یاد باد آن روزگاران یاد باد
یاد و خاطره ی روزهای تلخ و شیرین دانشگاه تهران
بین دو دانشکده ی علوم و فنی دانشگاه تهران یه حوض بزرگ وجود داره و اطراف این حوض یه فضای سبز خیلی قشنگ با درختای تنومندی به سن دانشگاه وجود داره٬ضلع شمالی این حوض یه کتیبه ی سنگی سفید رنگ بزرگ وجود داره که تا اونجایی که خاطرمه من سال سوم دانشگاه بودم که بنا شد.ضلع شمال غربی این حوض یه منطقه دنجی وجود داره که بهش میگن ریور ساید.وجه تسمیش هم اینه که در کنار این منطقه دنج آب رد میشه برای آبیاری درختا واسه همینه که ما بهش میگیم ریور ساید.گلاب به روتون قسمت شمالیه ریور ساید هم دستشوییه.اما چرا من با این نقطه از دانشگاه این قدر انس گرفتم؟ از سال سوم دانشگاه بود که من دیگه بلافاصله که کلاسام تموم میشد دیگه بدو بدو نمیومدم خونه و معمولا تا ۷٬۸ شب تو دانشگاه با بامداد و سایر بچه ها میموندیمو وقتمونو صرف پیشرفت علم تکنولوژی میکردیم و به خاطر اینکه ریورساید خیلی سایه باحالی داشت میرفتیم اونجا. کم کم من با ریور ساید چنان انس گرفتم که بیشتر ساعات دانشگاه منو اونجا میشد پیدا کرد.یه صندلی تو قسمت بالا شهر ریور ساید بود که من سندشو به اسم خودم زده بودم.یادش بخیر یه روز ۴ تا از دخترای بچه پرروی دانشکده ی خودمون اومدن ریور ساید ولی چون همه ی صندلیا شوهر کرده بودن از من اجازه خواستن رو صندلی که من روش لم داده بودم بشینن.منم از اونجایی که خیلی جنتل مرد بودم قبول کردم اما اونا یه فکر شیطانی و البته آمیخته به سیاست پلید اسرائیلی تو سرشون بود.اما اون فکر شیطانی چی بود؟؟؟ فکر بد نکنید میخواستن با پر رویی و البته خجالت دادن من صندلیو صاحب شن ولی از اونجایی که من از اونا پررو تر بودم سر جام دراز کشیدم.چون ظاهر من به برادرای فاشیست بسیجی شبیه بود برای فراری دادن من سعی کردن با بلند کردن صدای آهنگ موبایلشون که آهنگای شیطانیه حاج آقا ساسی مانکنو پخش میکرد استفاده کنند غافل از اینکه من خودم یکی از طرفداران این بزرگوار و هم رزم ایشون یعنی حاج آقا علیشمس بودم.در نهایت وقی کیدشون کمکی بهشون نکرد و دوستان ارازل تشریف بردن.داستان های بسیار زیادی برای من تو ریور ساید اتفاق افتاده که بیان همشون تو یه پست نمیگنجه بنابر این هر از چند گاهی خاطرات جالب ریور سایدو مینویسم. چو ریور ساید نباشد تن من مباد............................................شاید این جمعه بیاید شاید تمرینم برای جلسه ی بعد، آهنگ Greensleeves هست. مطالب زیر رو از وبلاگ سازدهني Harmonica پیدا کردم که این آهنگ رو معرفی می کنه. نقاشی هم در ویکی پدیا موجود هست. My Lady Greensleeves as depicted in an 1864 painting by Dante Gabriel Rossetti از مشهورترين و محبوب ترين ملودي هاي تاريخ موسيقي است . گفته مي شود كه اين ترانه در نيمه ي نخست قرن شانزدهم مشهور بوده و احتمالا شاه هنري هشتم (1547- 1499) آن را ساخته است. اين آهنگ در نمایشنامه ي "خانم هاي شاد ويندسور" اثر ويليام شكسپير استفاده شده است. در قرن هفدهم نيز اشراف عصيانگر بر روي اين ملودي اشعار سياسي گذاشتند . گفتني است بارها و بارها از این موزیک اقتباس شده اما قدیمی ترین و معروف ترین اجراي آن که بسياري از متولدان دهه هاي پنجاه و شصت در ايران آن را به یاد می آورند موزیک کارتون دختری به نام نل است . نمونه ي صوتي سازدهني را از اينجا دانلود كنيد . اينجا هم يك ملودي گيتار از اين قطعه براي شما گذاشته شده است .
ترانه Greensleeves با اجرای ریچی بلک مور و صدای کندیس نایت،همسر ریچی بلک مور را از اينجا بشنويد .
متن ترانه هم موجود است : ( Words by King Henry VIII ) در اون جلسه ای که من به خانم وفایی گفتم اگه کارتون سخته در عوض پولش هم خوبه، خدا شاهده من قصد توهین نداشتم. کلا ۲۰۰ هزار تومن دادم به خانم وفایی، بدون هیچ نتیجه ای. ایشون می رفت تو گذشته ی من و به نتایجی می رسید که کاملا غلط بود. من میگم اگه ۱ ریال هم از کسی پول می گیریم باید به همون اندازه کار انجام بدیم. یا اگر می گم منو نمی فهمه، نه اینکه منظورم این بوده که بهش بگم نفهم! نه، چیزایی که من می خوام بهشون برسم، کارایی که می خوام بکنم، ایشون درک نمی کرد. کسی در دنیا وجود نداره که خواسته های همه ی آدمای روی زمین رو درک کنه. ایشون مرتب میگفت درس بخون، دانشگاه تهران برو. همین دانشگاه بود منو این جوری کرد خانم وفایی عزیز. من بهشون گفتم که با توجه به چیزایی که برام تعریف کردید، شما واقعا به اون آدما کمک کردی. خبر دارم که چند تا آدم رو به زندگی برگردوندی. این واقعا عالیه. من میگم روش ایشون روی من اثر نداشت. چه خوب میشد که زودتر از اینا به من می گفت که رواندرمانگرم رو عوض کنم. تاریخی امّا بدون تاریخ ، بدون شرح! این عکس یوسف و حامد و اکبر هست که روزی که خاتمی می خواسته بیاد دانشگاه گرفته شده. یوسف همونیه که کاپشن سفید داره و نقطه ی سبز روشه. اون یکی هم که قرمزه حامده. واقعا باید از مامانم تشکر کنم که به حرفای انتقاد آمیز من با صبر و حوصله ی تمام، گوش میده و عصبانیت های منو تحمل می کنه. می دونم خیلی اذیتشون کردم. شاید برای اینکه بیش از این رنجشون ندم بهتر باشه برم بیمارستان. من هرگز دچار توهم نبودم، هرگز این طور نبود که هروقت می خوابم خواب هایی ببینم که منو آشفته می کنه. از وقتی که دکتر رضا محقق قرصای منو زیاد کرده من دچار توهم شدم. مثلا یه روز که تو خواب خون دماغ شده بودم –که از اثرات حرفای خانم پروین وفایی بود- وقتی بیدار شدم خواستم اون خونایی که تو دهنم رفته رو بریزم دور. به رختخوابم نگاه می کردم ولی داشتم اونو دستشویی می دیدم و ریختم رو رختخوابم! دیگه اینکه یه روز که روی یه تخت دو نفره خوابیده بودم و فاصله ی زیادی تا انتهای سمت راست تخت نداشتم، توی خیال داشتم می دیدم که فاصله ی زیادی هست و نزدیک بود بیفتم و سرم بخوره به میز بغل تخت که یه دفعه فهمیدم که توهم بوده. امروز هم سه تا استکانی که توی سینی بود رو من 4 تا دیدم و فکر کردم بابام اومده خونه و داشتم تو خونه دنبالش می گشتم. عصر هم خیلی حالم بد بود و خوشبختانه به خودم یا شیئی صدمه نزدم. خسته شدم. دیگه تصمیم گرفتم از امروز کلا قرصارو بزارم کنار، هر چند بابا کاملا مخالفه و میگه تدریجی این کارو بکن ولی دیگه خستم، خیلی خستم. خانوادم فکر می کنن فقط قرصی که اخیرا اضافه شده رو نمی خورم. در زندگی تنها کار مفیدی که دارم انجام میدم اینه که به شکل خیلی خیلی جدی پیانو تمرین می کنم و از پیشرفتم رضایت دارم، هر چند گاهی پیانوی مزخرف آموزشگاه یا استرس هایی که خانوم وفایی بهم می داد و یا گاهی که یه قطعه رو خوب تمرین نمی کنم باعث میشه سر کلاس بد بزنم. یه پسری تندخویی بود که با رفتارش دوستاشو ناراحت میکرد.با اینکه زود پشیمون میشد و از دوستاش عذر خواهی میکرد اما یه روز به خودش اومد و دید دیگه هیچ دوستی اطرافش نیست.خیلی احساس تنهایی کرد.یه روز با پدرش درد ودل کرد.پدر خوب به حرفای پسر گوش کرد و یه راه حل بش پیشنهاد کردو این قولو ازش گرفت که تا پایان ماجرا کنجکاوی نکنه و علت این کارارو از پدر نپرسه تا وقتش٬پسر هم قبول کرد.اما راه حل چی بود؟پدر به پسرش گفت که هر وقت که کسیو ناخواسته ناراحت کرد٬پایان اون روز رو دیوار اتاقش یه میخ به دیوار بکوبه.پسر از این راه حل تعجب کرد اما طبق قولش علتشو نپرسید از این ماجرا یک سال گذشت و از اونجایی که اخلاق پسر درست بشو نبود پایان یک سال دیوار پر میخ بود یه روز پسر دیگه طاقتش تموم شد و علت این کار بیهودرو از پدر جویا شد٬پدر با کمال خون سردی از پسر خواست تا تمام میخ ها رو فقط با کمک دست از دیوار در بیاره.پسر با کلی قر زدن این کارو انجام داد.پدر بهش گفت حالا به دیوار خوب نگاه کن آیا مثل روز اولشه و این نکته رو به پسر یاد آور شد که حرفا و کارایی که دل دوستاشو میرنجونه یه همچین اثری روی دل اونا داره.شباهت این داستان هم به کار دیروز من همین جاشه.اگرچه طرف من منو به خاطر دل مهربونش بخشید ولی میدونم نمیتونم جای این زخمو تو دلش پاک کنم.فقط امیدوارم با این نوشته بتونم از احساس گناهم کم کنم. از روز 17 بهمن(10سال پیش در چنین روزی من و خانوادم از بوشهر به خاطر کار بابام اومدیم تهران) که آخرین مطلبمو گذاشتم تا الان 5 ماهی هست که چیزی ننوشتم. ننوشتم چون حس نوشتن نبود، چون حس زندگی نبود. همش درگیر مسائل مختلف از جمله دکتر و دارو و این چیزا بودم. امید هایی داشتم برای آینده ولی بدون سلامتی نمیشه بهشون رسید. الانم شاید حس نوشتن زیاد نباشه ولی حالا که یوسف باز شروع به نوشتن کرده مثل گذشته مطمئنم که حداقل یک نفر مطالب منو می خونه. توی این مدت امیدای زیادی آمدند و رفتند. گاهی اوقات امیدم خیلی زیاد می شد گاهی هم خیلی کم. گاهی خیلی شاد بودم گاهی خیلی غمگین بدون هیچ دلیلی: اختلال دو قطبی. اختلال دو قطبی بیماری ای هست که من دارم. مطالب زیر رو از ویکی پدیا میزارم: خلق بالا (شیدایی) گاهی اوقات این افراد حالتی به نام شیدایی (یا Mania) را تجربه میکنند. این بیماران ممکن است ناگهان از اوج شادی و خوشحالی به اوج غم و اندوه فرو روند و ارتباطی بین خُلق بیمار و آنچه که واقعاً در زندگی بیمار رخ میدهد وجود ندارد. برخی از علایم ونشانههای این بیماری شامل موارد زیر میشود. · بیقراری، افزایش انرﮊی و میزان فعالیت · خلق خیلی بالا واحساس نشاط شدید همراه با احساس خودبزرگبینی · تحریک پذیری مفرط · صحبت کردن بیوقفه، مسابقه افکار، پریدن از موضوعی به موضوع دیگر با سرعت خیلی زیاد · عدم توانائی برای تمرکز، حواسپرتی · کاهش نیاز به خواب · اعتقادات غیر واقعی در مورد توانمندیها و قدرت فرد · قضاوت ضعیف · ولخرجی · رفتار متفاوت از حالت معمول که مدتی طولانی ادامه داشتهاست · افزایش تمایلات جنسی · سوء مصرف داروها و مواد مخدر، الکل و داروهای محرک · رفتارهای اغواگرانه، مداخله جویانه، و پرخاشگرانه خلق پایین (افسردگی) افسردگی می تواند قبل یا بعد از دوره شیدایی در این بیماران ایجاد شود. درصد کمی از بیماران ممکن است در طول بیماری خود اصلا افسردگی را تجربه نکنند. حالت ترکیبی خلق ترکیبی (یا Mixed State) وضعیتی است که در آن هر دو علائم شیدایی و افسردگی به طور همزمان بروز میکنند (مثلا تحریکپذیری، اضطراب، خستگی، احساس گناه، پرخاشگری، تحریکپذیری، تفکرات خودکشی، ترس، شک یا پاراونیا، صحبت بیوقفه و خشم). به عنوان نمونه، حالت گریه در وضعیت شیدایی یا تفکرات سریع در وضعیت افسردگی است. حالتهای ترکیبی معمولا خطرناکترین دوره در بیماریهای خلقی هستند زیرا رفتارهایی مانند سوء مصرف مواد، بیماری پانیک و اقدام به خودکشی تا حد زیادی افزایش پیدا میکنند. حالت ترکیبی در مورد من صدق می کنه. بیشتر افرادی که دارای اختلال دوقطبی تشخیص داده میشوند، دارای تعداد دوره، به متوسط 0.4 تا 0.7 در سال، با طول سه تا شش ماه هستند. تناوب سریع به افرادی اطلاق میشود که بیشتر از سه دوره در سال را تجربه میکنند. بخش قابل توجهی از بیماران دوقطبی شامل این عنوان میشوند. در برخی منابع عناوین تناوب بسیار سریع و تناوب به شدت سریع یا تناوب بسیار بسیار سریع تعریف شدهاند. یک تعریف از تناوب بسیار بسیار سریع، تغییر خلق در طول بازه 24 تا 48 ساعت است. درمورد من تغییر خلق بسیار بسیار سریع صادق هست. علل پیدایش اگرچه دليل قطعی برای اين اختلالات هنوز شناخته نشده است، اما محققان بر این باورند که اختلالات دوقطبی منشا ارثی دارد وترکیب ژنتیکی افراد بيشتر از تربيت آنها در اين اختلالات موثر است. ممکن است مشکل فيزيکی در قسمتی از مغز که کنترل حالات روحی را به عهده دارد عامل اين اختلالات باشد. به اين دليل است که اين اختلالات با دارو قابل درمان هستند. همچنین نوسانات خلقی ممکن است گاهی توسط استرس و يا بيماری بوجود بيايند مرحله ی درمان من به اینجا رسیده که روزی 2 تا سیتالوپرام، 1 بوپروپیون، 3 پروپرانولول، 1 دپاکین، 2 سرکوئل و نصف کلونازپام می خورم. اضطرابم رو این داروها کم کرده ولی در مورد همون اختلال دو قطبی هیچ تاثیری نداشته. دکترم هم مرتب قرصارو زیاد می کنه ولی اثری نداشته. کم کم فکر کنم دکترم می خواد شوک الکتریکی بهم بده. دکتر کشتیرانی پیشنهاد داده که 10 روز برم بیمارستان روانی تا بتونن دارویی که موثره رو تشخیص بدن. چون 3 تا دکتری که پیششون رفتم هر کدومشون داروی جدیدی دادن. جلساتم با روانشناس چند تا نکته ی خوب رو برام داشته که باعث شده رفتارامو بهتر بشناسم. یکیش که الان یادمه اینه که من احساسمو جا گذاشتم. گفت سامان من اداتو در میارم تا بهتر بفهمی منظورم چیه. یه ماجرایی که گفتنش باید منو خیلی عصبی می کرد رو براش تعریف کرده بودم خیلی آروم و راحت. قرص و دارو و روانشناس و روانپزشک دیگه برام تکراری شده. مرتب امید می بندی که تو خوب می شی، اعتماد کن، تلاش کن بعد هم اعتماد می کنی هم تلاش ولی حالت تغییری نمی کنه. دکترایی که دارم باهاشون کار می کنم ظاهرا جز بهترینا هستن. وقتشون خیلی پر بوده ولی چون یه معرف داشتم به من وقت دادن. داستانم با خانم پروین وفایی، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی و استاد دانشگاه، به اینجا رسید که یه جلسه ی یک ساعت و نیمه با من و مامان بابام داشت و پدرمو مقصر جلوه داد که در کودکیش رفتارتون باهاش خوب نیوده. من همیشه از رفتار بابا مامانم انتقاد کردم، رفتارشون در کودکیم درسته عالی نبوده ولی خوب بوده. پدر من بعد از این که اون دوستش بهش گفته سامان رو 10 روز بزار بیمارستان روانی دیگه فهمیده که باید دو سال پیش این اجازه رو بهم میداد که بیام بیرون و مجبورم نمی کرد که هرجور شده مدرکم رو بگیرم. در اون جلسه من از خانم وفایی انتقاد کردم که شما حرفت درست نیست در مورد من. با 5 6 جلسه نمی تونی به شناخت زیادی از من برسی که می بری و می دوزی. گفت کار روانشناسی خیلی سخته منم گفتم آره، در عوض پولشم خوبه. اونم ناراحت شد که چرا دارم از به اصطلاح «روان درمانگرم» انتقاد می کنم و از جلسه بعدش دیگه اول جلسه بر خلاف قبل که سوال می پرسید، می گفت «می شنوم سامان عزیزم!» و منم تا حرفی بهم حس و هیجان گفتن نده نمی گم و به خاطر همین سکوت برقرار می شد. حس کردم دیگه مثل سابق برام انرژی نمیزاره. وفایی یه آدم انتقاد پذیر نبود. حتی اگر انتقاد من بی مورد هم بود اون باید رفتار منو به قول خودش monitor می کرد نه این که ناراحت و عصبی بشه. به هر حال تصمیم گرفتم که دیگه پیش اون خانومی که منو نمی فهمه و کسیو باهوش میدونه که دانشگاه تهران یا امیر کبیر یا شریف درس خونده و کسیو موفق می دونه که به قول خودش apply کرده برای دانشگاه فلان کشور، نرم. روانپزشکمو هنوز دارم ادامه میدم با اینکه داروهاش بی تاثیر بوده. الان زمان زیادیه که دارم دارو می خورم. اما اونم زیاد دیگه بهش امید ندارم. همه ی این امید ها برای من حکم جمله ی Together for a brighter future! رو برای یوسف داره. شعار شرکتی که همه ی امید یوسف بود. خواستی سانسور کنی اول بهم بگو. امروز داشتم نظر های خصوصی دوستان بسیار گرام عزیزو میخوندم دوستی که دوست نداشت نامش فاش بشه اونم تو این دنیای اینترنت بی درو پیکر از بنده انتقاد داشت :آقایی که مردم را به دیار پدریتان یعنی طلقان دعوت میکنید لا اقل به این دو موضوع اشاره کنید: ۱.مردم یعنی بانوان و دخملهای گرامی رعایت شئونات اسلامی را بکنند ۲.به آداب و رسوم مردم انجا احترام بگذارند بنده در جواب دوست گمناممون باید عرض کنم با فرمایش شما در مورد گزینه ی دوم موافقم.همه ی ما موظفیم وقتی به جایی مسافرت میکنیم به آداب و رسوم مردم آنجا احترام بگذاریم اما گزینه اولو من با شما موافق نیستم اما چرا؟ طریقه ی پوشش هرکس به خودش مربوط است دوشیزه ای یا حتی مادامی دوست دارد محجبه باشد بسیار هم خوب گروهی دیگر پوشش ساده تر را میپسندند باز هم گروهی دیگر دوست دارند پوشش کمتری داشته باشند به عبارتی ...لخت باشند.عقاید هرکس مختص اوست.طریقه پوشش هم مسئله ای فردی است مثلا من رنگ مسواک آبی دوست دارم در حالی که برادرم از مسواک سبز استفاده میکند.اگر هم شما بخواهید جواب مرا این گونه بدهید که پوشش بانوان عزیز کم حجاب موجب ایجاد فساد در جامعه میشود و کرور کرور برادران مومن را به مقصد جهنم هجرت میدهد در پاسخ شما خواهم گفت کسی که دارای چنین اراده ضعیفیست همان به که به جهنم رود که(قافیه رو داشتی)اجبار مردم به حجابی که در دین توصیه شده مردم را دین گریز میسازد.در طول تاریخ هم افراط و تفریط ها زیان آور بوده.من هم مثل شما به حجاب کامل معتقدم ولی مردم صلاح کار خود را میدانند.به عبارتی بهتر لا اکراه فی الدین قد بین الرشد من الغی توی فصل تابستونیم، تو روزهای خیلی گرمش ولی با یه زندگی خیلی سرد و بی روح. نمی خوام از واژه هایی استفاده کنم که نوید غمو میده چون هرکی منو میشناسه به عنوان یه آدم دلقک شاد می شناسه، ولی همه ی آدما مثل سکه دو وجه شخصیتی دارن، یکی لحظه هایی که با دوستاشونن و یکی لحظه های تنهاییشون. ۸ تیر ماه ما به یوسف آباد اسباب کشی کردیم. درست در شرایطی که از اول خرداد ماه مامان و بابا برای یه مسافرت تابستونه به طالقان رفتند. به قول بچه ها خونه ی ما هم مکان شده. چیزی که برای جوونا یه هیجان جالبه. اسباب کشیو من و دادشم تنهایی انجام دادیم ولی سلیقه ی جفتمون خوبه. وقتی مامان اینا آبان برگردن انگار داستان براشون مثل اصحاب کهف شده. برای همیشه با توحید خداحافظی کردیم. به جایی اومدیم که من ۱۳ سال از دوران کودکیمو توش گذروندم و تک تک لحظه هاش و کوچه های یوسف آباد برای من خاطرات اون روزا رو تداعی می کنه. روزایی که اگه به اسباب بازی های دوران کودکی می رسیدیم انگار دنیا مال ما بود. ولی حالا هم خواسته هامون بزرگ شده و هم دست نیافتنی و این قانون مختص من نیست مختص همه ی جوونای مثل منه که با نا امیدی به آینده که درست مثل سراب می مونه زل زدن. امروز سامان اومد خونمون و زحمت تایپ این نوشته رو می کشه. قول داده که از این به بعد با نوشتن مطالب به وبلاگ جذابیت بده. نوشته هایی که یه روزی برای جفتمون خاطره میشه. این روزا بچه های دانشگاه خونمون زیاد میان و با هم لحظه های خوبی رو داریم. دوست خوبم شقایق هم که یه جورایی برای من مثل فرشته ی نجات می مونه گهگاهی بهم سر می زنه. بامداد هم که دیگه میشه گفت مهمون نیست و یه جورایی مثل گربه ی خونگی شده. زیاد میاد پیشم و این خیلی خوبه. دارم برای کنکور ارشد تو رشته ی اقتصاد خودمو آماده میکنم. یکی از هدف های مهمم اینه که بتونم به محض اینکه دکترا قبول شدم برای دانشگاه خوب کانادا اپلای کنم. این سرزمین مادری برای آدمایی مثل من جایی نداره. تنها کسایی می تونن توش زندگی کنن که از دو موهبت پول و پارتی بهره مندند. به آدمایی مثل من هم یاد میدن که اگه از این دو موهبت برخوردار نیستی خب اشکال نداره به خدا توکل کن. واژه ای که روح جوونا رو آزار میده یعنی ناامیدی! من یه جورایی دارم با سرنوشت می جنگم. چون اراده ی آدم ورای همه چیزه. دوری از دانشگاه یه جورایی آزار دهنده شده آخه ما بهترین روزامونو تو اونجا گذروندیم. به قول بامداد ب از زمانی که ما فارغ التحصیل شدیم گویی تو دانشکده علوم گرد مرده ریختند. آخه دیگه صدای قهقهه های خنده ی ما تو لابی نمی پیچه. دانشجوهای ورودی جدید هم که مثل جنازه ی متحرک می مونن. دختراشونم انگار از دماغ فیل افتادن مثل اینکه جو سردر پنجاه تومنی که الان به اندازه ی یه ده شاهی هم نمی ارزه بدجوری سرمستشون کرده. اونا هم وقتی خاک دانشگاهو خوردن می فهمن این دانشگاه هم هیچ چیزی برای فخر نداره. همین. به قول یه دوست قدیمی که این وبلاگو به یه کشتی در حال به گل نشستن تشبیه کرده بود البته اون روزا آدمای زیادی تو این کشتی بودن اما الان من تنها و نگاهم به یه دریای بی انتهاست با انبوهی از نگرانیها و امیدها. هفته ی پیش جشن فارغ اتحصیلی دانشگاه بود و به قول یکی از بچه ها ما ها رو که ۴ سال تو این دانشگاه کنگر خورده بودیمو لنگر انداخته بودیم مادبانه بیرون کردن.بالاخره با درخواست بچه هایی که مراسمو مدیریت کرده بودن لباسای لوس فارغ اتحصیلی رو پوشیدیم و عکسای یادگاری گرفتیم. آخر داستان خیلی شیرین بود چون منو حسین ت کیکو بریدیم.البته از مسئولیتمون نهایت سوئ استفادرو کردیم ولی خوش گذشت طوری که اگه بخوام توصیفی از لذت اون روز در مقایسه با کل روزای دانشگاهو کنم میتونم تشبیه شب زفافو با کل روزهای زندگی مشترک یک زوج کنم. دیگه وقت اون رسیده که کم کم تمام بچه ها برن دنبال سر نوشتشون و البته نیمه گمشدشون. بله البته که برای هر آغاز قشنگی یه پایان غم انگیز وجود داره........

loreena mckennitt خواننده و blackmore Ritchi آهنگساز نيز هريك اجراهايي از اين آهنگ دارند كه هردو نيز شنيدني ست . greensleeves در لغت يعني آستين هاي سبز و اشاره به خانمي شيك پوش و آزاد دارد كه چنين لباسي به تن دارد .
Alas my love you do me wrong
To cast me off discourteously;
And I have loved you oh so long
Delighting in your company.
Greensleeves was my delight,
Greensleeves my heart of gold
Greensleeves was my heart of joy
And who but my lady Greensleeves.
I have been ready at your hand
To grant whatever thou would'st crave;
I have waged both life and land
Your love and goodwill for to have.
Greensleeves was my delight,
Greensleeves my heart of gold
Greensleeves was my heart of joy
And who but my lady Greensleeves.
Thy petticoat of sendle white
With gold embroidered gorgeously;
Thy petticoat of silk and white
And these I bought gladly.
Greensleeves was my delight,
Greensleeves my heart of gold
Greensleeves was my heart of joy
And who but my lady Greensleeves

تناوب سریع
| Design By : Night Skin |


