یاد باد آن روزگاران یاد باد
یاد و خاطره ی روزهای تلخ و شیرین دانشگاه تهران
سامانم. اومدم خونه ی یوسف. اول یوسف یه خورده منو ارشاد کرد که نخور، شب قدره، شب شهادته. ولی من خوردم. مست شدم، بعدش برای اینکه پاک بشم، در حالی که خوابیده بودم رو زمین یوسف کمربند شلوارشو باز کرد و محکم ترین ضربه ها رو به من زد. ۷۰ ضربه شلاق. میگه با رضایت خودم بوده، حتما در حال مستی راضی بودم! وقتی ۷۰ تا رو زد یه خورده مستی پرید. منو برد زیر دوش آب سرد. الان که دارم می نویسم باز رفتم تو مستی.. خیلی اوراقم. دلم می خواد همین الان زنگ بزنم به دختره. می خوام بگم دوستت دارم، عاشقتم، تو هم دوستم داری؟ دلم س.ک..س می خواد. خوابم میاد، داروی خواب آورمو که نمی تونم بخورم، خطر مرگ وجود داره. اگه برای هر کی دیگه خونه ی یوسف مکان س..ک...سه برای من مکان مستیه. یوسف الان مشغول عبادته. جوشن داره می خونه. منو که ظاهرا با ۷۰ تا ضربه پاک کرده، خودشم داره پاک می کنه. به این فکر می کردم که مطلب آخرمو چی بزارم، ولی هیچی به ذهنم نمیاد، هیچ نصیحتی، هیچ وصیتی ندارم. اگه از بیماریم نوشتم فقط خواستم مرحله به مرحله که حالم خوب می شه رو گفته باشم و مایه ی امید باشه هم برای من هم برای بقیه؛ نه اینکه علاقه ای به بیمار بودن داشته باشم. اینقدر حالم بده که دیگه نمی تونم بنویسم. هیچ کدوم از خوشی هایی که با یوسف می کنم از ته دل نیست. همش ظاهره، جدیش نگیرید. اون خنده ها نه منو واقعا شاد می کنه نه یوسفو. اگر روزی حالم خوب شد، حتما نوشتن تو این وبلاگو ادامه میدم. ساده نوشتن دست های سفید و چاق می خواهد و دست های سفید و چاق پیراهن یا حداقل دستکشی بدون پارگی، بدون زخم و دیوانگی رمز چمدانیست که پشت دختر بچه را خم می کند و تو دستت را بلند می کنی محکم پشت من می کوبی و با محبت می گویی قوز نکن و جای دستت برای همیشه بر پشتم باقی می ماند. مریم پالیزبان تمرینم برای جلسه ی بعد، آهنگ Greensleeves هست. مطالب زیر رو از وبلاگ سازدهني Harmonica پیدا کردم که این آهنگ رو معرفی می کنه. نقاشی هم در ویکی پدیا موجود هست. My Lady Greensleeves as depicted in an 1864 painting by Dante Gabriel Rossetti از مشهورترين و محبوب ترين ملودي هاي تاريخ موسيقي است . گفته مي شود كه اين ترانه در نيمه ي نخست قرن شانزدهم مشهور بوده و احتمالا شاه هنري هشتم (1547- 1499) آن را ساخته است. اين آهنگ در نمایشنامه ي "خانم هاي شاد ويندسور" اثر ويليام شكسپير استفاده شده است. در قرن هفدهم نيز اشراف عصيانگر بر روي اين ملودي اشعار سياسي گذاشتند . گفتني است بارها و بارها از این موزیک اقتباس شده اما قدیمی ترین و معروف ترین اجراي آن که بسياري از متولدان دهه هاي پنجاه و شصت در ايران آن را به یاد می آورند موزیک کارتون دختری به نام نل است . نمونه ي صوتي سازدهني را از اينجا دانلود كنيد . اينجا هم يك ملودي گيتار از اين قطعه براي شما گذاشته شده است .
ترانه Greensleeves با اجرای ریچی بلک مور و صدای کندیس نایت،همسر ریچی بلک مور را از اينجا بشنويد .
متن ترانه هم موجود است : ( Words by King Henry VIII ) در اون جلسه ای که من به خانم وفایی گفتم اگه کارتون سخته در عوض پولش هم خوبه، خدا شاهده من قصد توهین نداشتم. کلا ۲۰۰ هزار تومن دادم به خانم وفایی، بدون هیچ نتیجه ای. ایشون می رفت تو گذشته ی من و به نتایجی می رسید که کاملا غلط بود. من میگم اگه ۱ ریال هم از کسی پول می گیریم باید به همون اندازه کار انجام بدیم. یا اگر می گم منو نمی فهمه، نه اینکه منظورم این بوده که بهش بگم نفهم! نه، چیزایی که من می خوام بهشون برسم، کارایی که می خوام بکنم، ایشون درک نمی کرد. کسی در دنیا وجود نداره که خواسته های همه ی آدمای روی زمین رو درک کنه. ایشون مرتب میگفت درس بخون، دانشگاه تهران برو. همین دانشگاه بود منو این جوری کرد خانم وفایی عزیز. من بهشون گفتم که با توجه به چیزایی که برام تعریف کردید، شما واقعا به اون آدما کمک کردی. خبر دارم که چند تا آدم رو به زندگی برگردوندی. این واقعا عالیه. من میگم روش ایشون روی من اثر نداشت. چه خوب میشد که زودتر از اینا به من می گفت که رواندرمانگرم رو عوض کنم. تاریخی امّا بدون تاریخ ، بدون شرح! این عکس یوسف و حامد و اکبر هست که روزی که خاتمی می خواسته بیاد دانشگاه گرفته شده. یوسف همونیه که کاپشن سفید داره و نقطه ی سبز روشه. اون یکی هم که قرمزه حامده. واقعا باید از مامانم تشکر کنم که به حرفای انتقاد آمیز من با صبر و حوصله ی تمام، گوش میده و عصبانیت های منو تحمل می کنه. می دونم خیلی اذیتشون کردم. شاید برای اینکه بیش از این رنجشون ندم بهتر باشه برم بیمارستان. من هرگز دچار توهم نبودم، هرگز این طور نبود که هروقت می خوابم خواب هایی ببینم که منو آشفته می کنه. از وقتی که دکتر رضا محقق قرصای منو زیاد کرده من دچار توهم شدم. مثلا یه روز که تو خواب خون دماغ شده بودم –که از اثرات حرفای خانم پروین وفایی بود- وقتی بیدار شدم خواستم اون خونایی که تو دهنم رفته رو بریزم دور. به رختخوابم نگاه می کردم ولی داشتم اونو دستشویی می دیدم و ریختم رو رختخوابم! دیگه اینکه یه روز که روی یه تخت دو نفره خوابیده بودم و فاصله ی زیادی تا انتهای سمت راست تخت نداشتم، توی خیال داشتم می دیدم که فاصله ی زیادی هست و نزدیک بود بیفتم و سرم بخوره به میز بغل تخت که یه دفعه فهمیدم که توهم بوده. امروز هم سه تا استکانی که توی سینی بود رو من 4 تا دیدم و فکر کردم بابام اومده خونه و داشتم تو خونه دنبالش می گشتم. عصر هم خیلی حالم بد بود و خوشبختانه به خودم یا شیئی صدمه نزدم. خسته شدم. دیگه تصمیم گرفتم از امروز کلا قرصارو بزارم کنار، هر چند بابا کاملا مخالفه و میگه تدریجی این کارو بکن ولی دیگه خستم، خیلی خستم. خانوادم فکر می کنن فقط قرصی که اخیرا اضافه شده رو نمی خورم. در زندگی تنها کار مفیدی که دارم انجام میدم اینه که به شکل خیلی خیلی جدی پیانو تمرین می کنم و از پیشرفتم رضایت دارم، هر چند گاهی پیانوی مزخرف آموزشگاه یا استرس هایی که خانوم وفایی بهم می داد و یا گاهی که یه قطعه رو خوب تمرین نمی کنم باعث میشه سر کلاس بد بزنم. از روز 17 بهمن(10سال پیش در چنین روزی من و خانوادم از بوشهر به خاطر کار بابام اومدیم تهران) که آخرین مطلبمو گذاشتم تا الان 5 ماهی هست که چیزی ننوشتم. ننوشتم چون حس نوشتن نبود، چون حس زندگی نبود. همش درگیر مسائل مختلف از جمله دکتر و دارو و این چیزا بودم. امید هایی داشتم برای آینده ولی بدون سلامتی نمیشه بهشون رسید. الانم شاید حس نوشتن زیاد نباشه ولی حالا که یوسف باز شروع به نوشتن کرده مثل گذشته مطمئنم که حداقل یک نفر مطالب منو می خونه. توی این مدت امیدای زیادی آمدند و رفتند. گاهی اوقات امیدم خیلی زیاد می شد گاهی هم خیلی کم. گاهی خیلی شاد بودم گاهی خیلی غمگین بدون هیچ دلیلی: اختلال دو قطبی. اختلال دو قطبی بیماری ای هست که من دارم. مطالب زیر رو از ویکی پدیا میزارم: خلق بالا (شیدایی) گاهی اوقات این افراد حالتی به نام شیدایی (یا Mania) را تجربه میکنند. این بیماران ممکن است ناگهان از اوج شادی و خوشحالی به اوج غم و اندوه فرو روند و ارتباطی بین خُلق بیمار و آنچه که واقعاً در زندگی بیمار رخ میدهد وجود ندارد. برخی از علایم ونشانههای این بیماری شامل موارد زیر میشود. · بیقراری، افزایش انرﮊی و میزان فعالیت · خلق خیلی بالا واحساس نشاط شدید همراه با احساس خودبزرگبینی · تحریک پذیری مفرط · صحبت کردن بیوقفه، مسابقه افکار، پریدن از موضوعی به موضوع دیگر با سرعت خیلی زیاد · عدم توانائی برای تمرکز، حواسپرتی · کاهش نیاز به خواب · اعتقادات غیر واقعی در مورد توانمندیها و قدرت فرد · قضاوت ضعیف · ولخرجی · رفتار متفاوت از حالت معمول که مدتی طولانی ادامه داشتهاست · افزایش تمایلات جنسی · سوء مصرف داروها و مواد مخدر، الکل و داروهای محرک · رفتارهای اغواگرانه، مداخله جویانه، و پرخاشگرانه خلق پایین (افسردگی) افسردگی می تواند قبل یا بعد از دوره شیدایی در این بیماران ایجاد شود. درصد کمی از بیماران ممکن است در طول بیماری خود اصلا افسردگی را تجربه نکنند. حالت ترکیبی خلق ترکیبی (یا Mixed State) وضعیتی است که در آن هر دو علائم شیدایی و افسردگی به طور همزمان بروز میکنند (مثلا تحریکپذیری، اضطراب، خستگی، احساس گناه، پرخاشگری، تحریکپذیری، تفکرات خودکشی، ترس، شک یا پاراونیا، صحبت بیوقفه و خشم). به عنوان نمونه، حالت گریه در وضعیت شیدایی یا تفکرات سریع در وضعیت افسردگی است. حالتهای ترکیبی معمولا خطرناکترین دوره در بیماریهای خلقی هستند زیرا رفتارهایی مانند سوء مصرف مواد، بیماری پانیک و اقدام به خودکشی تا حد زیادی افزایش پیدا میکنند. حالت ترکیبی در مورد من صدق می کنه. بیشتر افرادی که دارای اختلال دوقطبی تشخیص داده میشوند، دارای تعداد دوره، به متوسط 0.4 تا 0.7 در سال، با طول سه تا شش ماه هستند. تناوب سریع به افرادی اطلاق میشود که بیشتر از سه دوره در سال را تجربه میکنند. بخش قابل توجهی از بیماران دوقطبی شامل این عنوان میشوند. در برخی منابع عناوین تناوب بسیار سریع و تناوب به شدت سریع یا تناوب بسیار بسیار سریع تعریف شدهاند. یک تعریف از تناوب بسیار بسیار سریع، تغییر خلق در طول بازه 24 تا 48 ساعت است. درمورد من تغییر خلق بسیار بسیار سریع صادق هست. علل پیدایش اگرچه دليل قطعی برای اين اختلالات هنوز شناخته نشده است، اما محققان بر این باورند که اختلالات دوقطبی منشا ارثی دارد وترکیب ژنتیکی افراد بيشتر از تربيت آنها در اين اختلالات موثر است. ممکن است مشکل فيزيکی در قسمتی از مغز که کنترل حالات روحی را به عهده دارد عامل اين اختلالات باشد. به اين دليل است که اين اختلالات با دارو قابل درمان هستند. همچنین نوسانات خلقی ممکن است گاهی توسط استرس و يا بيماری بوجود بيايند مرحله ی درمان من به اینجا رسیده که روزی 2 تا سیتالوپرام، 1 بوپروپیون، 3 پروپرانولول، 1 دپاکین، 2 سرکوئل و نصف کلونازپام می خورم. اضطرابم رو این داروها کم کرده ولی در مورد همون اختلال دو قطبی هیچ تاثیری نداشته. دکترم هم مرتب قرصارو زیاد می کنه ولی اثری نداشته. کم کم فکر کنم دکترم می خواد شوک الکتریکی بهم بده. دکتر کشتیرانی پیشنهاد داده که 10 روز برم بیمارستان روانی تا بتونن دارویی که موثره رو تشخیص بدن. چون 3 تا دکتری که پیششون رفتم هر کدومشون داروی جدیدی دادن. جلساتم با روانشناس چند تا نکته ی خوب رو برام داشته که باعث شده رفتارامو بهتر بشناسم. یکیش که الان یادمه اینه که من احساسمو جا گذاشتم. گفت سامان من اداتو در میارم تا بهتر بفهمی منظورم چیه. یه ماجرایی که گفتنش باید منو خیلی عصبی می کرد رو براش تعریف کرده بودم خیلی آروم و راحت. قرص و دارو و روانشناس و روانپزشک دیگه برام تکراری شده. مرتب امید می بندی که تو خوب می شی، اعتماد کن، تلاش کن بعد هم اعتماد می کنی هم تلاش ولی حالت تغییری نمی کنه. دکترایی که دارم باهاشون کار می کنم ظاهرا جز بهترینا هستن. وقتشون خیلی پر بوده ولی چون یه معرف داشتم به من وقت دادن. داستانم با خانم پروین وفایی، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی و استاد دانشگاه، به اینجا رسید که یه جلسه ی یک ساعت و نیمه با من و مامان بابام داشت و پدرمو مقصر جلوه داد که در کودکیش رفتارتون باهاش خوب نیوده. من همیشه از رفتار بابا مامانم انتقاد کردم، رفتارشون در کودکیم درسته عالی نبوده ولی خوب بوده. پدر من بعد از این که اون دوستش بهش گفته سامان رو 10 روز بزار بیمارستان روانی دیگه فهمیده که باید دو سال پیش این اجازه رو بهم میداد که بیام بیرون و مجبورم نمی کرد که هرجور شده مدرکم رو بگیرم. در اون جلسه من از خانم وفایی انتقاد کردم که شما حرفت درست نیست در مورد من. با 5 6 جلسه نمی تونی به شناخت زیادی از من برسی که می بری و می دوزی. گفت کار روانشناسی خیلی سخته منم گفتم آره، در عوض پولشم خوبه. اونم ناراحت شد که چرا دارم از به اصطلاح «روان درمانگرم» انتقاد می کنم و از جلسه بعدش دیگه اول جلسه بر خلاف قبل که سوال می پرسید، می گفت «می شنوم سامان عزیزم!» و منم تا حرفی بهم حس و هیجان گفتن نده نمی گم و به خاطر همین سکوت برقرار می شد. حس کردم دیگه مثل سابق برام انرژی نمیزاره. وفایی یه آدم انتقاد پذیر نبود. حتی اگر انتقاد من بی مورد هم بود اون باید رفتار منو به قول خودش monitor می کرد نه این که ناراحت و عصبی بشه. به هر حال تصمیم گرفتم که دیگه پیش اون خانومی که منو نمی فهمه و کسیو باهوش میدونه که دانشگاه تهران یا امیر کبیر یا شریف درس خونده و کسیو موفق می دونه که به قول خودش apply کرده برای دانشگاه فلان کشور، نرم. روانپزشکمو هنوز دارم ادامه میدم با اینکه داروهاش بی تاثیر بوده. الان زمان زیادیه که دارم دارو می خورم. اما اونم زیاد دیگه بهش امید ندارم. همه ی این امید ها برای من حکم جمله ی Together for a brighter future! رو برای یوسف داره. شعار شرکتی که همه ی امید یوسف بود. خواستی سانسور کنی اول بهم بگو. کم امید تر از همیشه شدم. حتی امیدم به روانکاوی هم خیلی کم شده. در مورد روانکاوی باید بگم که یکی از دوستان به انستیتو روانکاوی تهران زنگ زد. مثل اینکه گفته بودن تا 1 سال دیگه وقتمون پره و اگه می خواین باید زنگ بزنین مطب دکترامون و هزینش هم 15 تومنه. سعی می کنم تو یکی دو هفته ی آینده حتما برم، هرچند دیگه امید زیادی ندارم. این ترم مسئول آموزش بعد از حدود 2 سال تازه یادش اومده که بنده 3ترم متوالی مشروط شدم. کلی ادا اطوار اداری از خودشون در آوردن تا بهم فرجه تحصیلی دادند. این ترم با اینکه نمره ی یکی از درسام نیومده ولی می دونم مشروط میشم و این یعنی اخراج! تنها خوبی اخراج نشدن اینه که سربازی نمیرم. چون با شرایط فعلی، لیسانس که هیچی، دکترا هم اگه داشتم نمی تونستم کار کنم. و اینقدر هنوز وجدان دارم که اگه کاری رو نتونم به بهترین نحو انجام بدم، قبول نکنم و همینطور به خاطر پول کار نکنم. پس در شرایط فعلی، سربازی همون قوزه بالا قوز محسوب میشه! شنبه ی گذشته وقتی که نمره ی توابع مختلطم اومد٬ به یوسف گفتم که تموم شد، اخراج! یوسف که با نظام اداری ایران آشنایی کامل داره و میدونه همه چی شدنیه، گفت که تو اخراج نمیشی، فقط کافیه ایمان داشته باشی. براش توضیح دادم که یکی از مراحل گرفتن فرجه ی تحصیلی، مراجعه به خانم ح هست. یوسف گفت که همشهریمونه، منو میشناسه. رفت پیش خانم ح و باهاش صحبت کرد و وضعیت منو شرح داد که بعله، این دوست ما روانیه و خود من حالات روانی و عصبانیت های شدیدشو مشاهده کردم و یه کاری کنید اخراج نشه. خانم ح هم که منو به خاطر داشت گفته بوده که از نظر آموزشی هیچ راهی نداره مگه اینکه موردش خاص باشه و خانم مشاور تایید کنه، برید پیش مشاور. رفتیم دانشکده ی علوم و یوسف از خانم غ، مسئول آموزش، پرسید که مشاور کجاست (من که اعدامم هم بکنن پیش خانم غ نمیرم!). خیلی خیلی خیلی مودبانه و رسمی -طوری که من شک کردم یوسف داره صحبت می کنه- وضعیتمو برای مشاور شرح داد. گفت دوست ما خیلی کم حرفه. مشاور همونجا جواب داد که این خودش یه بیماریه. یوسف ادامه داد که این دوستمون ترم اول و دوم خیلی نمرات خوبی داشته، حتی به خود من درس میداده، نمره ی 20 داشته و ... . اما یه دفعه مشکلات روانی براش پیش اومده و افت کرده و اینطور شده. مشاور از من پرسید که به ریاضی علاقه داشتی گفتم بله. گفت مشکلت چیه. گفتم علائمی در بدنم می بینم که هیچ بیماری جسمی ای رو نشون نمیده، آزمایش خون هم دادم ولی کاملا نرمال بوده. گفت چرا به روانپزشک مراجعه نکردی، گفتم به تازگی یکی از بچه ها که اطلاعات روانشناسی داشت به من گفت مشکلت روانیه و من تازه متوجه شدم و قصد دارم به زودی برم. مشاور از علائم جسمی پرسید و گفت نشون بده ببینم. گفتم که اکثرا شب ها ظاهر میشه. یوسف هم پرید وسط بحث و گفت سامان خیلی از علائم سرطان خون رو داره ولی آزمایش خونش هیچی رو نشون نمیداد، سامان خیلی شدید عصبانی میشه و مشکل روانی داره و... . مشاور با تردید به حرفام گوش می کرد. چون مشکوک بود که کسی مشکل داشته باشه و به دکتر روانکاو مراجعه نکرده باشه و درست موقعی که داره اخراج میشه بیاد پیش مشاور و هیچ علائم جسمی هم نداشته باشه. گفت اگر امتحان نداده بودی برات کنسل می کردیم اما حالا که دادی... با خانم ق پروندتو نگاه می کنیم ببینیم چکار میشه کرد. یوسف مثل مایکل اسکافیلد در سریال فرار از زندان می خواد هرجور شده نذاره من اخراج بشم. ولی من مثل لینک، امید زیادی ندارم. دوست دارم فقط زودتر همه چی تموم بشه، بشینم روی صندلی الکتریکی و تمام! کسی دروغ نمی گوید مگر از روی ضعف و ناتوانیش به اطلاع مردم شریف و بزرگوار ایران می رساند که انتشار خبری در خصوص انتقاد حضرت آیت الله العظمی صانعی (مدظله العالی) از مواضع اخیر جناب حجت الاسلام والمسلمین کروبی (دام توفیقه) در جمع اعضای ارشد دفتر خود آنهم در برخی رسانه ها و نشریاتی که از بودجه بیت المال منتشر می شوند از اساس کذب محض است چرا که اولا هرگز چنین جلسه ای طی هفته گذشته فی مابین معظم له و اعضای ارشد دفتر خویش تشکیل نگردیده است و ثانیا سابقه دوستی و ارتباط این دو بزرگوار به سالها قبل از دوران مبارزه و نهضت انقلاب اسلامی برمی گردد و همواره این ارتباط چه در دروان پرخطر قبل از انقلاب و چه پس از پیروزی انقلاب ادامه داشته و علی رغم میل بدخواهان هر روز این ارتباط که بر اساس ارزشهای اسلامی، ملی و آرمان های بلند حضرت امام (سلام الله علیه) که همانا دفاع از حقوق مردم می باشد مستحکم و پایدارتر گردیده است . پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی صانعی: انسان زماني به بندگي خدا و اطاعت او ميرسد كه درك بكند خدايي مهربان دارد؛ خدايي كه سراسر لطف است و رحمتش بر غضبش برتري دارد. یک: انشا: چند روز پیش آدمک پیشنهاد داد که هر سه تامون در باره ی یه موضوع مشترک بنویسیم و اولین موضوع مشترکمون برهنگی باشه. من خیلی فکر کردم که درباره ی برهنگی چی بنویسم ولی از اونجایی که انشا و کلا ادبیات من ضعیفه چیزی به ذهنم نرسید. یادمه همیشه تو درس انشا مشکل داشتم. هر وقت قرار بود انشا بنویسم به بابام می گفتم بهم کمک کنه. اونم همیشه یه راهنمایی کوچولو می کرد و می گفت باید خودت فکر کنی و بنویسی. تو هیچ درسی به یاد ندارم که جواب یه مسئله رو راحت بهم گفته باشه. بی استعدادی من در نوشتن انشا باعث می شد که بیش از یکی دو خط نتونم بنویسم. سرانجام وقتی بابام می دید پسرش واقعا نمی تونه چیزی بنویسه، کل انشا رو برام چک نویس می کرد که منم یه چیزایی اضافه کنم و پاک نویسش کنم. کلاس اول راهنمایی مشکلات انشا نویسی کمتر شد. اون موقع ها ما بوشهر زندگی می کردیم. یه معلمی داشتیم که شعر و شاعری رو خیلی دوست داشت. زمان تدریس کتاب درسی رو کم کرده بود و بیشتر برامون داستان های شاهنامه تعریف می کرد. اون معلم بار بزرگی رو از رو دوش من برداشت! گفته بود که می تونید شعر از هرکی دلتون خواست برای انشا بنویسید. به این ترتیب من خیلی راحت دیوان حافظ رو باز می کردم، هر شعری که تلفظ همه ی لغاتش بلد بودم رو می نوشتم و می رفتم می خوندم، به همین سادگی! اوایل قرار بود من فقط تایپیست یوسف باشم، اما به اصرار یوسف قبول کردم که منم مطلب بنویسم. به قصد نوشتن وقایع روزانم بود که پیشنهاد یوسف رو قبول کردم. به این امید که حداقل یه نفر مطالبمو بخونه. در مورد برهنگی می تونم مطالب سه نویسنده ی دیگه رو بخونم و در جهت برهنه شدن تلاش کنم. شاید اولین قدم، اعتراف به عدم برهنگی کامل باشه (البته من هرگز دو رو نبودم). دو: امید: پیاده روی امشب در خیابون های اطراف یه حال و هوای دیگه داشت، چون که انقدر بارون بارید که خیس خیس شدم. زیر بارون به امید جدیدی که آدمک داد فکر می کردم. اینکه شاید آخرین امید باشه. دختر 17 ساله ی همسایه دیروز خودکشی کرد. دلیلش ظاهرا کم شدن نمره هاش بوده. خب، تقریبا همه حداقل یک بار به خودکشی فکر کردند. مثلا یوسف می گفت دبیرستان که بوده به خودکشی فکر می کرده و ترس از اینکه بعد از مرگ چه اتفاقی می افته مانع از خودکشی یوسف شده. من از بعدش نمی ترسیدم، چون اعتقاد داشتم بعدی وجود نداره. من از درد قبل خودکشی می ترسیدم، اینکه اگه نمیری، خیلی درد می کشی. گرچه الان با خودکشی مخالفم اما واقعا احساس یه نفر که خودکشی می کنه رو درک می کنم. در مورد بیماری روحی روانی خودم باید بگم که دوستان و آشنایان دیگه هم به من پیشنهاداتی داده بودند که به دلیل نپذیرفتن اون پیشنهاد ها، متهم شده بودم به اینکه مشاوره های دیگران برام اهمیتی نداره. نه، طبیعیه وقتی بدونی یه کاری نتیجه نمیده امتحانش نکنی. و اما اون راه کار ها: پسر عمم گفته بود برو ورزش آی کی دو. پسر خالم گفته بود سریعا برو خوابگاه! تو خوابگاه آدم بزرگ میشه، اونجا دوست پیدا می کنی، نمره هات کم بشه میرن با استاد صحبت می کنن و ... . پسرخالم از بقیه خیلی بیشتر اصرار داشت که من تصمیمشو عملی کنم. خیلی از خوابگاه گفت. می گفت دانشگاه ها همشون مثل هم هستند، آدم چیز زیادی یاد نمیگیره، ولی تو خوابگاه خیلی چیزا یاد میگیری. حتی منو برد خوابگاه یکی از همکلاسیهای دبیرستانش که تهران بود و فوق لیسانس نفت می خوند. یه رابطه ی فوق العاده صمیمی بینشون بود. می گفت اینا حاضرن هرکاری برای هم بکنند. من تو خوابگاه دیدم که بعضی حرفای پسرخالم درسته، چیزایی هست که آدم از خوابگاه یاد بگیره، ولی دوای درد من تو هیچ خوابگاهی نیست. خوابگاه فقط یه مسکنه، نه درمان. دوستی دیگه هم می گفت تو داری چیزای منفی به خودت تلقین می کنی، فکرتو مثبت کن و ... . پدرم هم گفته بود از بی تحرکیه. برو ورزش! یوسف هم خیلی سعی کرد وضعیت روحی منو عوض کنه. به قول خودش یه فضای فانتزی درست کرد و حقایقی رو گفت که اونایی که تا چند وقت پیش اسکل خطابم می کردند، حالا مدل کفش و لباس ازم می پرسند. یوسف با قصد کمک به من به چند تا از بچه ها گفت که من یه پیانیست حرفه ای هستم، دو تا دوست دختر دارم، یکی ایران یکی کانادا. با کاناداییه قرار ازدواج گذاشتم که تابستون امسال میرم کانادا ببینمش. دیگه اینکه من یه نابغه بودم و به خاطر دکتر یاسمی گفتم دیگه درس نمی خونم. یوسف هم شبیه رئیس جمهور منتخب، دکتر احمدی نژاد (!) سخنران بسیار خوبیه. اونقدر که من هرچی تکذیب می کنم، دوستان بنا رو بر این میذارن که من دارم شکست نفسی می کنم. مرسی آقا یوسف که به فکرم بودی، ولی اینم دوای درد من نبود. خیلیا خواستند به من کمک کنند ولی چون درد رو درست تشخیص نداده بودند، نتونستن نسخه ی خوبی برام بپیچند. به هر حال از همشون باید تشکر کرد. تنها راهکاری که قبول کردم، پیشنهاد آدمک برای روانکاوی بود. چون به روانکاوی اعتقاد دارم٬ چون آدمک خیلی علمی و با ذکر چند مثال اومد در این باره باهام صحبت کرد. پیدا کردن روانکاو ظاهرا سخته. تو خیابونا فقط روانشناس دیدم. تو اینترنت هم فقط یه انستیتو روانکاوی تهران بود که ظاهرا خیلی گرون میگیرن برای درمان و فقط زمانی هزینه ها کاهش پیدا می کنه که تو رو بزارن جلوی دانشجو هاشون که مراحل درمان رو ببینن که من اصلا راحت نیستم. و من هنوز دارم فکر می کنم که مشکلمو چه جوری برای دکتر توصیف کنم. یه جایی نوشته بود فهرست 25 کاری که قبل از مرگ می خوای انجامش بدی رو بنویس و گاهی اوقات بهش نگاه کن. خیلی فکر کردم که چه کاری رو دوست دارم انجام بدم، ولی فهرستم خالی موند. یوسف بهم گفته جزئیات زندگیتو تو وبلاگ ننویس، ولی من می نویسم. چون نوشتن از زندگی برای من مثل دارو می مونه. اگه کسی درباره ی زندگی خصوصیم سوالی بپرسه، موقع جواب دادن فشار خونم میره بالا، قلبم تند میزنه و با استرس حرف می زنم. ولی به این معنی نیست که دوست ندارم جواب بدم. برعکس، اگه طرف کسی باشه که حرفمو بفهمه، خیلی هم دوست دارم از این سوال ها بپرسه و من جواب بدم. واقعا برام عجیب بود که چرا با وجود علائم بیماری، دکتر میگه تو سالمی و دردات هم با آمپول و قرص مسکن خوب میشه. واضحه که مسکن، دوای این دردهای من نیست. به همین دلیل، هیچکدوم از داروها رو نگرفتم. دو سال و نیم پیش هم به خاطر خون دماغ های شدیدی که می شدم پیش همین دکتر رفته بودم. چون جمعه بود و تنها مریضش من بودم، برام وقت بیشتری گذاشت و نیم ساعتی با هم حرف زدیم. در پایان بهم گفت مشکل تو روانیه. پیشنهاد اون دکتر قرص های بیماران روانی بود. می خواست هوشیاری منو کم کنه، می خواست داروی خواب آور بده که ساعات بیشتری رو بخوابم و کمتر زجر بکشم. امروز آدمک در این باره باهام حرف زد. گفت بیماری روحی روانی باعث ظهور این علائم شده. از مورد مشابهی که برای فروید (یا شاید هم نیچه) پیش اومده و باعث مرگ شده بوده گفت. یه امید تازه بهم داد. گفت راه هایی که بلد بودی رو امتحان کردی، روانکاوی هم امتحان کن. روی این مسئله فکر کردم. تصمیم گرفتم که برم روانکاوی بشم. البته قبلش نیاز دارم که یه نفر (ترجیحا آدمک) منو راهنمایی کنه و بهم بگه که باید به روانکاو چی بگم و چه سوالایی ازم می پرسه. اخلاقیات و اعتقادات و روحیات من همونیه که چند سال پیش بوده. تنها فرقی که کردم اینه که قدرت احساس و یادگیریم خیلی ضعیف شده. من خیلی چیزا رو دوست دارم ولی استعداد ندارم. مثلا مربیگری فوتبال. کلاس آنالیز که مدرسش آقای مجید جلالی (یکی از پنج مدرس برتر آسیا) بود و همچنین تالار گفتگوی مربیان فوتبال ایران به من ثابت کرد که می تونم فوتبال رو حرفه ای بفهمم و دربارش اظهار نظر کنم اما نمی تونم یه مربی فوتبال خوب بشم. مشکل اینجاست که در ریاضی، موسیقی و زبان که استعداد فوق العاده ای دارم نتونستم پیشرفت کنم. من در هر سه تاش خیلی خیلی تلاش کردم. نداشتن یک معلم خوب و همچنین ضعیف شدن قدرت یادگیریم باعث عدم موفقیتم شد. هم در زبان و هم در موسیقی از خودآموز های اینترنتی ای استفاده کردم که واقعا یه معلم طراحیش کرده بود و هزاران نفر با استعداد متوسط تونسته بودند یاد بگیرند اما من نه. بعد از حرفای آدمک یادم اومد به روزی که کلاس های موسیقی آموزشگاه سرایش ثبت نام کرده بودم. می خواستم نه تنها نوازندگی یاد بگیرم بلکه یه آهنگساز حرفه ای بشم. می خواستم خیلی بهتر و بزرگتر از پروفسور تنگیز بشم که پارسال به عنوان داور جشنواره موسیقی فجر در قسمت کر انتخاب شده بود، که معرفی نامه هاش معتبره. یادمه برای یکی از شاگرداش معرفی نامه نوشته بود که بره آلمان تحصیل کنه. من معتقدم که امید بعد از روح از بدن خارج می شود. روزای اخیر خیلی کم امید بودم. امروز آدمک منو به رسیدن به آرزوهام امیدوار کرد. یه راه حل جدید. اگر درست متوجه شده باشم بهم گفت که این بیماری روانی باعث مرگ شده. پس می تونم امیدوار باشم که یا خوب میشم و دوباره قدرت یادگیریم فعال میشه و به هرچی می خوام میرسم و یا میمیرم: یک بازی دو سر برد! در پست های اول نوشته بودم که ممکنه سرطان داشته باشم. بله، من بیش از نیمی از نشانه های سرطان خون رو دارم: احساس ناخوشی عمومی دردهای استخوان و مفاصل خوابآلودگی تورم گرههای لنفاوی در گردن، کشاله ران، قفسه سینه یا زیر بغل وقتی این علائم در من به وجود اومد کلی امیدوار شدم که به زودی خواهم مرد. به این امید رفتم دکتر که بهم بگه تو تا چند وقت دیگه می میری. دکتر یه آزمایش خون و ادرار خیلی خیلی کامل نوشت. به خودم گفتم دیگه تمومه، جواب آزمایش مثبت میشه. یوسف (که کمتر کسی از مشکلاتش خبر داره) گفت من آزمایش رو ببینم، می فهمم چته. بعد از یک هفته نتیجه ی آزمایش رو گرفتم. به یوسف نشون دادم. یه خورده نگاش کرد، زد تو چای خیسش کرد، بعدشم عذرخواهی کرد و گفت همه چی منفیه، تو هیچیت نیست. بابامم همینو گفته بود. اما من همچنان امیدوار بودم که هردوشون اشتباه کرده باشن. هر شب قبل از خواب آهنگ گوش میدم. در اون روزهای پرامید، کل اتفاقاتی که قرار بود رخ بده رو با اون آهنگ مرور می کردم. به این فکر می کردم که منو کفن می کنن، لا اله الا الله گویان منو می برن خاک کنن. به سنگ قبرم فکر می کردم، به افرادی که به آرامگاه ابدی من میان و بنا به اعتقاداتشون برام فاتحه می خونن یا گل میارن. احساس می کردم اونجا خوابیدم، به آقای تنگیز فکر می کردم که همراه بهترین دوستش یعنی پدرم برام گل آوردن، به پسرخاله ای که یه زمانی بهترین دوستم بود ولی یه دفعه رابطشو باهام قطع کرد، به همه ی کسانی که هر کدوم به شکلی بهم توهین کردند فکر می کردم و اشک می ریختم. روزهای قبل از مرگ رو مجسم می کردم. به اینکه باید شیمی درمانی کنم، به اینکه موهام می ریزه و باز به همه ی کسانی که به ملاقاتم میان فکر می کردم. باز هم به آقای تنگیز، باز هم به پسرخالم. به اینکه گلناز، عشقی که دبیرستان به وجود اومد، اگر ازش بخوام، حتما میاد ببینتم. به اینکه چیزایی که تو این سالها براش نوشتم رو میدم بخونه. به واکنش گلناز فکر می کردم وقتی که براش تعریف کنم کریسمس 2007، ساعت 3 نصف شب رفته بودم فرودگاه امام که پرواز IR710 از لندن بشینه و من ببینمش. به این که بهش بگم چقدر معجزه وار تونستم آدرس خونشون رو پیدا کنم، بگم که چقدر رفتم یوسف آباد که پرده ی آبی اتاقش رو ببینم: خونه ی پلاک 184. نه! من برای ترحم از جانب دیگران نمی خواستم بمیرم. فقط می خواستم حس به زندگیم برگرده. حتی اگر اون زندگی فقط چند ماه باشه. چرا احساساتم را از دست دادم؟ چند عامل باعث شد که من به معنای وافعی زجر بکشم و رفته رفته خرد بشم و احساسمو از دست بدم. اول و پررنگ تر از همه: کل وقایع دانشگاه تهران. مورد دوم ازدواج گلناز بود. سومیش از دست دادن بهترین دوستم که پسرخالم باشه و چهارمیش هم کلاس های آقای تنگیز. هر کدوم از این 4 مورد ماه ها منو عذاب داد. تمرکز منو به هم ریخت. مثل حامد احمدزاده ی شب یلدا همش به گذشته فکر می کردم و به اینکه چرا این اتفاق افتاد. این 4 تا زلزه پشت سر هم رخ داد. خبر ازدواج عشقت کافیه که نابود بشی، من غیر از اون باید 3 تا مصیبت دیگه هم تحمل می کردم. دوره ی دبیرستان قبل از ورود به نماد آموزش عالی همه چی مرتب بود. من پسر کم حرف و گوشه گیری بودم ولی پر از حس زندگی. اون موقع ها قدرت یادگیری داشتم. یادمه یه تست IQ داده بودم. جوابش ممتاز بود. عشق من، ریاضی بود. من از روی خودآموز می خوندم و توجهی به معلم مدرسه نداشتم. سه سال دبیرستان از جانب خیلی ها بهم توهین شد، حتی معلم مدرسه، به جرم یاد دادن حسابان به بچه ها سر زنگ ناهار – نماز. خیلی ها آرزو داشتن که نمره ی من پایین بیاد مبادا کم سوادیه خودشون آشکار بشه. (این حرفارو از روی غرور و یا به قصد خودنمایی نمیگم، فقط میخوام بگم که چه جوری از عرش به فرش رسیدم!)به خاطر همین توهین ها پیشدانشگاهی رو جای دیگه رفتم. سامان سلامیان شاخص ترین معلم ریاضی من بود. اما جزوه ی اونم مثل خیلی کتابا مفهومی کار نکرده بود. به همین دلیل نه سر کلاسش گوش می کردم و نه جزوشو می خوندم. خودم از رو کتاب می خوندم. مدرسه ی ما خیلی آزمون ها ثبت ناممون کرده بود. هر وقت سلامیان میومد سر کلاس می پرسید تو 100 زدی. هیچ وقت نمی دونستم سلامیان پیش شاگردای دیگش از من تعریف کرده. یه روز صبح قبل از شروع کلاس جبر خطی با دکتر یاسمی، ب.ص اومد گفت شما شاگرد آقای سلامیان بودید. اونجا بود که فهمیدم سلامیان علیرغم رابطه ی نه چندان صمیمانمون جای دیگه از من تعریف کرده. فشارهای مختلف از اون آدم پر انرژی باهوش، یه موجود بی احساس ساخت، قدرت یادگیریشو گرفت. دیگه لذت نمی بره، دیگه از ته دل خوشحال نمیشه. خیلی تلاش کردم که وضعیت بهتر بشه. کتاب روانشناسی خوندم، مسافرت رفتم، صبح تا شب موندم دانشگاه و با یوسف (سانسور نکن!) سه چهار نخ سیگار برگ کشیدم اما سیگار هم هیچ لذتی نداشت و از بی لذتی گذاشتمش کنار. سرطان و مرگ می تونست به من زندگی دوباره ببخشه، اما نشد... قطع نظر از قانونی بودن یا نبودن مصوبه قابل ذکر است که تعطیل نمودن دفتر یک مرجع تقلید و قطع ارتباط مقلدان جهت پاسخگویی به مسائل شرعی و حلال و حرام الهی و بیان احکام اسلام از سنت های سیئه ی کم نظیر اگر نگوییم بی نظیر در طول تاریخ شیعه می باشد. تاریخ: 1388/10/13 saanei.org یکی از علاقه مندی های من از کودکی گوش کردن به موسیقی بوده. بعدها یادگرفتن موسیقی هم بهش اضافه شد. گرچه مجموعه ی دانشگاه تهران قدرت یادگیری و حافظه ی منو واقعا ضعیف کرد به طوری که مدت هاست پیشرفت قابل توجهی در هیچ زمینه ای خصوصا موسیقی نداشتم٬ اما گوش کردن به موسیقی رو از زندگیم حذف نمی کنم. مطلب بسیار زیبایی از دکتر شریعتی خوندم درباره ی موسیقی که اینجا میزارمش. ما می بینیم که پیغمبر اسلام در ۲۳ سال رسالتش، اسلام و تمام احکام و عقایدش را در همان سال اول مطرح نکرد؛ به تدریج مطرح کرد: اول مسئله توحید را طرح کرد و تا ۳ سال هیچ کلمه دیگری بر آن اضافه ننمود: ((قولوا لا اله الا الله تفلحوا)) خوب، نماز چیست؟ هنوز نمی خوانند! روزه چیست؟ هیچ! حج؟ اصلا ندارد! زکات؟ اصلا! قید و بندی،حدودی، عملی؟ اصلا یک چیز فقط فکری است همین است که بتها را در ذهنشان و اعتقادشان نفی کنیم و به خدا معتقدشان کنیم. بنابراین کسانی که در ۳ سال اول مسلمان شدند و به توحید معتقد شدند و مردند، احتمالا «شرابخوار» بودند، «نماز نخوان»، «روزه نگیر»، «حج نکن»، و .... بودند بعد از اینها در سال هفتم، هشتم حجاب مطرح می شود؛ یعنی بعد از هجده، نوزده، بیست سال کار روی مردم حجاب را مطرح می کند. همچنین مسأله شراب مطرح می شود. شراب را چگونه طرح می کند؟ از همان مکه نمی گوید که «آهای مردم! آهای ملت! آهای عرب ها! تا به توحید معتقد می شوید، باید دیگر تمام کارهایتان راست و ریست باشد» نه! کی؟ در سال های آخر بعثتش مسأله شراب را مطرح می کند. محمد (ص) گفت: ((فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما)) (بقره) یعنی گناه دارد و نیز برایتان منفعتی دارد؛ اینطور نیست که من آدم متعصبی باشم، ارزشش را ندانم و نفهمم؛ نخیر! قبول هم دارم، درست! اما زیانش بیشتر است... شنونده در برابر چه کسی قرار می گیرد؟ یک آدم روشنفکر که شعور دارد، تعصب ندارد و شراب را به صورت تابویی، جنی، غولی نجس و متا فیزیکی و غیبی تلقی نمی کند؛ اما به خاطر اینکه زیان های اجتماعی و انسانی زیاد دارد، در عین حال که منافعش را هم قبول دارد و می شناسد، نفی اش می کند... آدم حرف او را گوش می دهد؛ اما هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید « موسیقی حرام است »، ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیده و نه اگر بشنود می فهمد، گوش نمی دهد! ای کسی که می گویی «غنا» حرام است، اصلا تو می فهمی «غنا» چیست؟ اصلا تو این را که این موزیک حماسی است یا ملی است یا علمی است، تشخیص می دهی؟! موسیقی هزار شعبه دارد، تاریخ دارد، نقش های گوناگون دارد، بنابراین وقتی که تو فتوا می دهی «حرام است»، هیچکس گوش نمی کند؛ برای اینکه تو نمی فهمی که چیست! دکتر شریعتی پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند
تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد،
اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت :
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند...
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید
و تن شاه کنید،
شاه معالجه می شود.
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.
حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزند داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب،
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!
(۱۸۷۲)
لئو تولستوی چون قدم بر خاک خونين داشتی « اذا مات المؤمن الفقيه ثلم فی الاسلام ثلمة لا يسدها شئ » رحلت فقيهی متقی و عارفی وارسته و محققی کم نظير و مجاهدی نستوه و اسوه ايستادگي، شيخنا الاستاد آيت الله العظمی آقای منتظری (قدس الله نفسه الزکيه) که در آستانه عاشورای حسينی به لقاء الله پيوست را به پيشگاه صاحب العصر و الزمان، حجت بن الحسن (ارواحنا و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء) و مراجع عظام تقليد و حوزه های علميه و ملت بزرگوار ايران و خانواده های معظم شهداء، ايثارگران و جانبازان و همه ملت های آزاده و وابستگان سببی و نسبی ايشان مخصوصاً جناب حجت الاسلام و المسلمين آقای حاج شيخ احمد منتظری تسليت عرض نموده، اميد آن که خداوند قادر و توانا و مهربان به همگان توفيق ادامه راهش را که همان ترويج از اسلام راستين يعنی تسليم در مقابل حق و عدالت که همان تسليم در مقابل کمال مطلق ذات باری تعالی باشد را عنايت فرموده و حيات و مماتمان را همراه با حب اهل بيت پيغمبر(صلی الله عليه و آله وسلم) که در طول تاريخ، هميشه با ظالمين به مبارزه برخاسته و با مظلوميت همه جانبه به شهادت رسيدند، قرار دهد. قم المقدسه سپاه باید پشت مردم باشد. اصل مردمند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش و سپاه باید بگویند: جانم فدای مردم. اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند. رهبر هم جانش فدای مردم است... ما همه برای مردمیم. سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد. اگر بگوید جانم فدای رهبر که این میشود همان زمان شاه. پس مردم برای چی انقلاب کردند؟ امام خمینی، صحیفه نور، جلد سوم پاراگراف 132 چند روز پیش تنی چند از دوستان اراذل و اوباش با تمام وجود نعره می زدن: «منتظری، صانعی اسلام آمریکایی». وقتی این حرف رو شنیدم کلی عصبانی شدم که چرا داره به صانعی بزرگ توهین میشه. خوب که فکر کردم دیدم این بی عقل ها خیلی هم بی ربط نمیگن! چرا بهترین سیگار برگ آمریکاییه؟ چرا رو چیزای خوب نوشته: Made in USA؟ کلا چرا غرب اینقدر پیشرفت کرده؟ (بماند که به قول حمید هامون «اونا هم جایی رو نگرفتن، تو خودشون دارن میلولن، پس عشق چی میشه معنویت چی میشه؟» اونجا حداقلش اینه که زیبایی هست، آرامش هست، راحتی هست، آزادی هست) برادران درست می گفتند. اسلامی که مد نظر صانعی و منتظری هست، اسلامیه که توش آزادی هست، اسلامیه که باعث پیشرفت ایران میشه نه مثل اسلام طالبانی که ایران رو در همه ی زمینه ها ویران کرده. برای مثال فوتبال رو عرض می کنم. ایران رو از اول آسیا رسوند به پنجم، پایین تر از بحرین. «با زدن و خشونت و زندان کردن که کارها درست نمی شود. این چه معنایی دارد که از یک تجمع 700 نفری دانشجویی آنگونه که خودشان آمار داده اند 200 نفر را بازداشت و زندانی می کنند. حمله کردن به زنان چه معنایی دارد؟ کی فرهنگ ما اجازه می داد که زن را بزنند؟ من حتی در مبارزات انقلاب می دیدم که برخی ژاندارم ها حاضر نمی شدند به زنان حمله کنند. اما حالا برخی ها تشخیص می دهند که زنان را هم بزنند و هر کس هم که حرفی می زند می گویند خلاف نظام و امام حرکت می کند.» آقا حامد که فقط یکی دو بار همراه یوسف از دور دیدمت و حتی سعادت دست دادن با تو رو هم نداشتم! اینکه به نام دین به دختر دانشجویی که فقط آزادی می خواد (می دونم! از نظر شما آزادی خواستن از جانب یه دختر به معنی فاحشه بودنشه، درسته؟!) حمله می کنید، منظورتون کدوم دینه؟ حامد جون تو اون روز رفتی نماز بخونی، در نمازت کی رو عبادت کردی؟ شیطان رو يا خدا رو؟ خرید جهنم به قیمت آباد کردن دنیای خود معامله ی بس زیان باری است. حامد خان! تو که حتی دنیای خودت رو هم آباد نمی کنی. چرا برای آباد کردن دنیای دیگران این قدر تلاش می کنی؟ «خوف آن دارم که اعمال این خشونت ها سبب آن شود که فردا مذهب تشیع نیز به عنوان یک مذهب خشن معرفی شود.» حامد جان! حالا می فهمم. تو اون روز داشتی خدای خشونت رو عبادت می کردی. تو نماد اسلام طالبانی و متحجرانه هستی حامد عزیز! اگه این روزا جوونا از اسلام روی گردان هستند، یکی از دلایلش وجود آدمایی مثل تو و ... هست. به راستی شماها از ایران، از اسلام، از مردم چی میخواید که همه چیو به لجن کشیدید؟ حامد خوبم می دانستی طبق قرآنی که تو میگویی آن را قبول داری این اعتراضات به نتیجه خواهد رسید؟ «مطمئن باشید که زحمات و خون دل خوردنهای ملت خصوصا دانشگاهیان عزیز به نتیجه خواهد رسید و این بر اساس منطق قرآن است که می فرماید. (وَلاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الاَْعْلَوْنَ إِن كُنْتُم مُؤْمِنِينَ)». فشار، این کلمه برای تو ای حامد من خیلی آشناست، نه؟ حامد! دلم می خواد برات زار زار گریه کنم. «فشار زیاد نشانه ضعف است، بازداشت و زندان و شکنجه نشانه ضعف است، امروز برای جرم های تعزیری سه ماه و پنج ماه و بیشتر طرف را بازداشت می کنند، ممنوع الملاقات می کنند، در سلول انفرادی نگه داری می کنند و بعد هم اظهار می دارند شکنجه ای در کار نبوده است.» «مگر شکنجه چیست؟ اینکه نمی گذارند شخصی پس از مدت زیادی زن و بچه اش را ببیند آیا این شکنجه نیست؟ اینکه یک شخص معترض سیاسی را چند ماه در یک سلول انفرادی نگه می دارند این شکنجه نیست؟ اینکه شخصی مریض است و قلبش را عمل کرده بعد او را در انفرادی حبس می کنند تازه در دادگاه هم زمینه تبدیل قرار او فراهم نمی شود آیا این شکنجه نیست؟» ر.د حرف قشنگی می زنه. اون حرف قشنگ اینه: «خیلی پستی!» چند شب پیش به دعوت مجید جلالی در تالار گفتگوی مربیان فوتبال ایران شرکت داشتم. جلسه ای که در اون از بهمن فروتن، جلال چراغپور، علی خسروی، علی کفاشیان، علی دوستی مهر و همچنین از شاگردها و آشناهای فوتبالی جلالی دعوت به عمل اومده بود. به همین مناسبت چند خطی از فوتبال می نویسم. در بچگی به دلیل علاقه ی پدرم به استقلال، منم استقلالی شدم. تا دبیرستان هم استقلالی بودم. بعدش عاشق شدم و دیگه فوتبال برام مهم نبود. اون علاقه ای که در گذشته به فوتبال داشتم علاقه ای کورکورانه و بدون شناخت بود، اما علاقه ی الانم هرگز یه علاقه و تعصب کورکورانه نیست. در زندگیم استاد و معلم های زیادی داشتم. بین همه ی اونا فقط یکیشونه که واقعا معلم بوده، یکیشونه که در زندگی من واقعا تاثیر داشته: آقای مجید جلالی، سرمربی تیم فولاد خوزستان. قصه ی عشق من بد جوری پر از ناامیدیه. به قول ب.ب امید من در گرو ناامیدیه یکی دیگست. این مجید جلالی بود که با حرفاش و با عملش به من ثابت کرد که حتی با 0.1% شانس موفقیت، در صورتی که واقعا بخوای، میتونی به هدفت برسی. لیگ 84-85 رو گاهی دنبال می کردم. اون سال، سال سومی بود که امیر قلعه نویی مربی استقلال بود و بنابر قول خودش مبنی بر قهرمانی استقلال در سال سوم، باید تیمش رو قهرمان می کرد. در اون سال مجید جلالی به عنوان کارشناس، زیاد به برنامه نود میومد. اون موقع دیگه به خاطر علاقه ی پدر، استقلالی نبودم. مجید جلالی آنالیز می کرد و با آمار، معجزه ها رو نشون میداد. از این می گفت که استقلال 20 امتیازشو بعد از دقیقه نود (در وقت های تلف شده) به دست آورده. دوستان فوتبال دوست حتما یادشونه که بهترین تیم لیگ 84، پاس مصطفی دنیزلی بود و تا هفته های آخر هم صدر نشین بود، ولی یک دفعه استقلال قلعه نویی قهرمان شد. چرا؟ چون در اون استقلال، همدلی و خواستن به معنای واقعی وجود داشت. (دنیزلی الان مربی بشیکتاش ترکیه هست که چند روز پیش منچستر یونایتد رو در اولدترافورد در لیگ قهرمانان باشگاه های اروپا شکست داد!) آقا مجید میگه که ما باید با فوتبال به جوونامون درس زندگی و امید بدیم نه اینکه بیایم بحث کنیم فلان خطا پنالتی بود یا نه. نگاهش به فوتبال یه نگاه سطحی نیست، یه نگاه عاشقانه است. وقتی تحلیل میکنه احساس می کنی یه فیلسوف نشسته جلوت. واقعا همینطورم هست. خلاصه: اگر هنوز زنده ام، هنوز عاشقم، هنوزم میرم یوسف آباد طبقه ی دوم خونه ی پلاک 184 سابق رو دید می زنم و به پرده های آبیش نگاه می کنم، اگر در سرمای بهمن ماه ساعت سه نصف شب میرم فرودگاه امام که پرواز IR710 از لندن بشینه و آخرشم به خاطر بی نظمی فرودگاه مجبور میشم برم مهرآباد، اگر توانایی یادگیریمو از دست دادم ولی هنوز در رسیدن به اهدافم امیدوارم، دلیلش تویی آقای جلالی. میگن معلم به گردن آدم حق داره. افسوس که من یه معلم بیشتر نداشتم! توجه: دیشب بعد از پست این مطلب از آقای جلالی درخواست کردم که مطلبم رو بخونه و نظر بده. ایشان در حالی که خیلی سرشون شلوغه و روزهای سختی رو هم می گذرونند، اما همیشه به درخواست عاشقانشون پاسخ مثبت می دهند. مرسی مجید خان! مرسی به خاطر امیدواریهات، به خاطر نظرت، به خاطر همه چی. مسلمانان! مسلمانان! مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید خوانندگان گرامی و آقای یوسف! عذر می خوام اگر کمی از دایره ی ادب خارج می شم و خیلی رک این مطلبو می نویسم. توجه: هنوز ۱۲ ساعت از نوشتن این مطلب نگذشته که می بینم یوسف اومده سانسورش کرده. بعضی موضوعات رو نمیزارن بگی. همه ی سه نقطه ها رو یوسف سانسور کرده. امروز یکی دیگه از اون روزای بد دانشگاه بود. همه ی مشکل من در بی زبونی و احترام گذاشتن های الکی خلاصه میشه. وقتی دو نفر دارند بحث می کنند و من اون موضوع رو دوست ندارم، نمیام پارازیت بندازم و حرفشون رو قطع کنم.می دونید چرا؟ چون که: خود من از آن منگلانم از آن اسکلان بی مقام! امروز دو نفر از دوستان درباره ی بحث تلخ "ازدواج موقت نیم ساعته" گفتگو می کردند. اونا دو دوست تقریبا صمیمی هستند و حق داشتند که از بحثایی که لذت می برند حرف بزنند، اما نه جلوی شخص سوم الاغ نفهمی مثل من. منی که به قول خودشون دوست دختر ندارم و... می زنم! چیزی که منو شوکه کرد این بود که اون شخص گفت اگر یارویی که فردا می خوایم بریم پیشش، صیغه هم نکرد مهم نیست. از این جهت شوکه شدم که اون دوستمون رو به گناه... محکوم می کنه اما طبق حرف خودش مرتکب گناهی بس بزرگتر خواهد شد. یه نیم ساعت بعدش رفتم با کمی عصبانیت و لرزش صدا و بدون هیچگونه بی احترامی گفتم که شمایی که همیشه فلانی رو نصیحت می کردید که... بده، کار شما که بدتره. از من دلیل خواست. گفتم من قصد توهین ندارم، بنابر اون حرف خودت دارم میگم. گفت که من الکی گفتم، واقعیت نداره که صیغه نمی کنم. گفتم که صیغه کردن یا نکردنش با شماست. من بنابر حرف خودت بهت میگم که اگر زنه صیغه نکنه، در گناه زنای دوستی که همرات میبری هم شریکی. موضوع بعدی ای که گفتم این بود که شما نباید جلوی من از جزئیات رابطه ی جنسیت سخن می گفتی. اون دوست هم حرف کاملا درستی زد: وقتی تو توی یه جمعی هستی حس نمیشی. من گفتم اما دو تا گوش که دارم. من و شما اونقدر صمیمی نیستیم که بخوایم به جزئیات روابط جن.سی همدیگه گوش کنیم. اون دوست هم عذرخواهی کرد و دست داد و رفت. نمی دونم واقعا انتقاد من رو پذیرفت یا فکر کرد چون به قول آقای ح.ت اسکل هستم و منگلی ام که به در و دیوار نگاه می کنه و هیچی نمیگه، انتقادام هم اسکلانه و منگلانه است! نمی دونم از دستم ناراحت شد یا نه. به هرحال من این روحیه رو دارم که اگر کسی رو برنجونم برم ازش عذرخواهی کنم. اما من چیزی جز حقیقت و چیزی که حق منه نگفتم. بنابراین عذرخواهی بی معنی خواهد بود. خداحافظی با یوسف سوداگر هر روز صبح این یوسفه که به من زنگ میزنه که بریم دانشگاه. به دلیل قبض تلفن یا بی علاقگی به یوسف یا به دانشگاه نیست که من اول تماس نمیگیرم. من زنگ نمی زنم چون یوسف ده هزار تا دوست تو دانشگاه داره! سند یوسف به نام من نیست که فقط مال من باشه. با تماس نگرفتنم به یوسف این فرصتو میدم که اگر دوست داره اون روز با یکی دیگه باشه، خب باشه، مگه چیه؟ وقتی هم که میریم اگر مجتبی یا کس دیگه بیاد باهاش صحبت کاری کنه، من بدون ناراحتی از جمعشون میرم. ولی این انتظار رو هم دارم که اگر با یوسف وقتم رو برنامه ریزی کردم، کسی نیاد خرابش کنه. هیچکی تو این سالها مثل من از دانشگاه فراری نبود. اما این ترم از وقتی بابام برگشته هر روز از شنبه تا چهارشنبه میام دانشگاه. از صبح تا ساعت 8 شب که 9 هم می رسم خونه. اگر صبح تا شبمو تو دانشگاه گذروندم به عشق یوسف بود. اگر کلاسامو نرفتم به عشق یوسف بود. اگر تا یک برای ناهار صبر کردم به عشق یوسف بود. (یوسف جون چرا میای سانسور می کنی؟) اگر راه ها رفتم و جلوی سینما بهمن منتظر موندم، رفتم حج و زیارت، به عشق یوسف بود. نمی خوام بگم یوسف بته! نه، یوسف یکی از دوستان خوب من محسوب میشه و برام ارزش داره. این یوسف قصه پی ما اما دوستان زیادی داره. من باید قبول کنم که بقیه ی دوستان هم از یوسف سهم دارند. از این به بعد روزهای فرد دیگه دانشگاه نمیرم. روزهای زوج هم فقط بعضی کلاس ها اونم چون تو خونه بهم گیر میدند، وگرنه همونشم نمیرفتم و سعی می کنم زمانی برم سراغ یوسف که دیگه کسی نمی خوادش. خونه موندن برای من سخته. تو خونه پیانوی قشنگم رو می بینم که نتونستم یاد بگیرم (اولش جای معلم رفتم پیش یه موسیقیدان بزرگ، بعد از اون هم که یه روش عالی یادگیری پیدا کردم دیگه توانایی یادگیریمو از دست داده بودم). تو خونه وقتی میرم سراغ کامپیوتر، به یاد برنامه های آموزش زبان چینی می افتم که اونا هم عالی بودند، اما من توانایی یادگیریم خشکیده بود و نتونستم یاد بگیرم. ریاضی هم همینطور. تو این مدتی که با یوسف بودیم، (سانسور شده) تونستم غم هامو فراموش کنم. تونسته بودم اعتماد به نفسمو بازسازی کنم، اما حالا دیگه بر می گردم باز به همون شرایط. به قول یوسف pen.is condition بله، دوستان عزیز یوسف سوداگری! من دیگه نمیام که شما ها راحت باشید، راحت حرف بزنید، راحت خاطره تعریف کنید و بخندید و اسکل دائم الپریودی هم در این بین نباشه! یوسف جون به اون آقا بگو که وقتی ر خواست تلکمون کنه، باهامون بیاد شیرینی فرانسه. بگو من گفتم. چند روز پیش یکی از دوستان به موبایل یوسف زنگ زد. یوسف به من گفت که خودت جوابشو بده. اون دوست گفت که «می خوام برم ناهار، شما نمیاین؟». گفتم که ما ناهار نداریم، باید تا یک صبر کنیم (دروغ نگفتم!). گفت که «خب می خواین منم صبر کنم؟» گفتم که نه، شما برو ناهارتو بخور، بعدش بیا با هم کلیله دمنه بخونیم. این که من و یوسف در اون فاصله ی زمانی می خوایم با هم باشیم هیچ اشکالی نداره و دلیلش این نیست که ما از شخص سوم بدمون میاد، نه، چیزایی می خوایم بگیم که یا نفر سوم خوشش نمیاد و یا حضورش باعث میشه که معذب باشیم و نتونیم در باره ی اون موضوع حرف بزنیم. ما با اون دوست مشکلی نداریم و دقیقا همون شب با هم رفتیم شام خوردیم. دوستای یوسف به شکل تصاعدی داره افزایش پیدا می کنه. از رشته ها و تیپ های مختلف. وقتی من و اون یه قراری داریم، من انتظار دارم که نره بشینه با دوستای دیگش درباره ی طالقان و نمی دونم fx و ... صحبت کنه. به نظرم این انتظاری غیر منطقی نیست. همینطور منم وظیفه دارم که قبول کنم که اگر یوسف می خواد بره مثلا با مجتبی صحبت کاری کنه و دوست ندارن من بفهمم، از جمعشون برم. همچنین اگر یوسف به قول خودش "فس" شده و حوصله ی منو نداره، دلیلش این نیست که از من بدش میاد. امیر جان! امیر خان! توهین نکن! متفاوت ترین فیلم مسعود کیمیایی رو دیدم: زود قضاوت کردن و تهمت زدن یکی از آرایه های ادبی کنایه هست. از اونجایی که ادبیات من همیشه ضعیف بوده و کمترین نمره ها رو در ادبیات داشتم و کمترین درصدم در کنکور هم ادبیات بود (33 درصد)، من کلا نه از کنایه استفاده می کنم و نه می فهمم که کسی از گفتن یه حرفی منظوری داشته یا نه. شاید در کل زندگیم انگشت شمار از کنایه استفاده کرده باشم، بر خلاف فامیلهایی که با هم مشکل دارن که همه ی حرفشون کنایست! همیشه اطرافیان بودند که به من گفتند فلانی منظورش از فلان حرف چی بوده. حرفای من واقعا معنی دومی ندارند. یعنی اینطور نیست که یه حرفی رو با منظور بگم. وقتی دبیرستان بودم، عموی من اومد خونمون. من خیلی خوشحال بودم از اینکه رفتم فرهنگ عمید خریدم. وقتی برگ می زدم دیدم نوشته: گند=بد. به عموم گفتم که می دونستی گند یعنی بد. در جوابم گفت که «آهان! چون من میگم رفتی نگاه کردی؟!». من واقعا از گفتن چنین چیزی منظوری نداشتم و اصلا دقت نکرده بودم که اون از این کلمه استفاده می کنه! گاهی تهمت دروغ یا ماست مالی بهم زدن. یادم نمیره کلاس اول راهنمایی مدرسه شهید مهدی پور که معلم ورزشمون به من گفت دروغگو. ولی من واقعا دروغ نگفته بودم. اون آقا زود قضاوت کرده بود. مثال دیگه بخوام بزنم، باز می تونم از زنگ ورزش مدرسه راهنمایی بگم که فوتبال بازی می کردیم. من مدافع بودم. پریدم بالا که توپ رو بزنم یه دفعه همه گفتن هند شد. بله توپ به دست من خیلی نزدیک شد، اما اون توپ هرگز به دست من نخورد. هرچی گفتم کسی قبول نکرد. همه فکر می کردند که دروغ می گم. «چیزی نشده رو ثابت کردن خیلی سخته» یادم میاد معلم شیمی ای داشتیم که لیسانس مهندسی عمرانشو از شریف گرفته بود. فوق لیسانس و دکتراشو هم از آزاد! بله، اون آقا دکتر بودند. اما از کمبود شغل اومده بود معلم شده بود، با اینکه مدرسه ما زیاد به معلم هاش پول نمیداد. یه روز برگه امتحانیمو بردم گفتم که این سوالو من درست نوشتم اما شما نمرشو ندادید. نگاه کرد دید راست میگم، نمرشو داد. چند دقیقه بعد یه ایراد دیگه در تصحیح پیدا کردم. رفتم پیشش. بدون اینکه ببینه گفت نه دیگه برو بشین. من مطمئن بودم که اون سوالو هم درست نوشته بودم. ولی اون معلم فکر کرد دروغ میگم. صانعی بزرگ-که از چند سال قبل به بزرگیش ایمان داشتم- میگه که دروغ بزرگترین آفت روزگار ماست. دروغ در جامعه زیاد شده، اما دلیل نمیشه که زود قضاوت کنیم و هر کسی رو به دروغگویی متهم کنیم. صانعی میگه خدا در صورتی مجوز دروغ بهت میده که آبرو یا جان کسی در خطر باشه. در موارد نادری که آبروی کسی در خطر بوده، دروغ هم گفتم، اما نه بی دلیل، نه برای ماست مالی کردن، نه برای کسب منفعت. اگر فردا نیاید شاید بهتر باشد سیدنی شلدون فردا نتیجه ی آزمایشاتم میاد. نصف علائم سرطان خون رو دارم، اما داشتن کل علائم هم دلیل بر داشتن سرطان نیست. همچنین ممکنه یکی از علائم رو داشته باشی و سرطانی باشی. جمعه میرم پیش دکتر و جواب قطعی رو از اون می گیرم. از مرگ استقبال خواهم کرد. یه سری موضوعات برای نوشتن در ذهن دارم، اما فکر می کنم که لازمه اول در مورد اعتماد به نفس بگم. در پست اول نوشتم که استرس های تحصیل در نماد آموزش عالی کشور، توانایی یادگیریمو خیلی خیلی خیلی ضعیف کرد. ضربه ی دیگه ای که دانشگاه به من زد، تضعیف اعتماد به نفسم بود. روانشناسان میگن یکی از نشانه های عدم اعتماد به نفس اینه که منتظر تایید دیگران باشی. در مورد من، دقیقا این موضوع صدق می کرد. سال دوم و سال سوم دانشگاه، اوج عدم اعتماد به نفسم بود. یوسف میگه اعتماد به نفسم خیلی بالاست. هدفم پوله، فقط پول. اصلا برام مهم نیست که بگن پول دوسته، پول پرسته، هدفش سطحی یا پوچه. برام مهم نیست که دیگران در موردم چی فکر می کنند. من به اعتقاداتم عمل می کنم. (البته یوسف در نگاه اول واقعا پول دوست به نظر میاد، اما یه خورده که حرفاشو گوش کنی می فهمی که پول براش فقط یه ابزاره. ابزاری برای رسیدن به آرزوهاش. حلال و حرام بودن پول هم خیلی براش مهمه. یوسف در برنامه ریزی های چند سال آیندش، حدود چند میلیون رو برای کمک به خیریه قرار داده) روحیه ی من قبل از دانشگاه همینطور بود. اعتماد به نفس نه خیلی بالا ولی نسبتا خوبی داشتم. مثلا در انتخاب رشته ی دانشگاه با وجود مخالفت همه، اونی زدم که خودم دوست داشتم. ورود به دانشگاه شروع از دست دادن اعتماد به نفس بود. به قول یوسف دچار دگر خشنودی شدم! روزایی بود که خشت خشت دانشگاه به من می گفت تو به این دلیل نمره هات پایینه که در ریاضی استعداد نداری، پشتکار نداری، دیگران که نمره هاشون خوبه هم استعداد دارن و هم پشتکار، تو ناتوانی، تو احمقی! با اینکه من هم پشتکار و هم استعداد داشتم و ناتوان نیز نبودم، اما اتهامات خشت های دانشگاه رو پذیرفتم. کلا اون روزا، فامیل، دوست و خانواده هرچی دربارم می گفتن، حتی اگر نبودم هم می پذیرفتم. دقیقا شبیه رفتار یوسف در کلاس دکتر عبادی! مدت ها همین روحیه رو داشتم. دوست داشتم دیگران از من راضی باشند. بی توجه به اینکه ممکنه من یه کاری که درست هست رو انجام بدم اما یکی خوشش نیاد و ناراحت بشه. یکی از فامیل هامو مثال می زنم: دو سال از من بزرگتره. اونم مثل من وقتی وارد دانشگاه شد رفت تو بحران، با این تفاوت که اعتقاداتش، اهدافش، ادبیاتش و کلا همه چیزش غیر از مدل موهاش عوض شد. کاردانی برق دانشگاه صنعتی شیراز رو تموم کرده و این ترم لیسانس می گیره. کلا تحصیلش خیلی طولانی شد. یه روز صا ایران آگهی می زنه که ما دانشجو کاردانی برق می خوایم. کسانی که انتخاب بشن، هم کار می کنن و هم درس می خونن و برای ادامه تحصیل هم می فرستیمشون مالزی. جالب بود، بچه های دانشگاه آزاد شهر های دور افتاده قبول شده بودن ولی این آقا که نمره هاش همه عالی بوده، دانشگاهشم سراسری بوده قبول نمی شه. چرا؟ این پسر خاله ی من فعالیت سیاسی کرده بود در دانشگاه. فقط و فقط به خاطر نمره های عالی از دانشگاه اخراج نشده! کار اونا از نظر حکومت تا حدی بد بوده که سپاه اطلاعیه داده بوده و اونارو "بعضی افراد معلوم الحال" توصیف کرده بوده! من واقعا عاشق این آقا بودم و هستم. خیلی روزها، شب ها، نیمه شب ها باهم بودیم، حرف زدیم، خندیدیم، و حتی از ناراحتی هامون گفتیم، از عشق گفتیم. یکی از قوانین گفتگو اینه که من می تونم از دیدگاه خودم دفاع کنم اما حق ندارم دیدگاه دیگران رو محکوم کنم (تحمل ابهام). اون دوست علاقه مندی های من، عشق من و اهداف منو محکوم کرد. این رفتار باعث شد به این فکر کنم که شاید چیزایی که اون تایید نمیکنه، واقعا غلطه. البته اینگونه فکر کردن ها هرگز باعث نشد من اهدافمو عوض کنم، اما به درستیشون دیگه مطمئن نبودم. این موضوع دلالت بر عدم اعتماد به نفس من داشت. همچنین این دوست به دلیل فشار هایی که در دانشگاه داشت و بدهی میلیاردیی که عموش براشون به ارث گذاشته و این دوست مسئولیت حلش رو به عهده گرفته، مدتیه که اوضاع خوبی نداره. کلا رفتارش خیلی سرد شده. رفتار اخیرش باعث شد که حدود 1 سال احساس گناه داشته باشم و برم تو گذشته. می خواستم جواب این سوالو پیدا کنم: از کدوم رفتارم ناراحته؟ گذشته ی چندین سالمو زیر و رو کردم. تنها یه نتیجه داشت: من بیگناهم. الان که با روحیه ی بهتر به مسائل گذشته نگاه می کنم، می بینم در خیلی موارد باید از دیدگاه خودم و از رفتار خودم دفاع می کردم. بله، فکر به سربازی، به یادنگرفتن ها منو واقعا له کرده بودند. الان یه خورده اعتماد به نفسم نسبت به گذشته بهتر شده و این جای امیدواریست. عاملی که اعتماد به نفس رو از من گرفت هم دانشگاه بود. دریا بازم منو فریاد میزنه میگه خشکی جای موندن دیگه نیست همونطور که یوسف گفت ما چهار تا دوست هستیم. من با هر سه تاشون، هم خاطرات خیلی خوب دارم و هم خاطرات خیلی بد. به هر حال دوستی خوبی بین ما هست. در مورد دانشگاه تهران -که مدتهاست ایمان آوردیم که اونجا دانشگاه ته ران(به قول صادق هدایت) هست و نه تهران- باید بگم که همه چی از عشق من به ریاضی شروع شد. من می خواستم با بهترین اساتید ایران، ریاضی بخونم. اون سال فکر می کنم اولین سالی بود که دانشگاه امیر کبیر دکترای پیوستشو برداشته بود. اگر بر نمی داشت، قطعا انتخاب اول من اونجا بود. اونقدر عشق و علاقه داشتم که می خواستم حداقل 10 سالی رو تو امیرکبیر بمونم، اما الان اگه مجبور نبودم و سربازی ناحق نبود، حتی 10 روز هم حاضر نبودم برم دانشگاه. بحران تحصیلی من از اونجا شروع شد که دکتر یاسمی، من و خیلی های دیگه رو فرستاد کاروان بعدی! البته قبل از اون کلاس هم متوجه شده بودم که انتخاب ریاضی دانشگاه تهران، یه انتخاب غلط بوده، اما فکر نمی کردم دیگه اینقدر! وقتي کاري رو انجام مي دیم یا حرفي مي زنیم و يا تصميمي مي گيریم، هيچ کس، تصور نمي کنه که کاري که انجام داده اشتباهه. همه فکر مي کنند دارند بهترين انتخاب و تنها راه حل درست رو براي خودشون مي بينند! اما خب بايد منتظر بود و بعدها ديد آيا اين انتخاب درست بوده يا نه... اين حرفي که از دهان کسي خارج شده منطقي بوده يا نه ... اين رفتار شکل درستي داشته يا نه! من وقتي ریاضی دانشگاه تهران رو انتخاب کردم، به انتخاب خودم ايمان داشتم و فکر نمي کردم دارم یه راه اشتباه رو مي رم. وضعیت تحصیلی من یه رکورد محسوب میشه. 3 ترم پشت سر هم مشروط شدن، حدود 30، 40 واحد افتادن، یه ترم هیچی پاس نکردن و سفید دادن چندین امتحان میانترم و پایانترم و کلی غیبت سر کلاسها. به نظر من وقتی یه هدف رو در زندگی انتخاب می کنی به معنیه قبول کردن جنگيه که مي دونیم همه چيز در دست ما نيست! و من در هدف یادگیری ریاضی در دانشگاه تهران شکست خوردم. با توجه به شناختی که الان دارم، اگر برگردیم به 4 سال پیش، کنکور دانشگاه سراسری رو اصلا نمی دم. به خاطر مدرکش میرم دانشگاه آزاد، ریاضی می خونم. بعد سربازی میرم، اگه بشه سرباز معلم میشم. بعدشم میرم معلم میشم، جاش هم هرجا شد. یه شهر بزرگ یا یه ده کوچیک. در مورد استادا که بخوام بگم، واقعیت اینه که ما استاد نداریم. چون استاد باید "ژن معلمی" داشته باشه که من در هیچکدومشون ندیدم. اونا شاگرد هم نیستند، چون که یه شاگرد، بدون غرور دنبال یادگیریه، چیزی بلد نیست که غرور داشته باشه. اما این آقایون و خانوما، غرور از سر و روی خیلیاشون می باره و خیلی هم ادعاشون میشه. شاید محترمانه ترین اسمی که میشه بهشون داد اینه: مقاله نویس. بله، اونا مقاله نویس هایی هستند که با مقاله هاشون باعث میشند رتبه ی واقعی دانشگاه برای جهانیان مشخص نشه. از دیگر شاهکار های دانشگاه تهران اینه که یه نامه ی کاملا رسمی میاد در خونه اما از هرکی می پرسی کی فرستاده، کسی نمی دونه. به هر حال این 4 سال بدترین دوره ی زندگی من بود. بدترین از این جهت که قدرت یادگیری من بسیار ضعیف شد. قضیه ی بچه ها از قسمت آموزشی اون قبرستان (چون شهدا رو اونجا دفن می کنند) جداست. همونطور که گفتم با بچه ها خاطرات خوبی به یادگار مونده. از به سینما و نمایشگاه نقاشی و توانیر رفتن و درس خوندن و با هم افتادن گرفته تا پرت شدن یه سری اشیا به سمتم! همشون یادگاری می مونه.


loreena mckennitt خواننده و blackmore Ritchi آهنگساز نيز هريك اجراهايي از اين آهنگ دارند كه هردو نيز شنيدني ست . greensleeves در لغت يعني آستين هاي سبز و اشاره به خانمي شيك پوش و آزاد دارد كه چنين لباسي به تن دارد .
Alas my love you do me wrong
To cast me off discourteously;
And I have loved you oh so long
Delighting in your company.
Greensleeves was my delight,
Greensleeves my heart of gold
Greensleeves was my heart of joy
And who but my lady Greensleeves.
I have been ready at your hand
To grant whatever thou would'st crave;
I have waged both life and land
Your love and goodwill for to have.
Greensleeves was my delight,
Greensleeves my heart of gold
Greensleeves was my heart of joy
And who but my lady Greensleeves.
Thy petticoat of sendle white
With gold embroidered gorgeously;
Thy petticoat of silk and white
And these I bought gladly.
Greensleeves was my delight,
Greensleeves my heart of gold
Greensleeves was my heart of joy
And who but my lady Greensleeves

تناوب سریع
در خاتمه متذکر می شویم که چگونگی دسترسی به اطلاعات و مذاکرات خصوصی بین افراد نکته ای است که نیروهای امنیتی و قوه قضائیه باید مورد توجه قرار دهند.
دفتر حضرت آیت الله العظمی صانعی
11/11/1388
تظاهر لکههای دانه اناری زيرجلدی پوست (petechiae)
لخته يا منعقد نشدن خون در پی ايجاد زخم يا بريدگی
ضعف و خستگی مفرط
تنگی نفس در اثر فعاليت
تب و لرز و نشانه های شبه سرماخوردگی
خونريزی مکرر بينی
تورم و خونريزی لثه ها
بنابر اطلاع واصله عصر امروز دفتر حضرت آیت الله العظمی صانعی دام ظله در گرگان با مصوبه شورای تامین استان تعطیل گردید .
بذر غيرت در زمين میکاشتی
زهر عشق حق به حمد آميختی
در رکوعت می به ساغر ريختی
قبلهء تو عشق و مستی، قتلگاه
اين مشايخ قبلههاشان بر گناه
گويمت از هفت رنگان مو به مو
خرقه پوشان دغل کار دو رو
سجده بر پست و رياست می کنيم
با خدا هم ما سياست می کنيم
کو نشانی که شما اهل دليد
جملگی تان بر نماز باطليد
می چکد شک بر سر سجادهها
وای از روزی که افتد پردهها
ما خدايان زيادی ساختيم
مال مردم را به خود پرداختيم
شير حق برخيز وقت کار شد
بر سر نی رفتنت انکار شد
کاخها گرديده مسجد، سرفراز
صد رکعت تزوير دارد هر نماز
سجده در مسجد حسينا مشکل است
اين بنا از دل نباشد، از گل است
اين خسان با مال مردم زنده اند
جملگی اندر نماز و سجدهاند
دم ز راه و رسم سلمان می زنيم
لاف اسلام و مسلمان می زنيم
کاشکی از نسل سلمان می شديم
لحظه ای يک دم مسلمان می شديم
يوسف صانعی
29/9/88
مطابق با سوم محرم الحرام 1431
| Design By : Night Skin |


