهور می شود رئیس مجمع.وزیر می شود رئیس جمهورنخبگان مردم را می فریبند،روشن فکرها اجازه پیدا میکنند در زمینی امن بازی کنند٬به شرطی که وارد حیاط خلوت نشوند.آنهایی که وارد حیاط خلوت بشوند دچار "قتل های زنجیره ای"می شوند.آن کسی هم که "خیلی" میداند باید داروی نظافت بخورد و همسرش بشود "ماده سوسک".مسئولین برای مداوا هر روز در اروپا هستند.اواخر دهه هفتادیم. هشتم)مسئولین هنوز هم هستند.اسمشان عوض شده٬کامرانیه شده شهرک محلاتی٬الهیه شده شهرک قائم و مینی سیتی.آقا زادگان جدید در راهند٬یقه سفید هایی که روزی "مستضعف"بودند و با رای "مستضعفین" روی کار آمدند هم حزب دارند و هم قدرت اقتصادی.تاریخ تکرار می شود.اواخر دهه هشتادیم.راستی چه خبر از پیمان کاری های نفتی و عمرانی و مخابراتی؟ yousefsodagari.ir درخاتمه از خوانندگان محترم استدعا دارم مطالب ما را با ذکر منبع کپی نمایید.و با پیشنهادات مفیدتون ما را پشتیبانی بفرمایید. پیروز باشید. یوسف سوداگری. پاسخ شنید : کی هستی؟ پسرک خشمگین شد و فریاد زد : ترسو! باز پاسخ شنید : ترسو! پسرک با تعجب از پدرش پرسید : چه خبر است؟ پدر لبخندی زد و گفت : پسرم توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد : تو یک قهرمان هستی! صدا پاسخ داد : تو یک قهرمان هستی! پسرک باز بیشتر تعجب کرد . پدرش توضیح داد : مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی در حقیقت انعکاس زندگی است . هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی همانطور به تو جواب می دهد . اگر عشق را بخواهی عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد . هر چیزی را که بخواهی زندگی همان را به تو خواهد داد . می توان رهبر مردم نبود ولی آنها را دوست داشت ولی بی عشق به مردم نمی توان آنها را رهبری کرد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد . اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود . از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ " وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم .......... چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است . پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند. دخترها: در پست های اول نوشته بودم که ممکنه سرطان داشته باشم. بله، من بیش از نیمی از نشانه های سرطان خون رو دارم: احساس ناخوشی عمومی دردهای استخوان و مفاصل خوابآلودگی تورم گرههای لنفاوی در گردن، کشاله ران، قفسه سینه یا زیر بغل وقتی این علائم در من به وجود اومد کلی امیدوار شدم که به زودی خواهم مرد. به این امید رفتم دکتر که بهم بگه تو تا چند وقت دیگه می میری. دکتر یه آزمایش خون و ادرار خیلی خیلی کامل نوشت. به خودم گفتم دیگه تمومه، جواب آزمایش مثبت میشه. یوسف (که کمتر کسی از مشکلاتش خبر داره) گفت من آزمایش رو ببینم، می فهمم چته. بعد از یک هفته نتیجه ی آزمایش رو گرفتم. به یوسف نشون دادم. یه خورده نگاش کرد، زد تو چای خیسش کرد، بعدشم عذرخواهی کرد و گفت همه چی منفیه، تو هیچیت نیست. بابامم همینو گفته بود. اما من همچنان امیدوار بودم که هردوشون اشتباه کرده باشن. هر شب قبل از خواب آهنگ گوش میدم. در اون روزهای پرامید، کل اتفاقاتی که قرار بود رخ بده رو با اون آهنگ مرور می کردم. به این فکر می کردم که منو کفن می کنن، لا اله الا الله گویان منو می برن خاک کنن. به سنگ قبرم فکر می کردم، به افرادی که به آرامگاه ابدی من میان و بنا به اعتقاداتشون برام فاتحه می خونن یا گل میارن. احساس می کردم اونجا خوابیدم، به آقای تنگیز فکر می کردم که همراه بهترین دوستش یعنی پدرم برام گل آوردن، به پسرخاله ای که یه زمانی بهترین دوستم بود ولی یه دفعه رابطشو باهام قطع کرد، به همه ی کسانی که هر کدوم به شکلی بهم توهین کردند فکر می کردم و اشک می ریختم. روزهای قبل از مرگ رو مجسم می کردم. به اینکه باید شیمی درمانی کنم، به اینکه موهام می ریزه و باز به همه ی کسانی که به ملاقاتم میان فکر می کردم. باز هم به آقای تنگیز، باز هم به پسرخالم. به اینکه گلناز، عشقی که دبیرستان به وجود اومد، اگر ازش بخوام، حتما میاد ببینتم. به اینکه چیزایی که تو این سالها براش نوشتم رو میدم بخونه. به واکنش گلناز فکر می کردم وقتی که براش تعریف کنم کریسمس 2007، ساعت 3 نصف شب رفته بودم فرودگاه امام که پرواز IR710 از لندن بشینه و من ببینمش. به این که بهش بگم چقدر معجزه وار تونستم آدرس خونشون رو پیدا کنم، بگم که چقدر رفتم یوسف آباد که پرده ی آبی اتاقش رو ببینم: خونه ی پلاک 184. نه! من برای ترحم از جانب دیگران نمی خواستم بمیرم. فقط می خواستم حس به زندگیم برگرده. حتی اگر اون زندگی فقط چند ماه باشه. چرا احساساتم را از دست دادم؟ چند عامل باعث شد که من به معنای وافعی زجر بکشم و رفته رفته خرد بشم و احساسمو از دست بدم. اول و پررنگ تر از همه: کل وقایع دانشگاه تهران. مورد دوم ازدواج گلناز بود. سومیش از دست دادن بهترین دوستم که پسرخالم باشه و چهارمیش هم کلاس های آقای تنگیز. هر کدوم از این 4 مورد ماه ها منو عذاب داد. تمرکز منو به هم ریخت. مثل حامد احمدزاده ی شب یلدا همش به گذشته فکر می کردم و به اینکه چرا این اتفاق افتاد. این 4 تا زلزه پشت سر هم رخ داد. خبر ازدواج عشقت کافیه که نابود بشی، من غیر از اون باید 3 تا مصیبت دیگه هم تحمل می کردم. دوره ی دبیرستان قبل از ورود به نماد آموزش عالی همه چی مرتب بود. من پسر کم حرف و گوشه گیری بودم ولی پر از حس زندگی. اون موقع ها قدرت یادگیری داشتم. یادمه یه تست IQ داده بودم. جوابش ممتاز بود. عشق من، ریاضی بود. من از روی خودآموز می خوندم و توجهی به معلم مدرسه نداشتم. سه سال دبیرستان از جانب خیلی ها بهم توهین شد، حتی معلم مدرسه، به جرم یاد دادن حسابان به بچه ها سر زنگ ناهار – نماز. خیلی ها آرزو داشتن که نمره ی من پایین بیاد مبادا کم سوادیه خودشون آشکار بشه. (این حرفارو از روی غرور و یا به قصد خودنمایی نمیگم، فقط میخوام بگم که چه جوری از عرش به فرش رسیدم!)به خاطر همین توهین ها پیشدانشگاهی رو جای دیگه رفتم. سامان سلامیان شاخص ترین معلم ریاضی من بود. اما جزوه ی اونم مثل خیلی کتابا مفهومی کار نکرده بود. به همین دلیل نه سر کلاسش گوش می کردم و نه جزوشو می خوندم. خودم از رو کتاب می خوندم. مدرسه ی ما خیلی آزمون ها ثبت ناممون کرده بود. هر وقت سلامیان میومد سر کلاس می پرسید تو 100 زدی. هیچ وقت نمی دونستم سلامیان پیش شاگردای دیگش از من تعریف کرده. یه روز صبح قبل از شروع کلاس جبر خطی با دکتر یاسمی، ب.ص اومد گفت شما شاگرد آقای سلامیان بودید. اونجا بود که فهمیدم سلامیان علیرغم رابطه ی نه چندان صمیمانمون جای دیگه از من تعریف کرده. فشارهای مختلف از اون آدم پر انرژی باهوش، یه موجود بی احساس ساخت، قدرت یادگیریشو گرفت. دیگه لذت نمی بره، دیگه از ته دل خوشحال نمیشه. خیلی تلاش کردم که وضعیت بهتر بشه. کتاب روانشناسی خوندم، مسافرت رفتم، صبح تا شب موندم دانشگاه و با یوسف (سانسور نکن!) سه چهار نخ سیگار برگ کشیدم اما سیگار هم هیچ لذتی نداشت و از بی لذتی گذاشتمش کنار. سرطان و مرگ می تونست به من زندگی دوباره ببخشه، اما نشد... زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمیتوان آنها را دوباره بازگرداند : 1- CTRL + A 2- CTRL + C 3- CTRL + V 4- CTRL + P قطع نظر از قانونی بودن یا نبودن مصوبه قابل ذکر است که تعطیل نمودن دفتر یک مرجع تقلید و قطع ارتباط مقلدان جهت پاسخگویی به مسائل شرعی و حلال و حرام الهی و بیان احکام اسلام از سنت های سیئه ی کم نظیر اگر نگوییم بی نظیر در طول تاریخ شیعه می باشد. تاریخ: 1388/10/13 saanei.org یکی از علاقه مندی های من از کودکی گوش کردن به موسیقی بوده. بعدها یادگرفتن موسیقی هم بهش اضافه شد. گرچه مجموعه ی دانشگاه تهران قدرت یادگیری و حافظه ی منو واقعا ضعیف کرد به طوری که مدت هاست پیشرفت قابل توجهی در هیچ زمینه ای خصوصا موسیقی نداشتم٬ اما گوش کردن به موسیقی رو از زندگیم حذف نمی کنم. مطلب بسیار زیبایی از دکتر شریعتی خوندم درباره ی موسیقی که اینجا میزارمش. ما می بینیم که پیغمبر اسلام در ۲۳ سال رسالتش، اسلام و تمام احکام و عقایدش را در همان سال اول مطرح نکرد؛ به تدریج مطرح کرد: اول مسئله توحید را طرح کرد و تا ۳ سال هیچ کلمه دیگری بر آن اضافه ننمود: ((قولوا لا اله الا الله تفلحوا)) خوب، نماز چیست؟ هنوز نمی خوانند! روزه چیست؟ هیچ! حج؟ اصلا ندارد! زکات؟ اصلا! قید و بندی،حدودی، عملی؟ اصلا یک چیز فقط فکری است همین است که بتها را در ذهنشان و اعتقادشان نفی کنیم و به خدا معتقدشان کنیم. بنابراین کسانی که در ۳ سال اول مسلمان شدند و به توحید معتقد شدند و مردند، احتمالا «شرابخوار» بودند، «نماز نخوان»، «روزه نگیر»، «حج نکن»، و .... بودند بعد از اینها در سال هفتم، هشتم حجاب مطرح می شود؛ یعنی بعد از هجده، نوزده، بیست سال کار روی مردم حجاب را مطرح می کند. همچنین مسأله شراب مطرح می شود. شراب را چگونه طرح می کند؟ از همان مکه نمی گوید که «آهای مردم! آهای ملت! آهای عرب ها! تا به توحید معتقد می شوید، باید دیگر تمام کارهایتان راست و ریست باشد» نه! کی؟ در سال های آخر بعثتش مسأله شراب را مطرح می کند. محمد (ص) گفت: ((فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما)) (بقره) یعنی گناه دارد و نیز برایتان منفعتی دارد؛ اینطور نیست که من آدم متعصبی باشم، ارزشش را ندانم و نفهمم؛ نخیر! قبول هم دارم، درست! اما زیانش بیشتر است... شنونده در برابر چه کسی قرار می گیرد؟ یک آدم روشنفکر که شعور دارد، تعصب ندارد و شراب را به صورت تابویی، جنی، غولی نجس و متا فیزیکی و غیبی تلقی نمی کند؛ اما به خاطر اینکه زیان های اجتماعی و انسانی زیاد دارد، در عین حال که منافعش را هم قبول دارد و می شناسد، نفی اش می کند... آدم حرف او را گوش می دهد؛ اما هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید « موسیقی حرام است »، ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیده و نه اگر بشنود می فهمد، گوش نمی دهد! ای کسی که می گویی «غنا» حرام است، اصلا تو می فهمی «غنا» چیست؟ اصلا تو این را که این موزیک حماسی است یا ملی است یا علمی است، تشخیص می دهی؟! موسیقی هزار شعبه دارد، تاریخ دارد، نقش های گوناگون دارد، بنابراین وقتی که تو فتوا می دهی «حرام است»، هیچکس گوش نمی کند؛ برای اینکه تو نمی فهمی که چیست! دکتر شریعتی است به هر قيمتي . حتي اگر با گذراندن زندگي خود زندگي از كف برودباز هم ارزشش را دارد زيرا آن گاه روح متولد مي شود. آن گاه كه شخصي براي جان دادن در راه چيزي آماده است در اين فدا شدن دوباره متولد مي شود. تولدي دردناك است كه لازمه اش شجاعت و شهامت است. زندگي خود را بگذران بدون اين كه اخلاق گرايان پاك دينان موعظه گران و انسانهاي احمق كه تو را پند و اندرز مي دهند آسايش تو را بر هم بزنند.زندگي خود را بگذران. حتي اگر بر خطا باشي گذران زندگي خود بهتر از آن است كه با تقليد از ديگران بر حق باشي زيرا انساني كه با تقليد از ديگران بر حقاست بر خطا ست و انساني كه بر اساس تصميم بر خطاست دير يا زود از خطاي خود درسي خواهد آموخت.آن خطا به رشد او خواهد انجاميد. از آن خطا سود خواهد برد. تنها كساني مي آموزند كه آماده ي ارتكاب خطا هستند و تنها راه ارتكاب خطا گوش نكردن به ديگران است-برو كار خودت را انجام بده! عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است . عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
اما نام مستربین شهرت زیادی در سراسر دنیا دارد.
این كمدین انگلیسی با حركات شیرین و به یادماندنی،نویسنده هم هست
و بخش زیادی از آثار شناختهشدهاش مانند همین داستان های مستر بین را خودش می نویسد.
او در سال 1955 در دورهام متولد شد.
والدینش كشاورز بودند.
برادر بزرگتر او یك اقتصاددان برجسته معروف در اروپاست.
ادكینسون در دانشگاه نیوكسل مهندسی الكترونیك خواند و سپس در رشته تئاتر ادامه تحصیل داد.
او در سال 1990 ازدواج كرد و اكنون دو فرزند دارد.
ثروت تقریبی او 100میلیون پوند=(163ميليارد و پانصد ميليون تومان)تخمین زده شده است.
او علاقه زیادی به ماشین دارد و حتی مجموعهای از ماشینهای قدیمی را جمعآوری كرده است.
تصاویری كه می بینید خانه او را در روستایی در شمال انگلستان نشان می دهد ...
ادامه مطلب
1. روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن
2. سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
3. وقتي ميخواين بريد دستشویی با صداي بلند به اطلاع همه برسونين
4. وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
5. کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
6. همسرتون رو با اسم همسر قبليش صدا بزنين
7. جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين
8. روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنيد
9. وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنيد
10. از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه
11. در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين
12. به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنيد
13. وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين
14. وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين
15. موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات -گلاب به روتون- استفراغي
که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين
16. ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين
17. بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين
18. شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين
19. اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين
20. وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته
21. صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
22. روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين
23. وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده
24. وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
25. چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين
26. بادکنک بچه ها رو بترکونين
27. مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين
28. وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد
29. بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين
30. کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره
31. ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين
32. توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
33. هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره
34. حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
35. نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
36. دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين
37. عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
38. پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين
39. با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين
40. شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين
41. موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين
42. توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
43. شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين
44. توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين
45. توي قسمت كارت خوان دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين
46. جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين
47. يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين
48. توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه
49. چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين
50. ورقهاي جزوه ی ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين
![]()
صدایی از دوردست آمد : کی هستی؟
*آخ! اشتباه بريدم!
*كسی ساعت مچی منو نديده؟!
*ديشب تا دير وقت مهمونی بودم. يادم نمياد هيچوقت تو عمرم انقدر مشروب خورده باشم!
*لعنتی! صفحهء 47 دستورالعمل جراحيم پاره شده!
*منظورت چيه كه بايد پای چپشو می بريديم؟!(مگه این آپاندیس نداشت)
*بهتره اين تيكه رو نگه داريم. ممكنه برای تشريح به درد بخوره!
*فورا" اون تيكه گوشت رو برگردون! سگ بد!
*صبر كن ببينم! اگه اين طحالشه ، پس اون چی بود؟!
*پرستار لطفا" اون چيزو به من بده. اون چيزه... همون چيزو ميگم... اون ماسماسكو!
*اوه! زود دوباره همهء بخيه ها رو باز كنين. يكی از پنس ها كمه!
*اگه فقط يادم ميومد كه اين كارو چه جوری هفتهء پيش توی كلاس بازآموزی انجام دادند خوب بود!
*ميدونی؟ پول خيلی هنگفتی ميشه توی تجارت كليه به جيب زد. اوه! اينجا رو! اين يارو يه كليه اضافه داره!
*ميشه قلبش رو يه مدت از تپيدن بندازی؟ تمركزم رو به هم ميزنه!
*می دونستی اين مريض خودشو يك ميليون دلار بيمهء عمر كرده؟ الان زنش تلفن زد!
*يادته بخش تشريح می گفت حاضره 1000 دلار برای يه جسد تر و تميز بده؟!
*چی؟! منظورت چيه كه اينو واسه عمل تغيير جنسيت نيورده بودن؟!
*اين مريض بيچاره اگه اشتباه نكنم زن و بچه داشت. نه؟!
*پرستار نگاه كن ببين اين يارو برای اهدای عضو ثبت نام كرده بوده يا نه؟!
*خدای من! منظورت چيه كه ازش برای قبول مسووليت مرگ امضا نگرفتين؟!
*چيه؟ چرا اينطوری نگاه ميكنين؟! تا حالا نديدين يه دانشجو اينجا جراحی كنه؟!
*من نميدونم اين تيكه چيه! ولی به هر حال زود بذارش وسط بستهء يخ!
*عجله كنين هر چی هست زود سر هم کنین. من نميخوام اين قسمت سریال رو از دست بدم!
*اين گاز خنده خيلی باحاله. ميشه يه كم ديگه شو امتحان كنم؟!
*پس بچه كو؟! مگه مريضو برای سزارين نيورده بودن؟! اينجا اتاق عمل شماره چنده؟!
*آتيش! آتيش! زود همه بدوين بيرون!اون مریض هم بزار همون جا بمونه بعدا عمل رو ادامه میدیم
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
توی ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن!
پسرها:
توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
توی ماهيتابه روغن ميريزن
توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!
ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
سريع برميگردن توی آشپزخونه
تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
دنبال ظرفهای مسی ميگردن
قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
تظاهر لکههای دانه اناری زيرجلدی پوست (petechiae)
لخته يا منعقد نشدن خون در پی ايجاد زخم يا بريدگی
ضعف و خستگی مفرط
تنگی نفس در اثر فعاليت
تب و لرز و نشانه های شبه سرماخوردگی
خونريزی مکرر بينی
تورم و خونريزی لثه ها
فروردين : تو که حال و حوصله سر و کله زدن با بچه هاي دماغوي فاميل رو نداري ...
دلت هم واسه صنار سه شاهي عيدي که لک نمي زنه ...
پس بگير توي اين هواي خوب راحت بخواب !
ارديبهشت : توي اين هوا راه مي افتي توي خيابون ،
يکي ديگه هم ديدي هوايي شده بود راه افتاده بود توي خيابون ، بعد خب ...
بهتون گير ميدن ها ...!
دنبال درد سر نگرد ، راحت بگير بخواب !
خرداد : بيخودي ميري بيرون که چي ؟
مگه نمي خواي امتحان پايان ترم رو با گواهي پزشکي حذف کني ...؟
پس دنبال يه دکتر آشنا بگرد و بعدش تو خونه بخواب تا همه فکر کنند حالت بده ... !
تير : باز فصل ميوه شروع شد ...
گيلاس که دل درد مياره ، هلو که گرونه ، هندونه بخوري سرديت مي کنه ،
زرد آلو نفخ مياره ... مگه مرض داري خودتو مريض کني؟ ...
خوب مثل بچه آدم بخواب !
مرداد : بيرون عين جهنم داغه ...
تا مخت نيمرو نشده يه جاي خنک زير کولر پيدا کن بخواب ...!
شهريور : از ما گفتن ... اين آخرين فرصت خوابه ها ...
پس فردا باز درس و کلاس و مصيبت ...
از اين فرصت آخر واسه خوابيدن خوب استفاده کن ...!
مهر : حال و حوصله درس خوندن رو که نداري ؟ ...
داري؟ ...
پس واسه فرار از گير دادن هاي بابات بگير يه گوشه تو اتاقت تخت بخواب ...
آبان : ماه مزخرفيه ...
بيرون که انگار قاتي دود ها يکم اکسيژن هم به کار بردن ...
دوست داري تنگي نفس بگيري؟ ...
حال داري بعد هربار بيرون رفتن بري حموم؟ ...
بگير بخواب خلاص !
آذر : کي گفته زير باران بايد رفت ....؟
احمقانه ترين کار دنيا زير باران رفتنه !
يه جايي رديف کن يه پتو بکش رو خودت ، چرت مي چسبه ... نه؟
دي : ديگه خود اخبار هم داره ميگه به علت برف شديد
اگه کار ضروري ندارين از خونه بيرون نياين ...
پس بچه حرف گوش کني باش و تو خونه بخواب !
بهمن : تو روز خوش بيرون نبودي ..
حالا تو سرماي زمستون ميخواي کجا بري ؟
الکي خودت رو گول نزن ...
پس بخواب ديگه !
اسفند : همه دارن خونه تکوني ميکنن ...
کلي اسباب اثاثيه بايد جابجا کني ...
بهترين بهونه واسه از زير کار در رفتن چيه؟ ...
بگير بخواب !!
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگيام با حقوق ناچيز بازنشستگي ميگذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود، دزديد. اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج ميكردم. يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كردهام، اما بدون آن پول چيزي نميتوانم بخرم. هيچكس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي، به من كمك كن.
كارمند اداره پست خيلي تحتتاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه
آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان 96 دلار جمع شد كه آنرا براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند.. مضمون نامه چنين بود:
خداي عزيزم. چگونه ميتوانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با آنها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي، البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشتهاند !!!!!!!!! !!!!
دومین پیام از ماهواره امید: خورشید بدور زمین میچرخد
سومین پیام گزارش شده از امید: ..... در ماه نیست
چهارمین خبر از ماهواره امید من خسته شدم دارم بر میگردم!
پنجمین پیام از ماهواره امید دریافت شد: من باید اینجا چیکار کنم؟
ششمین پیام از ماهواره امید مخابره شد: یه دونه کارت شارژ 2000 تومنی ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم.!
هفتمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: مقداری آب بر روی کره زمین مشاهده میشود،احتمال وجود حیات است!
هشتمین پیام ماهواره امید به زمین: بنزینم تموم شده کارت سوخت بفرستید
نهمین پیام ماهواره امید: جون مادرتون اینقدر مسخرم نكنید
دهمین پیام ماهواره امید : دارم سقوط میکنم، زیر پامو خالی کنین
یازدهمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: من از این بالا روی اسرائیل تف کردم!
دوازدهمین پیام ماهواره امید، بازی ایران و کره یک یک شد.
سیزدهمین پیغام رسیده از موشک امید : هیچ چیز قابل مشاهده نیست !!!!! به دلیل نور زیادی که از ... می آید کور شدیم
هجدهمین خبر رسیده از ماهواره امید: اینجا تاریکه من میترسم
به علت قرار گرفتن امید درفضا, به ناهید و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعایت کنند
ماهواره امید به علت لایی کشی بین ماهواره ها ، سرعت غیر مجاز و مسافر کشی بازداشت شد.
در پی پرتاب موفقیت آمیز ماهواره امید و دستیابی ایران به تكنولوژی فضایی ، نام كهكشان راه شیری به بزرگراه شیخ فضل الله نوری تغییر یافت
لحظاتی قبل ماهواره امید از ارتباط نا مشروع بین بهرام و زهره خبر داد
ماهواره امید از مدارخارج شده است وفقط به دور سیاره زهره می چرخد واین پیام هارا ارسال میكند؛الهی دورت بگردم،جیگر چند سالته؟
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود.
1. سنگ ........ پس از رها کردن!
2. سخن ............ . پس از گفتن!
3. موقعیت ... پس از پایان یافتن!
4. و زمان ........ پس از گذشتن!
![]()
▪ مدیران ناکارآمد، واقعیت ها را برای کارکنان بازگو نمی کنند. آنها در حالیکه اخبار خوشایند را بزک کرده و به شکل بزرگنمایی شده به کارکنان خود نشان می دهند، سعی می کنند اخبار ناگوار را کوچک یا پنهان کنند.
▪ ارزیابی عملکرد افراد را عموما براساس عملکرد انفرادی آنان محاسبه می کنند، ولی برای سینرژی و فرهنگ توان افزایی و هم افزایی ارزشی قائل نیستند.
▪ با افراد باکارکرد ناچیز و کارکرد برجسته، یکسان برخورد می کنند. این برخورد باعث می شود کارکنانی با موقعیت اول همیشه در حال تمسخر و پوزخند و کارکنانی با موقعیت دوم، همیشه بی انگیزه باشند.
▪ با اجرای سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن، بر تیرگی روابط افراد سازمان دامن می ز نند.
▪ کارهای کوچک را به آدم های بزرگ و شایسته و کارهای بزرگ را به آدم های نالایق می سپارند.
▪ با دیکته کردن قدم به قدم فعالیت ها، ابتکار عمل و خلاقیت را از کارکنان شان سلب می کنند.
▪ با عدم انعطاف پذیری و عدم استقبال از انتقادات با روی باز، شجاعت و جسارت در نظریات و بیان عقاید را از کارکنان سلب می کنند.
▪ به دلیل عدم تشخیص فرصت ها و تهدیدها، از انجام به موقع و حرکت های توام با ریسک معذور است.
▪ نداشتن برنامه ریزی استراتژیک و چشم اندازهای لازم، سبب ناتوانی در برداشتن موانع از سر راه و در نتیجه بزرگ شدن مشکلات می شود.
می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد برای زمستان. یک روز که رفته بود برای جمع
کردن غله، یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد
وزید و دانه گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد. مورچه به باد گفت:«ای
باد تو چقدر زور داری» باد گفت : « پدر آمرزیده، من اگر زور داشتم که برج های بالای
شهر، راهم را سد نمی کردند». مورچه گفت : «ای برج های بالای شهر، شماها چقدر
دارید.»برج ها گفتند: « ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم.» مورچه
گفت:« ای شهردار تو چقدر زور داری.» شهردار گفت:« من اگر زور داشتم که قوه قضاییه
مرا دستگیر نمی کرد.» مورچه گفت:« ای قوه قضاییه تو چقدر زور داری.» قوه قضاییه
گفت:« من اگر زور داشتم بعضی جراید از من انتقاد نمی کردند.» مورچه گفت:« ای جراید
شما چقدر زور دارید.» جراید گفتند:« اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد
نبود.» مورچه گفت: «ای وزیر ارشاد تو چقدر زور داری.» وزیر ارشاد گفت:« اگر من زور
داشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم.» مورچه گفت: « ای نمایندگان شماها چقدر زور دارید.» نمایندگان گفتند:« ما اگر زور داشتیم که نیازمند رای مردم نبودیم.» مورچه گفت: «ای مردم شما چقدر زور دارید.» مردم گفتند:« ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس نسیه نمی داد.» بقال گفت: « من اگه زور داشتم آفتاب ماست های مرا نمی ترشاند » مورچه گفت:«ای آفتاب تو چقدر زور داری» آفتاب گفت : « من اگه زور داشتم دختر کدخدا نمی گفت که تو در نیا من در آمدم» مورچه گفت:« ای دختر کدخدا تو چقدر زور داری» دختر کدخدا گفت:« من اگه زور داشتم که زن کشاورز نمی شدم» مورچه گفت:« ای کشاورز تو چقدر زور داری» کشاورز گفت:« من اگه زور داشتم که از ترس تو گندم هایم را توی انبار قایم نمی کردم»
مورچه یک کمی رفت توی فکر. بعد نگاهی به بازوهایش کرد،سینه اش را داد جلو و رفت به
مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف ! بعد هم دانه گندم اش را برداشت و
برد به لانه اش!
بنابر اطلاع واصله عصر امروز دفتر حضرت آیت الله العظمی صانعی دام ظله در گرگان با مصوبه شورای تامین استان تعطیل گردید .
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا ابا عبدالله. انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم و ولی لمن والاکم و عدو لمن عاداکم فیالیتنی کنت معکم فافوزا فوزا عظیما
همواره به اینجانب و دوستان گفته می شد که اگر شما اطلاعیه ندهید مردم به خیابانها نخواهند آمد و آنان از اعتراضات و مطالبات خود دست برخواهند داشت وآرامش به کشور برخواهد گشت. بنده به عنوان یک همراه جنبش عظیم سبز مردمی با این نظر موافق نبودم و می اندیشیدم که تا اصلاحات لازم با تکیه براصول روشن که می توان آنها را از قانون اساسی استخراج کرد، صورت نگیرد ، آب رفته به جوی باز نخواهد گشت.
برای مراسم عاشورای حسینی علیرغم درخواستهای فراوان، نه جناب حجت الاسلام و المسلمین کروبی اطلاعیه دادند و نه حجت الاسلام و المسلمین خاتمی اطلاعیه صادر کردند و نه بنده و دوستانم. با این وصف یک بار دیگر مردمی خداجوی به صحنه آمدند و نشان دادند که شبکه های وسیع اجتماعی و مدنی که در طول انتخابات و بعد از آن به صورت خود جوش شکل گرفته است، منتظر اطلاعیه و بیانیه نمی مانند. در حالی که مردم نه روزنامه همراه و مشوقی در کنار خود داشتند و نه از صدا و سیما، به عنوان رسانه ای ملی و بی طرف و منصف و عاقل بهره می بردند. باز همه ملت ها و جهانیان شاهد بودند که در میان طوفانی از تهدیدها و تبلیغات و تکفیرها و اهانتها، عزاداران حسینی در این روز مقدس حسین حسین گویان به صورت مسالمت آمیز و بدون شعارهای تند روانه میدانها و مسیرهایی شدند که خود انتخاب کرده بودند و این بار نیز چون دفعات گذشته با اعمال تحریک آمیز مواجه شدند، خشونت های غیرقابل باور چون زیر کردن راهپیمانان، تیراندازی نیروهای لباس شخصی که امروز هویت آنها بر کسی پوشیده نیست و روز بروز پرده از چهره آنان و سرانشان کنار زده می شود، فاجعه ای را آفرید که اثرات آن به این زودی از صحنه سیاسی کشورمان رخت برنخواهد بست.
مشاهده فیلم های تکان دهنده عاشورا نشان می دهد که اگر شعارها و حرکات جاهایی به سمت افراط غیر قابل قبول کشانده می شود، ناشی از به زیر انداختن افراد بی گناه از روی پل ها و بلندی ها، تیراندازی ها و آدم زیر کردن ها و ترورهاست . جالب آنکه در بعضی از این فیلم ها دیده شده است که مردم در پشت چهره نیروهای انتظامی و بسیجی مهاجم برادران خود را می بینند و در شرایط بحرانی و پر از خشم و هیاهوی آنروز سعی می کنند بدانها آسیبی نرسد. اگر صدا و سیما یک جو انصاف و عقل داشت می توانست برای تلطیف فضا و نزدیک کردن مردم به همدیگر گوشه ای از این صحنه ها را نشان دهد. ولی هیهات! جریان روزهای بعد از عاشورا و گسترش دستگیریها و دیگر تمهیدات دولتی نشان می دهد که مسئولان اشتباهات گذشته را این بار در وسعت بیشتر تکرار می کنند و آنها می اندیشند سیاست ارعاب تنها راه حل است.
گیرم که چند روز با دستگیریها ، خشونت ها ، تهدیدها و بستن دهان روزنامه ها و رسانه ها سکوت برقرار گردید، تغییر قضاوت مردم را نسبت به نظام چگونه حل می کنید؟ تخریب مشروعیت را چگونه جبران می نمائید؟ نگاه ملامت آمیز و متعجب همه جهانیان از این همه خشونت یک دولت به ملت خود را چگونه تغییر می دهید؟ با مشکلات بر زمین مانده اقتصادی و معیشتی کشور که به دلیل ضعف مفرط دولت روزبروز وخیم تر می شود چه می کنید؟ با چه پشتوانه ای از کارآمدی و انسجام ملی و سیاست خارجی موثر، سایه قطعنامه ها و امتیازخواهی های بیشتر را در سطح بین الملل از سر کشور و ملتمان دور می کنید؟
اینان می اندیشند با عقب راندن نخبگان و روشنفکران و دانشگاهیان و فعالان از صحنه سیاسی خواهند توانست بدون پرداختن ریشه ای به مسائل امروز کشور به دیروز قبل از انتخابات برگردند؟ اما کسانی که تاریخ را خوانده اند و کمی با ماهیت پیچیده جوامع آشنایی دارند می دانند که این تفکر ناشی از یک توهم واقع گریز و پناه بردن به رویکردهای کم عمق و گول زننده است .
بنده به صراحت و روشنی می گویم فرمان اعدام و قتل و زندانی کروبی و موسوی و امثال ما مشکل را حل نخواهد کرد . سخنان روز چهارشنبه میدان انقلاب و قبل از آن نماز جمعه هفته پیش دانشگاه که توسط چهره های منتسب به نظام ایراد گردید، نتایج هر نوع اقدام تروریستی را مستقیما به سمت کانون نشانه خواهد رفت و گره مشکل بحران کنونی را نا گشودنی خواهد ساخت. گوساله و بزغاله خواندن بخش عظیمی از جامعه و خس و خاشاک نامیدن آنان و مباح کردن خون عزاداران حسینی فاجعه ای است که هم اکنون توسط افرادی مشخص و صدا و سیما در جامعه رخ داده است. این چه سخنرانی است که از تریبون دولتی مردم را به جنگ با یکدیگر دعوت می کند و یک عده را حزب الله می نامد و عده ای دیگر را حزب الشیطان؟ بارها در یک سخنرانی کوتاه اعلام می کند مردم توجه کنید جنگ است! آیا این سخنان دعوت به جنگ و شورش داخلی نیست ؟ با توجه به استفاده از اصطلاحات مذهبی و اشاره به آیات و روایات ، این مراجع عظام و روحانیون فاضل هستند که می توانند بگویند با این گونه اشخاص چه می توان کرد؟
آنچه به بنده به عنوان یک فرد کوچک این جامعه مربوط می شود استقبال از هر هجمه ای در راه اسلام و کشور عزیزمان است و سخنان چند روز اخیر، بنده را به یاد کلام امام رحمه الله علیه می اندازد که ” بکشید ما را ، ما نیرومند تر می شویم”. بنده ابایی ندارم که یکی از شهدایی باشم که مردم بعد از انتخابات در راه مطالبات به حق دینی و ملی خود تقدیم کردند و خون من رنگین تر از آن شهدا نیست.
بنده به صراحت می گویم تا وجود یک بحران جدی در کشور به رسمیت شناخته نشود، راهی برای خروج از مشکلات و مسائل پیدا نخواهد شد. عدم اذعان به بحران ، توجیه گر ادامه راه حل های سرکوبگرانه خواهد شد. اذعان به وضعیت بحرانی می تواند راه حل را نه در سرکوب که بر سر آشتی ملی قرار دهد . تهمت بی دینی و همراهی با قدرتهای بیگانه مستکبر و افراد بدنام و جریانهای منحوسی چون منافقین به فرض آنکه به حذف فیزیکی تعدادی از خدمتگزاران اسلام و مردم منتهی شود ناشی از چشم بستن به ماهیت مشکلات ملی کشور است. من به عنوان یک دلسوز می گویم منافقین با خیانت ها و جنایت های خود مرده اند، شما برای کسب امتیازهای جناحی و کینه ورزی آنها را زنده نکنید .
من لازم می دانم قبل از آنکه راه حل خودم را برای خروج از بحران مطرح سازم ، برهویت اسلامی و ملی و مخالف سلطه بیگانگان و وفادار به قانون اساسی ما و جنبش سبز تاکید نمایم. ما پیروان اباعبدالله حسین علیه السلام هستیم. ما شیفتگان حریتی هستیم که منادیش آن امام مظلوم بود . ما پیرو کسی هستیم که در قلمرو وسیع اسلامی ربودن خلخالی از پای یک زن را برنمی تابید. ما معتقد به تفسیر رحمانی از اسلام هستیم که انسانها را یا هم کیش هم می دانند و یا همسانانی در خلقت. نگاهی که بر کرامت ذاتی انسان باور دارد و برنمی تابد که ضارب او در زندان با غذایی جز شبیه غذای او نگهداری شود و یا مورد شکنجه و امثال آن قرار گیرد.
بنده و دوستان عزیزم که امروز بسیاری از آنها در زندانها محبوس هستند پای بندان سرسخت استقلال کشور هستیم و از اینکه بازار اسلامی ما تبدیل به یک بازار مکاره برای کالاهای بیگانه شده است رنج می بریم. ما به شدت با فساد موجود که ناشی از سیاستهای سوء و عدم تدبیر است مخالفیم. ما می گوئیم نهاد بزرگ و تاثیر گذاری چون سپاه اگر هر روز چرتکه بیاندازد که قیمت سهام چقدر بالا و پائین رفته نمی تواند از کشور و منافع ملی آن دفاع نماید؛ هم خود به فساد کشیده می شود و هم کشور را به فساد می کشاند . ما می گوئیم و حاضریم در مباحثات نشان دهیم که امروز منافع و حقوق مستضعفان و کارگران و کارمندان و سایر اقشار ملت در یک فساد بزرگ در حال غرق شدن است . جنبش سبز مخالف دروغ است و آنرا آفتی خانمان برانداز برای کشور می داند و از این رو دروغ های سیاسی و امنیتی و اقتصادی و فرهنگی و امثال آنرا خطری بزرگ برای کشور می دانیم.
ما یک دولت و نظام صادق و رئوف و با شفقت و مبتنی بر آراء مردم می خواهیم که به تنوع آراء و عقاید مردم نه به شکل تهدید بلکه بصورت یک فرصت نگاه کند. ما سرک کشیدن به زندگی خصوصی مردم، تفتیش عقاید، تجسس، بستن روزنامه ها و محدود کردن رسانه ها را مخالف دین مترقی و رهایی بخش خود و مخالف قانون اساسی برآمده از این دین می دانیم. ما ضایع کردن یک ریال از بیت المال را در جهت اهداف باندی و جناحی حرام می دانیم و می گوئیم که سند چشم انداز ملی بیست ساله که به تایید همه ارکان نظام رسیده است امروز به یک ورق پاره بی ارزش تبدیل شده است. ما هشدار می دهیم که رقیبان بزرگی در منطقه با رشدهای اقتصادی دو رقمی در حال ظهور هستند و روز به روز قوی تر می شوند . درحالی که ما متاسفانه از دادن یک بودجه سالانه و نگهداشتن حسابهای ذخیره ارزی و امانت در سپرده های مردم و پاسخگویی در مقابل دیوان محاسبات عمومی و مجلس شورای اسلامی عاجز هستیم .
ما نه آمریکایی هستیم و نه انگلیسی . تا حال نه کارت تبریکی برای روسای کشورهای بزرگ فرستاده ایم و نه امید یاری آنها را داریم و می دانیم با اصالت قدرت در روابط بین اللمل هر کشور به دنبال منافع ملی خود است و ما بیزار از کسانی هستیم که بر عرف و اعتقادات دینی و ملی ملت خود احترام نمی گذارند . و مضحک است که به ما تهمت اهانت به قرآن ، عاشورای امام حسین یا پاره کردن عکس حضرت امام قدس سره زده شود . مسلما حرمت شکنی اگر در روز عاشورا صورت گرفته باشد مورد تایید ما نیست، اما بدترین نوع حرمت شکنی را کشتن بندگان بیگناه و عزادار در روز عاشورا و در ماههای حرام می دانیم .
اما من برآنم که راه حل مشکلات پیش آمده و بحران موجود چنین است؛ وضعیت کشور امروز چون رودخانه خروشان و عظیمی است که سیلابهای تند و حوادث گوناگون باعث طغیان و گل آلود شدن آن شده است . راه آرام کردن این رودخانه بزرگ و روشن ساختن و زلال کردن آب آن در یک اقدام سریع و عاجل امکان پذیر نیست . اندیشیدن به این گونه راه حلها که عده ای توبه کنند و عده ای معامله کنند و بده و بستانی صورت گیرد تا این مشکل بزرگ حل شود عملا به بیراهه رفتن است .
بنده راه حل را در روانه ساختن نهرها و چشمه هایی از آب روشن و شیرین به بستر این رودخانه می دانم که بتدریج و طی یک فرآیند تدریجی کیفیت آب و وضع رودخانه را تغییر دهد . و نیز اعتقاد دارم که هنوز دیر نشده است و نظام ما آن قدرت را دارد که در صورت تدبیر و در صورت داشتن یک نگاه احترام آمیز و توام با ملاطفت به همه ملت و اقشار آن این مهم را بانجام برساند . بنده تعدادی از این راه حلها را که چون نهرها و چشمه هایی از اب روشن می تواند فضای ملی را تحت تاثیر قرار دهد و اوضاع را به سمت بهبود ببرد، بیان می کنم :
۱- اعلام مسئولیت پذیری مستقیم دولت در مقابل ملت و مجلس و قوه قضائیه به نوعی که از دولت حمایت های غیرمعمول در مقابل کاستی ها و ضعف هایش نشود و دولت مستقیما پاسخگوی مشکلاتی باشد که برای کشور ایجاد کرده است . به یقین اگر دولت کارآمد و محق باشد خواهد توانست جواب مردم و مجلس را بدهد و اگر بی کفایت و ناکارآمد بود مجلس و قوه قضائیه در چارچوب قانون اساسی با او برخورد خواهند کرد .
۲- تدوین قانون شفاف و اعتماد برانگیز برای انتخاباتها به نوعی که اعتماد ملت را به یک رقابت آزاد و منصفانه و بدون خدعه و دخالت قانع سازد . این قانون باید شرکت همه ملت را علیرغم تفاوت در آراء و اندیشه ها تضمین کند و جلوی دخالت های سلیقه ای و جناحی دست اندرکاران نظام را در همه سطوح منتفی سازد . مجالس اولیه انقلاب می تواند به عنوان الگویی مورد توجه قرار گیرند .
۳- آزادی زندانیان سیاسی و احیاء حیثیت و آبروی آنها . بنده یقین دارم که این اقدام نه به ضعف که به درایت نظام تعبیر خواهد گشت . و نیز آگاهیم که جریانهای سیاسی منحطی با این راه حل مخالف هستند .
۴- آزادی مطبوعات و رسانه ها و اجازه نشر مجدد روزنامه های توقیف شده جزء ضروریات روند بهبود است . ترس از آزادی مطبوعات باید از بین برود و تجربیات جهانی در این زمینه باید مورد توجه قرار گیرد . گسترش کانال های ماهواره ای و اهمیت یافتن آنها و تاثیرگذاری قاطع این رسانه که بخوبی ناکافی بودن روش های قدیمی و محدودیت صدا و سیما را می رساند . پارازیت ها و محدودیت های اینترنتی می تواند برای مدت کوتاهی اثرگذار باشد . تنها راه چاره داشتن رسانه هایی متنوع و آگاه و آزاد در داخل کشور است . آیا زمان آن نرسیده است که با اقدامی شجاعانه و ناشی از اعتماد به متفکران و نیروهای خلاق جامعه ، نگاهها را از آنسوی مرزها به شکوفایی خلاقیت سیاسی و فرهنگی و اجتماعی داخلی برگردانیم ؟
۵- برسمیت شناختن حقوق مردم برای اجتماعات قانونی و تشکیل احزاب و تشکل ها و پایبندی به اصل ۲۷ قانون اساسی . اقدام در این زمینه که می تواند با درایت و همکاری همه علاقمندان به کشور صورت گیرد در طول چند ماه می تواند فضایی توام با دوستی و محبت ملی را جایگزین در گیری سازمان بسیج و نیروهای امنیتی با مردم و یا درگیری مردم با مردم نماید .
به بندهای فوق پیشنهادات دیگری نیز می توان اضافه کرد . به نظر بنده حتی یک جوی کوچک زلال در این بین می تواند مغتنم باشد . ضرورتی ندارد همه بندها با هم شروع شود . مشاهده عزم در این راه بروشنی افق کمک خواهد کرد . و کلام آخر آنکه همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می تواند اجرایی شود .
میرحسین موسوی
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد ٬ چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند . نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود و شهبال های کهنسالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد:
یاباید بمیرد و یا اینکه فرآیند دردناکی که 150 روز به درازا می کشد را پذیرا گردد . برای گذرانیدن این فرایند ٬ عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند . عقاب در آنجا نوکش را آنقدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود . پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال هایش را از جای برکند . زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند . سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغازمی کند و 30 سال دیگر به زندگی خود ادامه می دهد.
ولی چرا این دگرگونی ضروری است؟
بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم . گاهی اوقات باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم و تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم ٬ می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم.
| Design By : Night Skin |

