تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران یاد باد




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


یاد باد آن روزگاران یاد باد

یاد و خاطره ی روزهای تلخ و شیرین دانشگاه تهران

حربه هايي دارم كه تو از آنان غافلي،روش هايي را مي شناسم كه تو از آنان بي خبري.
حربه هايي مخفي، راه هايي شگفت انگيز و وسايلي اسرار آميز،زيرا خداوند معجزات خود را
به شيوه اي اعجاب انگيز به انجام مي رساند.
مشكل اغلب مردم اين است كه مي خواهند پيشاپيش از چون و چراي مسائلشان با خبر بوده و
به دست خود مشكلاتشان را حل كنند.اين افراد حتي مي خواهند به پروردگار متعال ديكته
كنند كه چگونه دعاهايشان را اجابت كند.. در واقع آنان كه به حكمت و خلاقيت خداوند ايمان
راستين ندارند آنان دست به دعا برميدارند و راه مورد نظر را به خدا نشان مي دهند و با اين كار 
عرصه را براي محقق شدن خواسته هايشان تنگ مي كنند..
عيسي مسيح مي فرمايد:وقتي دعا مي كنيد، باور كنيد كه به مراد دلتان خواهيد رسيد.
انسانهاي بالغ مسائلشان را با شب بيداري و شكنجه ي خود و انديشيدن به آن حل مي كنند.
البته مي گويند كه با تمام وجود به خداوند ايمان دارند، اما باز هم مي خواهند بدانند كه دعاهايشان چگونه 
و از چه طريقي اجابت خواهند شد.خدا در جواب اين افراد مي گويد:
حربه هايي دارم كه از آنان غافلي.راه هاي من هوشمندانه و روش هاي من مطمئن هستند.
به من توكل كنيد، حل مشكلاتتان را بر عهده ي من بگذاريد.
محول كردن مسائل به خداوند در نظر بسياري از افراد مشكل مي نمايد.اين كار چيزي جز پيروي و الهام 
و نداهاي قلبي نيست،زيرا الهام طريقي جادويي در پديدار ساختن خواسته ها مي باشد. شهود قوه اي معنوي
است كه بر قواي استدلالي برتري دارد

الهام، هدايت الهي است و الوهيت درون از نظر الهام چيزي كم اهميت نيست.در همه ي راه هايتان مرا 
بشناسيد و من مسير را برايتان هموار خواهم كرد.به ياد داشته باشيد:هيچ روز و هيچ مسئله اي 
را بي ارزش و نا چيز فرض نكنيد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 2:35 توسط | |

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .

اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.

دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا

بودم هميشه با اون مي موندم

يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو داد.

وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره

. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. .....

پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد

و گفت : مراقب چشماي من باش..........................

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 14:46 توسط یوسف سوداگری| |

داستان نقش یک معلم در سرنوشت یک دانش آموز

 

داستاني بسيار زيبا و واقعي


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 20:34 توسط | |

با سلام خدمت خوانندگان عزیز و گرامی از اینکه مدتی  بود که پست های وبلاگ کم شده بود جدا عذر خواهی میکنیم و شاید مهمترین دلیل آن امتحانات ترم دانشگاه بوده که همه نویسندگان عزیز را گرفتار نموده بود.همان طور که ملاحظه فرمودید تغییراتی در حضور نویسندگان به چشم میخورد اول آنکه دوست عزیزم آدمک دیگر مطلب نمینویسند و حتما دلیل خود را دارند و دوم اینکه دوست عزیزم سپیده به جمع ما پیوسته و تساوی جنسیتی در وبلاگ بر قرار گردیده.بزودی در مطلب بعدی هم خودشان را معرفی مینمایند.

با هم به سوی آینده ای روشنتر

باتشکر یوسف سوداگری

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 16:38 توسط یوسف سوداگری| |

جان بلا نکارد" از روي نيمکت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي 

انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت

دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک

کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور

يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در

حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و

باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس

مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.

"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او

بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم

عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه

نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي

حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست

عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان"

قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت

باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات

خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو

مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت

۷ بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما

چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني

داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي

زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس

سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر

داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد.

اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به

آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک

تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود.

زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي

چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز

پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دو راهي قرار گرفته ام از طرفي

شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق

به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.

او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به

نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود

ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي

من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما

چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي

توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي

معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي

ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم

بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا

به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت"

فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم

اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر

شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف

خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"

تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني

مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 16:22 توسط یوسف سوداگری| |

نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 21:56 توسط | |

کم امید تر از همیشه شدم. حتی امیدم به روانکاوی هم خیلی کم شده.

در مورد روانکاوی باید بگم که یکی از دوستان به انستیتو روانکاوی تهران زنگ زد. مثل اینکه گفته بودن تا 1 سال دیگه وقتمون پره و اگه می خواین باید زنگ بزنین مطب دکترامون و هزینش هم 15 تومنه. سعی می کنم تو یکی دو هفته ی آینده حتما برم، هرچند دیگه امید زیادی ندارم.

این ترم مسئول آموزش بعد از حدود 2 سال تازه یادش اومده که بنده 3ترم متوالی مشروط شدم. کلی ادا اطوار اداری از خودشون در آوردن تا بهم فرجه تحصیلی دادند. این ترم با اینکه نمره ی یکی از درسام نیومده ولی می دونم مشروط میشم و این یعنی اخراج!

تنها خوبی اخراج نشدن اینه که سربازی نمیرم. چون با شرایط فعلی، لیسانس که هیچی، دکترا هم اگه داشتم نمی تونستم کار کنم. و اینقدر هنوز وجدان دارم که اگه کاری رو نتونم به بهترین نحو انجام بدم، قبول نکنم و همینطور به خاطر پول کار نکنم. پس در شرایط فعلی، سربازی همون قوزه بالا قوز محسوب میشه!

شنبه ی گذشته وقتی که نمره ی توابع مختلطم اومد٬ به یوسف گفتم که تموم شد، اخراج! یوسف که با نظام اداری ایران آشنایی کامل داره و میدونه همه چی شدنیه، گفت که تو اخراج نمیشی، فقط کافیه ایمان داشته باشی.

براش توضیح دادم که یکی از مراحل گرفتن فرجه ی تحصیلی، مراجعه به خانم ح هست. یوسف گفت که همشهریمونه، منو میشناسه. رفت پیش خانم ح و باهاش صحبت کرد و وضعیت منو شرح داد که بعله، این دوست ما روانیه و خود من حالات روانی و عصبانیت های شدیدشو مشاهده کردم و یه کاری کنید اخراج نشه. خانم ح هم که منو به خاطر داشت گفته بوده که از نظر آموزشی هیچ راهی نداره مگه اینکه موردش خاص باشه و خانم مشاور تایید کنه، برید پیش مشاور.

رفتیم دانشکده ی علوم و یوسف از خانم غ، مسئول آموزش، پرسید که مشاور کجاست (من که اعدامم هم بکنن پیش خانم غ نمیرم!).

خیلی خیلی خیلی مودبانه و رسمی -طوری که من شک کردم یوسف داره صحبت می کنه- وضعیتمو برای مشاور شرح داد. گفت دوست ما خیلی کم حرفه. مشاور همونجا جواب داد که این خودش یه بیماریه. یوسف ادامه داد که این دوستمون ترم اول و دوم خیلی نمرات خوبی داشته، حتی به خود من درس میداده، نمره ی 20 داشته و ... . اما یه دفعه مشکلات روانی براش پیش اومده و افت کرده و اینطور شده. مشاور از من پرسید که به ریاضی علاقه داشتی گفتم بله. گفت مشکلت چیه. گفتم علائمی در بدنم می بینم که هیچ بیماری جسمی ای رو نشون نمیده، آزمایش خون هم دادم ولی کاملا نرمال بوده. گفت چرا به روانپزشک مراجعه نکردی، گفتم به تازگی یکی از بچه ها که اطلاعات روانشناسی داشت به من گفت مشکلت روانیه و من تازه متوجه شدم و قصد دارم به زودی برم. مشاور از علائم جسمی پرسید و گفت نشون بده ببینم. گفتم که اکثرا شب ها ظاهر میشه. یوسف هم پرید وسط بحث و گفت سامان خیلی از علائم سرطان خون رو داره ولی آزمایش خونش هیچی رو نشون نمیداد، سامان خیلی شدید عصبانی میشه و مشکل روانی داره و... . مشاور با تردید به حرفام گوش می کرد. چون مشکوک بود که کسی مشکل داشته باشه و به دکتر روانکاو مراجعه نکرده باشه و درست موقعی که داره اخراج میشه بیاد پیش مشاور و هیچ علائم جسمی هم نداشته باشه. گفت اگر امتحان نداده بودی برات کنسل می کردیم اما حالا که دادی...  با خانم ق پروندتو نگاه می کنیم ببینیم چکار میشه کرد.

یوسف مثل مایکل اسکافیلد در سریال فرار از زندان می خواد هرجور شده نذاره من اخراج بشم. ولی من مثل لینک، امید زیادی ندارم. دوست دارم فقط زودتر همه چی تموم بشه، بشینم روی صندلی الکتریکی و تمام!

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 0:45 توسط شاهین| |

از نظر معلم زيست: عشق ميکروبي است که از راه چشم وارد مي شود و به قلب سرايت ميکند



از نظر معلم شيمي: عشق تنها اسيدي است که به قلب اثر ميکند.



از نظر معلم ديني: عشق يک موهبت الهي است که خدا براي بندگانش هديه کرده است.



از نظر معلم رياضي: نسبت تابع عشق به تابع عقل مثل نسبت صفر است به يک.



از نظر معلم فيزيک: جوان مانند آهنربايي است که هر عشقي را به طرف خود جذب مي کند.



از نظر معلم ادبيات: عشق بايد مثل عشق ليلي و مجنون پاک باشد.



از نظر معلم ورزش: عشق مثل توپ فوتبال است که به دروازه هر قلبي اصابت مي کند.



از نظر معلم جغرافي: عشق مانند مثلث برمودا مي باشد که انسان تا به آن مي رسد خود را گم مي کند

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 13:13 توسط | |

سوال: چرا مرغ از خيابان رد شد؟




ــ ارسطو:طبيعت مرغ اينست که از
خيابان رد شود.

ــ موسي:و آنگاه پروردگار از
آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت
«به آن سوي خيابان برو» و مرغ
چنين کرد و پروردگار خشنود همي
گشت.

ــ مارکس:مرغ بايد از خيابان رد
ميشد.اين از نظر تاريخي اجتناب
ناپذير بود.

ــ خاتمي:چون ميخواست با
مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي
تمدنها بکند.

ــ رياضيدان:مرغ را چگونه
تعريف ميکنيد؟

ــ نيچه:چرا که نه؟

ــ فرويد:اصولاً مشغول شدن ذهن
شما با اين سؤال نشان ميدهد که
به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار
هستيد.آيا در بچگي شصت خود را
ميمکيديد؟

ــ داروين:طبيعت با گذشت زمان
مرغ را براي اين توانمندي رد
شدن از خيابان انتخاب کرده است.

ــ همينگوي:براي مردن.در زير
باران.

ــ اينشتين:رابطهء مرغ و
خيابان نسبي است.

ــ سيمون دوبوار:مرغ نماد زن و
هويت پايمالشدهء اوست.رد شدن
از خيابان در واقع کوشش
بيهودهء او در فرار از سنتها و
ارزشهاي مردسالارانه را نشان
ميدهد.

ــ پاپ اعظم:بايد بدانيم که هر
روز ميليونها مرغ در مرغداني
ميمانند و از خيابان رد
نميشوند.توجه ما بايد به آنها
معطوف باشد.چرا هميشه فقط بايد
دربارهء مرغي صحبت کنيم که از
خيابان رد ميشود؟

ــصادق هدايت:از دست آدمها به
آن سوي خيابان فرار کرده بود،
غافل از اينکه آن طرف هم مثل
همين طرف است، بلکه بدتر.

ــ شیرين عبادي:نبايد گمان کرد
که رد شدن مرغ از خيابان به
خاطر اسلام بوده است.در تمام
دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي
را فراري نميدهد.

ــ روانشناس:آيا هر کدام از ما
در درون خود يک مرغ نيست که
ميخواهد از خيابان رد شود؟

ــ نيل آرمسترانگ:يک قدم کوچک
براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي
مرغها.

ــ حافظ:عيب مرغان مکن اي زاهد
پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر
تو نخواهند نوشت.

ــ بيل کلينتون:من هرگز با مرغ
تنها نبودم.

ــ فردوسي:بپرسيد بسيارش از
رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و
سپاه.

ــ ناصرالدين شاه:يک حالتي به
ما دست داد و ما فرموديم از
خيابان رد شود.آن پدرسوخته هم
رد شد.

ــ سهراب سپهري:مرغ را در
قدمهاي خود بفهميم، و از درخت
کنار خيابان، شادمانه سيب
بچينيم.

طرفدار داستانهاي علمي
-تخيلي:اين مرغ نبود که از
خيابان رد شد.مرغ خيابان و تمام
جهان هستي را ? متر و ?? سانتيمتر
به عقب راند.

ــ اريش فون دنيکن:مثل هر بار
ديگر که صحبت موجودات
فضاييست،جهان دانش واقعيات را
کتمان ميکند.مگر آنتنهاي روي
سر مرغ را نديديد؟

ــ جرج دبليو بوش:اين عمل
تحريکي مجدد از سوي تروريسم
جهاني بود و حق ما براي هر نوع
اقدام متقابلي که از امنيت ملي
ايالات متحده و ارزشهاي
دموکراسي دفاع کند محفوظ است.

ــ سعدي:و مرغي را شنيدم که در
آن سوي خيابان و در راه بيابان
و در مشايعت مردي آسيابان
بود.وي را گفتم:از چه رو تعجيل
کني؟گفت:ندانم و اگر دانم
نگويم و اگر گويم انکار کنم.

ــ احمد شاملو:و من مرغ را، در
گوشه هاي ذهن خويش، ميجويم.من،
ميمانم.و مرغ، ميرود، به آن سوي
خيابان.و من، تهي هستم،از
گلايه هاي دردمند سرخ.

ــ رنه دکارت:از کجا ميدانيد که
مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟يا
من؟

ــ لات محل:به گور پدرش
ميخنده!هيشکي نمیتونه تو محل
ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت
رخصت بده.آي نفسکش

ــ بودا:با اين پرسش طبيعت
مرغانهء خود را نفي ميکني.

ــ پدرخوانده:جاي دوري
نميتواند برود.

ــ  فروغ فرخزاد:از خيابانهاي
کودکي من، هيچ مرغي رد نشد.

ــ ماکياولي:مهم اينست که مرغ
از خيابان رد شد.دليلش هيچ
اهميتي ندارد.رسيدن به هدف، هر
نوع انگيزه را توجيه ميکند.

ــ پاريس هيلتون:خوب لابد
اونور خيابون يه بوتيک باحال
ديده بوده.

ــ هيتلر:اگر ارادهء ما همچنان
قوي بماند، مرغ را نابود
خواهيم کرد!فولاد آلماني از
خيابان رد خواهد شد

ــ احمدينژاد:خيابان و فناوري
رد شدن از خيابان که کشورمان از
آن برخوردار است حاصل رشد علمي
جوانان ايران و حق ملت ايران
است.ما به رد شدن از خيابان
ادامه خواهيم داد.موج معنويت و
بيداري در دنياي اسلام، به
اميد خدا به زودي اين مرغ را از
دامان دنياي اسلام پاک خواهد
کرد.

ــ فردوسي پور :چه
ميـــــــــکــنه اين مرغه!!!!!!!!!!
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 9:52 توسط | |

قرآن در یک آیه بیان می کند که ظاهرا زمان برای فرشتگان با سرعت ثابت از انسانها کمتر می گذرد. که این مطلب با نسبیت خاص اینشتین صدق می کند که در آن نیز در سرعت های بالا زمان برای اشیایی با آن سرعت آرام تر می گذرد.

معراج: آیه4) "فرشتگان و روح در یک روز به او (مذکر) صعود کردند که این معادل پنجاه هزار سال (برای انسان) است"

و معنی دومی که گرفته می شود:

"در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است، فرشتگان و روح (فرشته مخصوص) بدان جا فرو روند"

در اینجا فرشتگان یک روز را معادل پنجاه هزار سال برای انسان گذر می کنند. (زمان در مقابل زمان و نه زمان در مقابل فاصله)

این ادعا (که آیا فرشتگان به سرعت نور شتاب می گیرند یا نه؟) می تواند در دو دقیقه تصدیق شود که آنگاه هیچ نیازی به عقاید کورکورانه نخواهد بود.

آلبرت اینشتین یهودی ای بود که نظریه ی معروف نسبیت خاص را ارائه داد. هرچه سرعت بیشتر بشود، زمان آرام تر می گذرد.

در بیرون یک میدان گرانشی زمان اینگونه است:

0.5^(2^c/2^v-1)/t=

جاییکه زمانی می باشد که برای متحرک بوسیله ی متحرک معادل است.

 زمانی است که برای متحرک معادل گذر ایستگاهی است.

V سرعتی است که به شاهد ایستگاهی نسبت داده می شود.

 زمانی است که برای فرشتگان می گذرد. (یک روز

 زمانی است که معادل زمان برای انسان هاست. (پنجاه هزار سال قمری در دوازده ماه قمری بر سال قمری در 27.321661 روز بر ماه قمری.) سرعت نور در خلا 299792.458 کیلومتر بر ثانیه است.

0.5^(2^ /2^ -1)v=c

حال بهتر است اظهارات مسلمین را در معادله جایگزین کنیم و ببینیم که فرشتگان مسلمین واقعا به سرعت نور شتاب می گیرند یا نه؟

ارقام را از آیه در این معادله جایگزین می کنیم:

0.5^((2^(27.321661*12*50000)/2^1)-1)v=c

0.99999999999999981*v=c

Km/s299792.4579999994=v

این اتساع زمانی (تغییرات زمانی) نشان می دهد که فرشتگان در بیرون از میادین گرانشی به سرعت نور شتاب می گیرند. (کمی کمتر از سرعت نور)

این نمی تواند یک تصادف باشد زیرا سرعت حساب شده دقیقا یکسان با آیه ی قمری قبلی (در نشریه نیامده) همچنین در بیرون از یک میدان گرانشی است.

مسلمانان همواره می پرسند که چگونه یک مرد بی سواد 1400 سال پیش توانسته اتساع زمانی و هسته نسبیت را به دست آورد!

پس قرآن کلام خداست!

شان نزول آیه:

سوره معارج از اینجا آغاز می شود که می فرماید: تقاضا کننده ای تقاضای عذابی کرد که واقع شد (سال سائل به عذاب واقع) این تقاضا کننده (نعمان بن حارث) یا (نضر بن حارث) بود که به هنگام منصوب شدن علی (علیه السلام) به مقام خلافت و ولایت در غدیر خم و پخش شدن این خبر در شهرها بسیار خشمگین گشت و خدمت رسول خدا آمد و گفت: آیا این از ناحیه ی تو است یا از ناحیه ی خداوند؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) صریحا فرمود: از ناحیه ی خدا است، او بیشتر ناراحت شد، و گفت خداوندا! اگر این حق است و از ناحیه ی تو است سنگی از آسمان بر ما فرود آور و در این هنگام سنگی فرود آمد و بر سر او خورد و او را کشت.

ویژه نامه سایه

آبان ماه 88

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 23:0 توسط یوسف سوداگری| |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 23:46 توسط | |

باسمه تعالی

کسی دروغ نمی گوید مگر از روی ضعف و ناتوانیش

به اطلاع مردم شریف و بزرگوار ایران می رساند که انتشار خبری در خصوص انتقاد حضرت آیت الله العظمی صانعی (مدظله العالی) از مواضع اخیر جناب حجت الاسلام والمسلمین کروبی (دام توفیقه) در جمع اعضای ارشد دفتر خود آنهم در برخی رسانه ها و نشریاتی که از بودجه بیت المال منتشر می شوند از اساس کذب محض است چرا که اولا هرگز چنین جلسه ای طی هفته گذشته فی مابین معظم له و اعضای ارشد دفتر خویش تشکیل نگردیده است و ثانیا سابقه دوستی و ارتباط این دو بزرگوار به سالها قبل از دوران مبارزه و نهضت انقلاب اسلامی برمی گردد و همواره این ارتباط چه در دروان پرخطر قبل از انقلاب و چه پس از پیروزی انقلاب ادامه داشته و علی رغم میل بدخواهان هر روز این ارتباط که بر اساس ارزشهای اسلامی، ملی و آرمان های بلند حضرت امام (سلام الله علیه) که همانا دفاع از حقوق مردم می باشد مستحکم و پایدارتر گردیده است .
در خاتمه متذکر می شویم که چگونگی دسترسی به اطلاعات و مذاکرات خصوصی بین افراد نکته ای است که نیروهای امنیتی و قوه قضائیه باید مورد توجه قرار دهند.

پایگاه اطلاع رسانی
دفتر حضرت آیت الله العظمی صانعی
11/11/1388

نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 23:19 توسط شاهین| |

قبل از هر کس خودم خطاب این جریانی هستم که برایتان بازگو میکنم
آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب
كردند . يك شهرك را به دور از هياهو مانند با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش
در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي
قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد
اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ،
خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به
داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6 ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند
، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان
، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت ...علت چه بود ؟
خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .
انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه
به او القا ميكند كه چگونه بينديشد . اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است . انسانهاي
موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند. انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و
ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت
ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند . قانون زندگي قانون باورهاست
. باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند .
انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . دستاوردهاي شما را در زندگي باورهاي شما ميسازند .
زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه هاست و انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي
نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 23:20 توسط یوسف سوداگری| |

حضرت آیت الله العظمی صانعی: قرآن با فطرت انسانها هماهنگ‌ است و فطرت اسلام و انسانها نيز مخالف ظلم و تضييع حقوق انسانهاست.
نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 20:55 توسط شاهین| |

با سلامی به گرمای آفتاب رخشان

لازم می دانم مطلبی را خدمت خوانندگان عزیزم ارائه دهم. از آنجا که وب ما یک کار گروهی و حاصل سلیقه های مختلف مذهبی، عقیدتی، سیاسی و .. نویسندگان محترم است، لذا مسئولیت مطالب نویسندگان کاملا متوجه خود ایشان است. چرا که ما اصل را بر دموکراسی قرار دادیم تا هر کس هر آنچه را نیک می پندارد بنگارد، بی آنکه توهین به شخص خاص و حتی نویسنده ی دیگری باشد. چراکه در اینصورت، این بنده ی حقیر ناگزیر به سانسور مطلب می باشم، گرچه این استراتژی بنده باب میل دوستان نباشد، گزیری برای آن نیست. یکی از نویسندگان عزیز ما این انتقاد رو داشت که چرا بنده مطلب ایشان را سانسور می کنم، بنده عرض کردم که با توهین مشخص به دیگر نویسندگان و شخصیت های خاص مخالفم. ایشان هم علی رغم میل باطنی بنده قافله ی ما را ترک نمودند. اگر چه ما نویسنده ی چیره دستی را از دست می دهیم ولی همواره می کوشیم تا با تقویت نگارش های وبلاگ خواننده ی خودمان را راضی نگهداریم.

با هم به سوی آینده ای روشن

یوسف سوداگری

نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 0:7 توسط یوسف سوداگری| |

نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 9:27 توسط | |

حضرت آیت الله العظمی صانعی: مبناي اسلام بر‌ سهولت‌ است نه بر سختگيري و خشونت. چنانچه رسول گرامي اسلام حضرت محمد بن عبداللّه ‌(صلي‌الله‌عليه وآله) فرمودند: ‌بعثنی بالحنيفية السهلة السمحة یعنی مرا برای شريعتی فطری و آسان و با گذشت فرستاده است.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 0:39 توسط شاهین| |

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک(المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو 100مترپشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.

همه این 9نفر افرادی بودند که ما آن ها را عقب مانده ذهنی وجسمی می خوانیم آن ها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند.بدیهی است که آن ها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند وحتی نمی توانستند به سرعت قدم بر دارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود.

ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

هشت نفر دیگر صدای گریه اورا شنیدند،آن ها ایستادند،سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

یکی از آن ها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود.

او خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت:«این دردت رو تسکین می ده».سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.

در واقع همه آن ها اول شدند.تمام جمعیت ورزشگاه به پا خاستند و 10 دقیقه برای آن ها کف زدند.

نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:29 توسط یوسف سوداگری| |

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 10:28 توسط | |

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 21:20 توسط | |

نحمدك الله بنعمت افتتاح هذه
التونل و نشهد ان هذا الافتتاح
بعد من تسعه سنين ، هو معجزة
وقع بيد الابيضاء عبدك الكار
درست المحمد الباقر القاليباف
(دامة‌قاليه) من البلد المشهد
المقدس. اللهم نريد ان لا ريز
سقفه اقلا بعد ثلاثه سنين و
نميل ان لا نقف في اوله و وسطه و
آخره. اللهم اغفر ذنوبنا و ذنوب
طراح هذه التونل. و بحق هذه،
اللهم عجل في الاتمام البرج
الميلاد فهو كما مثل الميخ في
عين شهرنا و مثل السيخ في حلق
شهرنا. آمين يا رب العالمين.

ترجمه :
خداوندا، تو را حمد و سپاس
مي‌گوييم به خاطر افتتاح اين
تونل و شهادت مي‌دهيم كه اين
گشايش بعد از نه سال، معجزه‌اي
است كه به دستان سپيد بنده
كاردرستي از بندگان تو، به نام
محمدباقر قاليباف از اهالي
طرقبه شهر مقدس مشهد انجام
يافت. خدايا از تو مي‌خواهيم
كه اين سقف دست كم تا سه سال
نريزد و آرزومند آنيم كه در اول
و وسط و آخر آن نمانيم.
خداوندا، گناهان ما را بيامرز
و گناهان كرباسچي را كه طراح
اين كانال بود و تمام
شهرداراني كه بعد از او آمدند و
تمام عوامل و كارگران اين تونل
را و به حق آن، در افتتاح برج
ميلاد تعجيل فرما كه اين پروژه
ناتمام مثل ميخي در چشم و سيخي
در حلق شهر ما مانده است.آمين
يا رب العالمين.
نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 0:57 توسط | |

حضرت آیت الله العظمی صانعی: انسان زماني به بندگي خدا و اطاعت او مي‌رسد كه درك بكند خدايي مهربان دارد؛ خدايي كه سراسر لطف است و رحمتش بر غضبش برتري دارد.

نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 21:53 توسط شاهین| |

 
درميان موسسات و سازمان هاي وابسته به آموزش عالي کشور دانشگاه تهران  از هرحيث و از هر نظر از جايگاهي رفيع بهره مند است . در واقع اگرمتغيرهايي چون سابقه و قدمت ، تدريس استادان بنام و بلند مرتبه ،تحصيل دانشجويان ممتاز، کثرت دانشجويان ، استادان و کارکنان ،ارزش مدارک تحصيلي در کشور و خارج از آن ، پيوند و تعامل با دستگاههاي اجرايي و موسسات و شرکت هاي صنعتى ، ادارى ، اجرايي  و...،داشتن کتابخانه ها و آزمايشگاه ها غني و مجهز، تعدد رشته ها و دانشکده هاو موسسات پيوسته و وابسته ، واقع شدن در پايتخت  و در مرکز شهر و... را ازمعيارهاي تعيين اعتبار و اهميت يک دانشگاه  برشماريم ، بى گمان دانشگاه تهران را بايد معتبرترين و مهم ترين  دانشگاه هاي کشور دانست . بي جهت نيست که از اين دانشگاه با تعبیر دانشگاه مادر و نمادآموزش عالى ياد شده است .

انديشه ايجاد مرکزي براي آموزش عالي در ايران و به تعبير ديگر دانشگاه ،نخستين بار با تاسيس دارالفنون در 1230 ه.ش . به  همت ميرزاتقي خان اميرکبير عملي گرديد. دارالفنون گرچه توسعه  نيافت اما تجربه مغتنمي پيش روي کساني که در آرزوى آشنايي ايرانيان  با دانش هاي جديد وپيشرفت هاي اروپائيان در صنعت ، اقتصاد، سياست  و... بوده اند، قرار داد. با عطف به اين تجربه در 1307 ه.ش پروفسور دکتر محمود حسابى پيشنهادراه اندازي مرکزي جامع همه  يا اغلب دانش ها را با وزير وقت فرهنگ ، دکترعلي اصغر حکمت ، در ميان نهاد.

در بهمن ماه سال 1312 شمسى، جلسه هيات دولت وقت تشکيل و در آن در موضوع آبادى تهران و زيبايى و شکوه ابينه، عمارات و کاخهاى زيباى آن سخن به ميان آمد. مرحوم فروغى که در آن روز رياست وزراء را برعهد داشت از يک سو و ديگر وزيران از سوى ديگر زبان به تحسين و تمجيد شهر گشودند و برخى از آنان براى جلب رضايت شاه در اين مقال، عنان از کف بدادنداما دراين ميان مرحوم على اصغرحکمت کفيل وزارت معارف بى آنکه پيشرفتهاى پايتخت را ناديده انگارد با لحنی محتاطانه چنين گفت:«البته که در آبادى و عظمت پايتخت شکى نيست » ولى تنهانقص آشکار آن اينست که «انيورسته»ندارد و حيف است که در اين شهر نوين ازاين حيث از ديگر بلاد بزرگ عالم، واپس ماند». اين سخنان ارزشمند تاثير خودرا بر جاى نهاد و بى درنگ مقبول همگان افتاد از اين رو آنان با تخصيص بودجه اوليه اى به ميزان 250000 تومان به وزارت معارف اجازه دادند تا زمين مناسبى براى تاسيس دانشگاه بيابد و ساختمان آنرا در اسرع وقت پديد آورد. على اصغر حکمت بى درنگ دست به کار شد و جستجو براى مکان يابى مناسب دانشگاه را با کمک و مشاوره آندره گدار، معمار چيره دست فرانسوى که در آن روزگار به عنوان مهندس در خدمت وزارت معارف بود آغازکرد. آنان پس از جستجوى بسيار در ميان ابنيه، باغها و زمينهاى فراوان آنروز اطراف تهران باغ جلاليه را براى احداث دانشگاه برگزيدن. در همين حال بر خلاف امروز که يافتن زمين مناسب در شهر تهران براى ايجاد دانشگاهى عظيم تقريباً ناممکن است، در آن روزها زمينهاى فراوانى وجود داشت که صاحبان آنها نه تنها در فروش آنها امساکى نداشتند بلکه براى واگذار به چنين مؤسساتى که مسلماً سود کلانى هم بدنبال داشت، سر و دست مى شکستند. از همين رو بود که گروهى از مالکين اراضى بهجت آباد با سوء استفاده هايى نظر وزير ماليه وقت را جلب کرده بودند که زمينهاى آنهارا براى تاسيس دانشگاه خريدارى نمايد. در حاليکه به نظر موسيو گدار عرصهآن زمينها تنگ و موقعيت آنها سيل گير بود و براى تاسيس دانشگاه به هيچ روى مناسب نبود. با اين همه مرحوم داور رجحان در جلسه هيات دولت به سختی برخريد اراضى بهجت آباد پاى فشرد و نظر بيشتر اعضاء را جلب کرده و سرانجام دولتيان، بهجت آباد را برگزيدند. در همين حال که على اصغر حکمت دلشکسته ونااميد ناظر ماجرا بود، رضا شاه وارد شد و پس از اطلاع از موضوع با قلدرى خاص خود اوضاع را برهم زد و گفت:« باغ جلاليه را برگزينيد. بهجت آباد ابداً شايسته نيست عرصه آن کم و اراضى آن سيل گير است. دولتيان در برابراين سخنان قاطع، زبان در کام کشيدند و احدى دم برنياورد.
باغ جلاليه در شمال تهران آنروز ما بين قريه اميرآباد و خندق شمالى تهران قرار داشت. اين باغ زيبا که پوشيده از درختان کهنسال مثمر و غيرمثمر بود، در حدود 1300.قدر واپسين سالهاى حکومت ناصرالدين شاه قاجار به فرمان شاهزاده اى به نام جلال الدوله بنا يافته و در آن روز در مالکيت تاجرى ترک به نام حاج رحيم آقاى اتحاديه تبريزى بود. به هر حال باغ جلاليه از قرار مترى 5 ريال وجمعاً به مبلغ 100000 توامان از اين تاجر خريدارى شد و موسيو گدار به سرعت مامور تعيين حدود، نرده گذارى، طراحى و اجراى عمليات ساختمانى در آن شد. در همين حال پانزدهم بهمن ماه 1313. ش لوح يادبود تاسيس دانشگاه با حضورمقامات دولتى در محلى که اکنون پلکان جنوبى دانشکده پزشکى است در دل خاک به امانت گذاشته شد.


آغاز عملیات ساختمانی

طراحی پرديس دانشگاه را نيز همان معمار فرانسوى بر عهده گرفت. وى نخست طرح خيابانهاى اطراف و داخل دانشگاه را ارائه کرد و پس از تاييد در پانزدهم بهمن 1313، عمليات اجرايى با کاشت نهال هاى درختان سايه گستر و با شکوه چنار در کنار خيابانها آغاز شد اکنون آن نهال هاى نحيف عمرى به درازاى دانشگاه يافته و آنان نيز هفتاد ساله شده اند.تاسيس دانشگاه تهران که با آغاز آشنايی جدي ايرانيان بامغرب زمين مقارن افتاده بود اين دانشگاه را به بستر اصلي ارتباط باتمدن مغرب زمين و علوم جديد تبديل کرد. از آغاز فعاليت هاى  آموزشي دانشگاه تهران ، تاکنون ، همواره افراد شايسته و شخصيتهاي برجسته و چهره هاي صاحب نامي در آن به تدريس يا تحصيل پرداخته اندکه در اينجا با صرف نظر از اسامى فعالان کنوني در عرصه هاي  سياست ،اجتماع، علم و هنر، فقط به نام چند تن از درگذشتگان اشاره  مى شود.

  
استاد جلال الدين همايى ، عبدالعظيم  قريب ،بديع الزمان فروزانفر، پروفسور محمود حسابى ، استاد علي  اکبر دهخدا، دکترمحمد معين ، مهندس مهدي بازرگان ، شهيد دکتر مصطفي چمران ، دکتر يدا.. سحابى ، شهيد دکتر محمد مفتح ، استاد شهيد مرتضي مطهرى ، دکترعبدالحسين زرين کوب ، دکتر کريم ساعى ، دکتر احمد حامي و...

پرديس دانشگاه تهران که از جنوب به خيابان انقلاب ، از شمال به  خيابان پورسينا و از شرق و غرب به ترتيب به خيابان هاى قدس و 16 آذر محدوداست در سال 1313 ه.ش در مساحتي به وسعت 21 هکتار تاسيس  شد. دراين مجموعه ساختمان دانشکده هاى:
هنرهاى زيبا، ادبيات و علوم انسانى، علوم،فنى،حقوق و علوم سياسى،پزشکى، دندان پزشکى ، داروسازي و ساختمانکتابخانه مرکزى - که از مهم ترين کتابخانههاي کشور به شمار مى آيد - ومسجد دانشگاه واقع شده است . سازمان مرکزي دانشگاه، اداره امور دانشجويى ، مرکز بهداشت و درمان دانشجويان، دانشکده محيط زيست ، جغرافيا،و... نيز در خيابان هاي اطراف  دانشگاه قرار دارند. نيز دانشکده هاي علوم اجتماعى ، علوم تربيتى، کويدانشگاه، اقتصاد،الهيات و معارف اسلامى به ترتيب در اميرآباد شمالي وخيابان مطهري واقع شده اند. هم چنانکه شماري ديگر از دانشکده ها و مراکز تحقيقاتي و پژوهشى دانشگاه تهران در بيرون از تهران در شهرهاي قم ، کرج ، پاکدشت ، سارى ، چوکا و نشتارود واقع شده اند.درسال1370ه.ش دانشکده هاى: پزشکى، دندان پزشکى و داروسازى از دانشگاه تهران جدا شدند و دانشگاه علومپزشکى تهرانرا تشکيل دادند.
نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 23:5 توسط یوسف سوداگری| |

در ارتباط با فیلترینگ سایت ها توسط وزارت ارتباطات ایران (آی تی سی)٬ این وزارت طی قرار دادی با شرکت یاهو دات کام به عنوان پر طرفدارترین و پر مخاطبترین سایت اینترنتی نزد ایرانیان موظف شد کلیه خدمات خود را با فیلترینگ و به صورت فارسی ارائه دهد.

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 22:12 توسط | |

 

یک: انشا: چند روز پیش آدمک پیشنهاد داد که هر سه تامون در باره ی یه موضوع مشترک بنویسیم و اولین موضوع مشترکمون برهنگی باشه. من خیلی فکر کردم که درباره ی برهنگی چی بنویسم ولی از اونجایی که انشا و کلا ادبیات من ضعیفه چیزی به ذهنم نرسید. یادمه همیشه تو درس انشا مشکل داشتم. هر وقت قرار بود انشا بنویسم به بابام می گفتم بهم کمک کنه. اونم همیشه یه راهنمایی کوچولو می کرد و می گفت باید خودت فکر کنی و بنویسی. تو هیچ درسی به یاد ندارم که جواب یه مسئله رو راحت بهم گفته باشه. بی استعدادی من در نوشتن انشا باعث می شد که بیش از یکی دو خط نتونم بنویسم. سرانجام وقتی بابام می دید پسرش واقعا نمی تونه چیزی بنویسه، کل انشا رو برام چک نویس می کرد که منم یه چیزایی اضافه کنم و پاک نویسش کنم.

کلاس اول راهنمایی مشکلات انشا نویسی کمتر شد. اون موقع ها ما بوشهر زندگی می کردیم. یه معلمی داشتیم که شعر و شاعری رو خیلی دوست داشت. زمان تدریس کتاب درسی رو کم کرده بود و بیشتر برامون داستان های شاهنامه تعریف می کرد. اون معلم بار بزرگی رو از رو دوش من برداشت! گفته بود که می تونید شعر از هرکی دلتون خواست برای انشا بنویسید. به این ترتیب من خیلی راحت دیوان حافظ رو باز می کردم، هر شعری که تلفظ همه ی لغاتش بلد بودم رو می نوشتم و می رفتم می خوندم، به همین سادگی!

اوایل قرار بود من فقط تایپیست یوسف باشم، اما به اصرار یوسف قبول کردم که منم مطلب بنویسم. به قصد نوشتن وقایع روزانم بود که پیشنهاد یوسف رو قبول کردم. به این امید که حداقل یه نفر مطالبمو بخونه. در مورد برهنگی می تونم مطالب سه نویسنده ی دیگه رو بخونم و در جهت برهنه شدن تلاش کنم. شاید اولین قدم، اعتراف به عدم برهنگی کامل باشه (البته من هرگز دو رو نبودم).

دو: امید: پیاده روی امشب در خیابون های اطراف یه حال و هوای دیگه داشت، چون که انقدر بارون بارید که خیس خیس شدم. زیر بارون به امید جدیدی که آدمک داد فکر می کردم. اینکه شاید آخرین امید باشه.

دختر 17 ساله ی همسایه دیروز خودکشی کرد. دلیلش ظاهرا کم شدن نمره هاش بوده. خب، تقریبا همه حداقل یک بار به خودکشی فکر کردند. مثلا یوسف می گفت دبیرستان که بوده به خودکشی فکر می کرده و ترس از اینکه بعد از مرگ چه اتفاقی می افته مانع از خودکشی یوسف شده. من از بعدش نمی ترسیدم، چون اعتقاد داشتم بعدی وجود نداره. من از درد قبل خودکشی می ترسیدم، اینکه اگه نمیری، خیلی درد می کشی. گرچه الان با خودکشی مخالفم اما واقعا احساس یه نفر که خودکشی می کنه رو درک می کنم.

در مورد بیماری روحی روانی خودم باید بگم که دوستان و آشنایان دیگه هم به من پیشنهاداتی داده بودند که به دلیل نپذیرفتن اون پیشنهاد ها، متهم شده بودم به اینکه مشاوره های دیگران برام اهمیتی نداره. نه، طبیعیه وقتی بدونی یه کاری نتیجه نمیده امتحانش نکنی.

و اما اون راه کار ها: پسر عمم گفته بود برو ورزش آی کی دو.

پسر خالم گفته بود سریعا برو خوابگاه! تو خوابگاه آدم بزرگ میشه، اونجا دوست پیدا می کنی، نمره هات کم بشه میرن با استاد صحبت می کنن و ... . پسرخالم از بقیه خیلی بیشتر اصرار داشت که من تصمیمشو عملی کنم. خیلی از خوابگاه گفت. می گفت دانشگاه ها همشون مثل هم هستند، آدم چیز زیادی یاد نمیگیره، ولی تو خوابگاه خیلی چیزا یاد میگیری. حتی منو برد خوابگاه یکی از همکلاسیهای دبیرستانش که تهران بود و فوق لیسانس نفت می خوند. یه رابطه ی فوق العاده صمیمی بینشون بود. می گفت اینا حاضرن هرکاری برای هم بکنند. من تو خوابگاه دیدم که بعضی حرفای پسرخالم درسته، چیزایی هست که آدم از خوابگاه یاد بگیره، ولی دوای درد من تو هیچ خوابگاهی نیست. خوابگاه فقط یه مسکنه، نه درمان.

دوستی دیگه هم می گفت تو داری چیزای منفی به خودت تلقین می کنی، فکرتو مثبت کن و ... .

پدرم هم گفته بود از بی تحرکیه. برو ورزش!

یوسف هم خیلی سعی کرد وضعیت روحی منو عوض کنه. به قول خودش یه فضای فانتزی درست کرد و حقایقی رو گفت که اونایی که تا چند وقت پیش اسکل خطابم می کردند، حالا مدل کفش و لباس ازم می پرسند. یوسف با قصد کمک به من به چند تا از بچه ها گفت که من یه پیانیست حرفه ای هستم، دو تا دوست دختر دارم، یکی ایران یکی کانادا. با کاناداییه قرار ازدواج گذاشتم که تابستون امسال میرم کانادا ببینمش. دیگه اینکه من یه نابغه بودم و به خاطر دکتر یاسمی گفتم دیگه درس نمی خونم. یوسف هم شبیه رئیس جمهور منتخب، دکتر احمدی نژاد (!) سخنران بسیار خوبیه. اونقدر که من هرچی تکذیب می کنم، دوستان بنا رو بر این میذارن که من دارم شکست نفسی می کنم. مرسی آقا یوسف که به فکرم بودی، ولی اینم دوای درد من نبود.

خیلیا خواستند به من کمک کنند ولی چون درد رو درست تشخیص نداده بودند، نتونستن نسخه ی خوبی برام بپیچند. به هر حال از همشون باید تشکر کرد.

تنها راهکاری که قبول کردم، پیشنهاد آدمک برای روانکاوی بود. چون به روانکاوی اعتقاد دارم٬ چون آدمک خیلی علمی و با ذکر چند مثال اومد در این باره باهام صحبت کرد. پیدا کردن روانکاو ظاهرا سخته. تو خیابونا فقط روانشناس دیدم. تو اینترنت هم فقط یه انستیتو روانکاوی تهران بود که ظاهرا خیلی گرون میگیرن برای درمان و فقط زمانی هزینه ها کاهش پیدا می کنه که تو رو بزارن جلوی دانشجو هاشون که مراحل درمان رو ببینن که من اصلا راحت نیستم.

و من هنوز دارم فکر می کنم که مشکلمو چه جوری برای دکتر توصیف کنم.

یه جایی نوشته بود فهرست 25 کاری که قبل از مرگ می خوای انجامش بدی رو بنویس و گاهی اوقات بهش نگاه کن. خیلی فکر کردم که چه کاری رو دوست دارم انجام بدم، ولی فهرستم خالی موند.

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 7:8 توسط شاهین| |

با سلام خدمت خوانندگان گرامی،یکی از اهداف این وبلاگ ثبت خاطرات ارزشمند دانشگاه تهران است همچنین ما قصد داریم با استفاده از تنوع در مطالب ضمن ایجاد انگیزه ی بیشتر در جذب بیننده ی ثابت کار گروهی را نیز تجربه کنیم.لذا از بینندگان ثابت خود تقاضا داریم با ارائه پیشنهادات و نظرات مفیدتان ما را همراهی بفرمایین.ویک انتقاد از عزیزانی که زحمت میکشند و نظرات تبلیغاتی ارائه میدهند توجه داشته باشند که از لطف حضرت حق نویسندگان این وبلاگ مشکلات مالی ندارند و نیازی هم به کسب درامد بیشتر ندارند و ثبت خاطرات در این وبلاگ فقط برای دلمان است.پس خواهشن از ثبت چنین پیام هایی جدا اجتناب نمائید.

همیشه پیروز باشید.

یوسف سوداگری

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 13:0 توسط یوسف سوداگری| |

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد .این مرکز پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالا تر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر می شد . اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه ی بالا تر رفتند دیگر اجازه ی برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار می تواند از این مرکز استفاده کند .

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند .
در اولین طبقه روی در نوشته بود : این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند . دختری که تابلو را خوانده بود گفت : خب بهتر از کارنداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالا تری ها چگونه اند ؟ پس رفتند .

در طبقه ی دوم نوشته بود : این مردان شغلی با حقوق زیاد بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند . دختر گفت : " هوم م م " طبقه ی بالا چه جوریه... ؟!
طبقه ی سوم : این مردان شغلی با حقوق زیاد بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کار خانه هم کمک می کنند . وای ... چقدر عالی. ولی برویم بالا تر . و دو باره رفتند.

طبقه ی چهارم : این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند . دارای چهره ای زیبا هستند همچنین در کار خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند . آن دو دختر واقعا به وجد آمده بودند . دختر : وای چقدر خوب . پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه ...؟!

پس به طبقه ی پنجم رفتند . آنجا نوشته بود : این طبقه فقط برای این است که ثابت شود زنان راضی شدنی نیستند . از این که به مرکز ما آمده اید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزو مندیم .!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 12:44 توسط یوسف سوداگری| |

 
بناي برج آزادي و سردر دانشگاه تهران براي بسياري از گردشگران تداعي كننده تهران و حتي ايران است.
بي شك ارزش بين المللي دانشگاه تهران، شهرت جهاني سردر اصلي آن را نيز به ارمغان آورده است. اين بناي تاريخي، علاوه بر اين كه در سطح ملي سمبل تمام نماي علم، دانش، معرفت و نماد زندگي شيرين دانشجويي در زير سقف مركز نمادين علمي كشور (دانشگاه تهران) است، در خارج از ايران نيز معرف يك دانشگاه نامدار در سطح خاورميانه است.
 
با يك بررسي گذرا مي توان ادعا كرد كه از ميان معروف ترين و معتبرترين دانشگاه هاي دنيا، دانشگاه تهران تنها دانشگاهي است كه از طريق يك بناي فرهنگي سمبليك با مهندسي پيچيده، پيام هاي ويژه معنوي، علمي و فرهنگي را به مخاطبان خود القا مي كند.
برخي بر اين عقيده اند كه طرح سردر دانشگاه، الهام گرفته از تصوير خيالي دو پرنده اي است كه بال هايشان را براي اوج گرفتن و برخاستن از زمين، باز كرده اند. علم و دانش به دو بال تشبيه شده اند كه ورود به دانشگاه با آن دو ممكن است و خروج از دانشگاه نيز با تقويت اين بال ها موجب صعود افراد بر فراز اجتماع خود و پاسداري از آن مي شود.
 
عده اي ديگر آن را به عنوان كتابي كه به صورت باز در مقابل ديدگان گذارده شده باشد مي دانند كه بيانگر ارزش مطالعه و تحقيق است. اما از تاريخچه و نحوه ساخت اين سردر اطلاعات و اسناد كاملي به دست نيامده است.
بر پايه گفته اي در سال هاي ۴۶- ۴۵ به دستور رياست وقت دانشگاه طرحي در ميان دانشجويان و طراحان مختلف به مسابقه گذاشته شد. از ميان طرح هاي رسيده طرح دانشجويي به نام «كوروش فرزامي» (از دانشكده هنرهاي زيبا) به عنوان طرح برتر برگزيده شد. كار اجراي طرح، ابتدا به يك شركت پيمانكار سوئيسي واگذار شد كه به دليل نواقص مربوط به مراحل قالب بندي از ادامه كار توسط اين شركت ممانعت شد و يك شركت پيمانكاري ايران به نام «شركت آرمه» اجراي طرح را به عهده گرفته و به اتمام رساند.
 
بر پايه آخرين صورت حساب و وضعيت شركت آرمه هزينه اجراي طرح مبلغ ۲۴هزار و ۵۰۰ تومان بوده است.
اگرچه تاريخ ساخت سردر را در سال هاي ۴۶ - ۴۵ مي دانند، اما تا سال ۱۳۴۸ هيچ سندي در خصوص آن در آرشيو دانشگاه مشاهده نشده است. در نشريه شماره ۲ «هنر معماري» (تير، مرداد، شهريور ۱۳۴۸) عكس هايي از سردر دانشگاه تهران به چاپ رسيده است و در ذيل آن نام طراح و محاسب سردر آورده شده است (اين منبع نيز طراح را كوروش فرزامي و محاسب آن را سيمون سركيسيان ذكر كرده است). علاوه بر اين در كتابچه راهنماي دانشگاه تهران (۱۳۵۱) نيز عكس سردر چاپ شده است. سایت علم وفن

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 21:27 توسط یوسف سوداگری| |

در سال 1939 دولت فرانسه هدیه عروسی محمدرضا پهلوی كه یك مدل استثنایی از بوگاتی با نام كامل Type 57 C Vanvooren Cabriolet

كه توسط طراحی به نام Vanvooren از روی مدل اصلی تغییراتی روی آن انجام شده بود را به ایران فرستاد.
این خودرو 20 سال در ایران بود و بعد از آن به قیمت 275 دلار فروخته شد و به امریكا برده شد.
هم اینك این خودرو در مالكیت موزه پترسن
Petersen Museum است.
از این خودرو فقط همین یك نمونه موجود است.

به پلاك ايرانی آن توجه كنید!

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 20:18 توسط | |

پرونده رشوه خواری مهدی هاشمی رفسنجانی

  

11 سپتامبر 2003: پلیس مبارزه با جرایم مالی نروژ (موسوم به اواکوکریم) با حمله به دفاتر مرکزی استت اویل، در جستجوی اسناد قرارداد مشاوره 15 میلیون دلاری بزرگترین شرکت نفتی نروژ با شرکت هورتون است. هورتون یک شرکت مشاوره سرمایه گذاری واقع در لندن می باشد که با فرزند رئیس جمهور سابق ایران، مهدی، ارتباط نزدیک دارد.

دادگاهی در نروژ، اکتبر 2004: «نماینده محترم شرکت استت اویل، شرکت شما به جرم نقض قوانین مدنی نروژ در تحریک تبعه خارجی به ارتشا برای پیشبرد منافع مالی که از مصادیق فساد مالی به حساب می آید، به پرداخت 3 میلیون دلار معادل 2.4 میلیون یورو جریمه به دولت نروژ محکوم می شود. مدارک در مورد تحقق یا عدم تحقق ارتشا در ارتباط با شرکت هورتون ناکافی تشخیص داده می شود و استت اویل از اتهام ارتشا تبرئه می گردد.»

جلسه هیئت مدیره استت اویل، اکتبر 2002: «... همانطور که مطلع هستید ما از اوایل 2001، مطالعات و مذاکرات خود را با ایرانی ها آغاز کردیم. پس از آشنا شدن به قواعد بازی در بازار نفت و پروژه های نفت و گاز ایران، من به دنبال فرصتی برای ملاقات با پسر جوان (مهدی) بودم و این فرصت سرانجام در برگن در محل شرکت خودمان به من دست داد. مهدی به من گفت برای موفقیت کار می بایستی کمیسیونی از طریق هورتون و عباس یزدی 34 ساله که از ایرانیان مقیم لندن و موسس هورتون است به وی پرداخت شود. ... ما در ژوئن امسال یک قرار داد اسمی و فرمالیته مشاوره با هورتون منعقد کردیم که بر اساس آن قرار شد ظرف پانزده سال، مبلغ یازده میلیون دلار به هورتون پرداخت شود. هم چنین مطلع هستید که ما، بر اساس تقاضای آقای یزدی پس از این قرارداد با پرداخت حدود نیمی از مبلغ 11 میلیون دلار و طی دو فقره انتقال وجه از طریق یک حساب بانکی در نیویورک به یک حساب بانکی در شبه جزایر قبرس و جمعا به مبلغ 5.2 میلیون دلار، به اولین بندهای قرار داد عمل می کنیم. و نیز اطلاع دارید که چهار ماه بعد از قرار داد اولیه مان، یعنی همین چند هفته پیش، اولین ثمره قرار داد مشاوره خود را با بردن یک پروژه 300 میلیون دلاری در پارس جنوبی به دست آوردیم. ... من، ریچارد هابرد، به عنوان نائب رئیس اجرایی استت اویل خود را در این رسوایی شریک می دانم و همانند همقطاران خود، رئیس و رئیس اجرایی استت اویل استعفا می دهم.»

اکتبر 2006 (محیط داخل یک دادگاه در واشینگتن؛ قاضی حکم را امضا و سپس قرائت می کند): «وکیل و نماینده حقوقی محترم شرکت استت اویل! شرکت شما به دلیل اینکه سهام آن در یک بورس آمریکایی یعنی بورس نیویورک NYSE خرید و فروش می شود، بنابراین مشمول اقدامات فساد انگیز خارجی FCPA می باشید. موکل شما به دلیل تخطی از مقررات حسابداری و ضد ارتشا ذیل این قانون، در زمینه پرداخت رشوه به مقامات ایرانی در جهت پیشبرد منافع تجاری خود خاطی شناخته شده و به پرداخت جریمه 10.5 میلیون دلاری محکوم می شوید.»

پی نوشت 1: (1382) مجلس ششم و وزارت اطلاعات خاتمی طی زد و بندی با مجمع تشخیص مصلحت نظام، م.ه. را تبرئه می کند. با وجود مجکومیت رشوه دهنده در نروژ و آمریکا! مهدی هاشمی برای یک سال آینده هم (تا پایان دولت خاتمی) رئیس سازمان بهینه سازی مصرف انرژی می ماند!!

پی نوشت 2: (1385) بسیج دانشجویی دانشگاه تهران پرونده ای برای مهدی هاشمی رفسنجانی تشکیل می دهد که مدارکش صورت جلسات دادگاه های نروژ و امریکا برای شرکت استات اویل بود که به نام مهدی هاشمی در آنها آمده است.

پی نوشت 3: (1386) پس از یکسال راکد ماندن پرونده و پیگیری های بسیج دانشجویی دانشگاه تهران، بازپرس صادقیان اعلام کرد که به علت مفقود شدن (=بخوانید مفقود کردن) مدارک پرونده ، قرار منع تعقیب برای مهدی هاشمی صادر شده است.

پی نوشت 4: (1386) پس از انتشار ویژه نامه سپیدار و تجمع دانشجویان بسیجی رو به روی دادگستری در اعتراض به بی کفایتی دستگاه قضایی مسئولین پیگیری این پرونده از بسیج دانشجویی دانشگاه تهران احضار و تهدید می شوند.

پی نوشت 5: (1388) پس از نام بردن احمدی نژاد از فرزندان هاشمی و استات اویل در مناظره ها، هاشمی در نامه ای به رهبر آن ها را کذب محض می داند.

پی نوشت 6: (1388) مهدی هاشمی رفسنجانی به عنوان اسپانسر بزرگ جنبش سبز، تنها عضو کمیته ی ایکس (شورای راهبردی جنگ روانی اصلاح طلبان  در انتخابات گذشته) است که بازداشت نمی شود و به لندن می رود و از آن جا دادستان تهران را تهدید می کند.

پی نوشت 7: (1388) اکبر هاشمی رفسنجانی در مشهد می گوید استات اویل توطئه ی اسرائیلی برای بدنام کردن او بوده است.

پی نوشت 8: کلاهت را بالاتر بگذار، آقای عدالت!

*اسناد نوشته ی بالا که در پی گیریهای قضایی هم استفاده شده بود، در سایت های فارس و الف موجود است.

نبض- ارگان بسیج دانشجویی پردیس دانشکده های فنی دانشگاه تهران

محمد ثقفی

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 0:20 توسط یوسف سوداگری| |


Design By : Night Skin