تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران یاد باد




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


یاد باد آن روزگاران یاد باد

یاد و خاطره ی روزهای تلخ و شیرین دانشگاه تهران

مذاكرات ايران و 1+5 در ژنو در مقايسه با مذاكرات هستهاي دولت اصلاحات با سه كشوراروپايي از جهات مختلفي قابل نقد و بررسي است.
روحيه حاكم بر دولت مدعي اصلاحات، روحيه انفعال و ترس و تحير بود و دشمن نيز آن را به خوبي ميشناخت؛ از اين رو همواره قبل و در حين مذاكرات با هيئت ايراني از زبان تهديد سخن ميگفت. اين سياست كه بوش از آن به سياست هويج و چماق تعبير مي‌كرد، بر آن بود تا ا زطريق تهديد نظامي و تحريم همه جانبه ايران را در مذاكرات به پذيرش هويج يا آبنبات متقاعد سازد.بر اين اساس هر گاه كه به زمان مذاكرات نزديك ميشديم بر شدت تهديدات آمريكا و اتحاديه اروپا افزوده ميشد. در حين مذاكرات نيز تيم ايراني را به اجراي تهديدات در صورت شكست مذاكرات تهديد ميكردند. به عنوان نمونه، بنا بر اعتراف جك استراو وزيرخارجه وقت انگليس د رمذاكرات سعد آباد با مشتي كه بر روي ميز كوبيد و تهديدات قبلي را تكرار كرد فضا به نفع اروپاييها تغيير كرد و تيم ايراني همه چيز را واگذار كرد به طوري كه ديگر حاضر نشدند امتياز چند دانه سانتريفيوژ تحقيقاتي نيز به ايران بدهند. فضاي رعب و وحشت آن چنان بر مذاكرات سايه افكنده بود كه قدرت مقاومت و ايستادگي را در برابر زياده خواهي هاي غربي ها گرفته بود ودايما هيات ايراني از اين ميترسيد كه كشورهاي اروپايي مذاكرات را ترك كرده، به فاز نظامي روي آورند. اين فضاي تهديد كاذب متاسفانه توسط تيم به مسوولان نظام در دولت و مجلس نيز منتقل ميشد و بر تصميمات آن ها نيز تاثير گزار بود. جالب اين كه اين افراد سعي ميكردند به كمك دوستان مرعوبشان در مجلس ششم و دولت ،رهبري نظام را نيز مرعوب كنند و به پذيرش خواست دشمن وادار نمايند!! نمايندگان مجلس ششم در نامه 127 نفره به مقام معظم رهبري مبني بر ضرورت سازش در برابر آمريكا از معظم له خواستند در برابر زياده خواهي هاي دشمن تسليم شوند در بخشي از نامه ننگين آن ها به مقام معظم رهبري آمده است: «شايد در صفحات تاريخ پرفراز و نشيب معاصر ايران هيچ زماني را به حساسيت امروز نتوان يافت، تنها با تسامح مي‌توان وضعيت ايران را در زمان اشغال در جنگ جهاني دوم و يا پيش از پذيرش قطعنامه 598 با وضع كنوني قابل مقايسه دانست كه در اولي با قطع هرگونه اميد در داخل،‌ عامل خارجي سرنوشت كشور را رقم زد و در برهه دوم، دور انديشي و اراده و تدبير حضرت امام خميني و اتكاي به مردم كشور را نجات داد اما شايد دوره كنوني از اين لحاظ بي مانند باشد كه شكاف‌هاي سياسي و اجتماعي با تهديد خارجي و برنامه آشكار دولت ايالا‌ت متحده آمريكا به عنوان قدرتي كه در برابر خود مانعي نمي‌بيند، براي تغيير نقشه ژئوپولتيك منطقه هم‌زمان شده و نظام ناچار به كنش و واكنش در برابر اين برنامه است...» القاكنندگان نااميدي و ترس در دل مردم، در ادامه نوشته‌اند: «اگر جام زهري بايد نوشيد، قبل از آن‌كه كيان نظام و مهم‌تر از آن استقلا‌ل و تماميت ارضي كشور در مخاطره قرار گيرد بايد نوشيده شود و بي‌ترديد اين برخورد خردمندانه و متواضعانه از سوي ملت با همان پاداشي مواجه مي‌شود كه امام عزيز راحل روبه‌رو شد. اين اقدام؛ نشانه تدبير، دورانديشي، مصلحت‌جويي و خيرخواهي و توفيق الهي است.» (حيات نو، به نقل از كتاب وسوسه شيطاني)
مقام معظم رهبري در باره خطر اين نوع تفكر براي كشور در جمع دانشجويان علم وصنعت فرمودند: «درمقابل دشمن اگر مسوولين كشور احساس رعب و خوف بكنند، بر سر ملت بلاهاي بزرگ خواهد آمد. آن ملت هائي كه ذليل و مقهور دست دشمن شدند، عمده‌ علت اين بود كه مسوولان - پيشروان قافله‌ ملت - شجاعت و اعتماد به نفس لازم را نداشتند. گاهي در بين آحاد مردم عناصر مومن، فعال، فداكار، آماده‌ به جانبازي هستند، منتها مسوولين و روسا وقتي خودشان اين آمادگي را ندارند، نيروهاي آن‌ها هم از بين مي‌رود و اين ظرفيت هم نابود مي‌شود. آن روزي كه شهر اصفهان در دوره‌ شاه سلطان حسين مورد غارت قرار گرفت و مردم قتل عام شدند و حكومت باعظمت صفوي نابود شد، خيلي از افراد غيور بودند كه حاضر بودند مبارزه و مقاومت كنند؛ اما شاه سلطان حسين ضعيف بود. اگر جمهوري اسلامي دچار شاه سلطان حسين‌ها بشود، دچار مديران و مسوولاني بشود كه جرات و جسارت ندارند؛ در خود احساس قدرت نمي‌كنند، در مردم خودشان احساس توانائي و قدرت نمي كنند، كار جمهوري اسلامي تمام خواهد بود.» معظم له در آخرين ديدار خود با نمايندگان مرعوب مجلس ششم در پاسخ به نامه موهن آن ها نسبت به مرعوب شدن در برابر دشمن هشدار دادند و فرمودند انساني كه مرعوب ميشود نمي تواند تصميم بگيرد. مرعوب شدن و عقب نشيني در برابر دشمن حد يقف ندارد. حد يقف آن تسليم در برابر دشمن و عقب نشيني از مواضع انقلاب و پذيرش عامل مستقيم دشمن بر عرصه حاكميت كشوراست.
ولي امروز در مذاكرات ژنو اقتدار نظام اسلامي را همه احساس ميكنند؛ از يك سو سايت هسته اي ايران در نطنز با تمام قدرت به صورت تمام وقت فعاليت ميكند بنابر اين مذاكره، وقت كشي براي ما نيست هرچه مذاكرات ادامه يابد متضرر نمي شويم. در حالي كه در گذشته ادامه مذاكرات به ضرر ملت ايران تمام ميشد چرا كه تاسيسات ما همه مهر و موم شده بود و دشمن بر طولاني شدن مذاكرات تاكيد ميورزيد. از سوي ديگر در مذاكرات پيشين اين پيشنهادات اروپايي ها بود كه محور مذاكرات قرار ميگرفت ولي اكنون اين جمهوري اسلامي است كه با بسته پيشنهادي خود محور مذاكرات را تعيين ميكند.در گذشته اگر اين اروپايي ها بودند كه با زدن مشت محكم روي ميز،‌ ايران را تهديد به ترك مذاكره ميكردند و اين ايران بود كه همواره به آن ها خواهش و التماس ميكرد اكنون ايران است كه در برابر 1+5 مشت هاي خودرا گره كرده و آن ها را تهديد به ترك مذاكره ميكند. قبلا اين آمريكا و اروپا بود كه در آستانه مذاكرات از زبان تهديد سخن ميگفت و د ركنار تهديد به چماق،‌ هويج نشان ميداد، ولي امروز اين ايران است كه در آستانه مذاكرات رزمايش موشكي با برد بيش از 2000 كيلومتر برگزار ميكند و از سوي ديگر رسما از آماده سازي سايت ديگري به نام سايت «فردو» سخن به ميان ميآورد. و جالب تر از همه اين كه در بسته پيشنهادي سخني از موضوع هسته اي نيست زيرا ايران بحث هسته اي را در چارچوب» ان، پي، تي» پايان يافته تلقي ميكند. وعلاوه بر آن خواهان مذاكره براي خريد اورانيوم با غناي 20درصد براي داروسازي ميشود كه مورد قبول طرف هاي مذاكره كننده قرار ميگيرد. موفقيت ايران در موضوع هستهاي نشان ميدهد كه مديريت سياست خارجي با پيروي از فردي حكيم و مدبر (مقام معظم رهبري) كه همه قوا را ازمقننه و مجريه گرفته تا نيروهاي مسلح در يك جهت هماهنگ مي‌كند، با موفقيت به‌پيش مي‌رود. اين مطلب به اندازه اي روشن است كه پوتين در سفر به تهران رسما اعلام ميكند تا اين حكيم در تهران نشسته باشد هيچ قدرتي نميتواند ايران را به زانو در آورد. ولي به هرحال نبايد در اين ميان از نقش دولت نهم و دهم و شجاعت شخص دكتر احمدي نژاد غافل بود، چرا كه اگر فرماندهان رده پايين اطاعت پذير نبودند، فرمايشات آقا به صورت معمول و روان عملي نمي‌شد.
نتيجه: 1) در موضوع هستهاي پرونده ايران مختومه شد.
2) سايه تهديد براي هميشه از سر ملت ايران برداشته شد.
3) ايران از نظر قدرت در كنار كشورهاي 1+5 قرار گرفت و به قدرت اول منطقه تبديل شد.4) اقتدار سياسي و نظامي و علمي ايران به نمايش گذاشته شد و كشورهاي 1+ 5 با اين مذاكرات عملا آن را به رسميت شناختند 5) پيام اين مذاكرات اين بود كه كشورهاي جهان سومي كه در سايه سياست هاي استعماري عقب مانده نگه داشته شده اند ميتوانند با الگو گرفتن از انقلاب اسلامي، كشور خود را از شر استعمار برهانند و به استقلال همه جانبه دست يابند. 6) اگر دولت ها و مسوولان كشور ولايت پذير باشند نتايج شيريني براي كشور و مردم به بار خواهد آمد. چنان چه در امور داخلي از جمله فرهنگ، ولايت مداري خود را به منصه ظهور برسانند و منويات معظم له را عملي سازند يقينا نتايج شيرين تري براي كشور به ارمغان خواهد آمد.

نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 2:49 توسط یوسف سوداگری| |

دیشب داشتم یه سری به آلبوم می زدم. یه دفعه نگام به یه عکس از دوران بچگی افتاد. انگار به ۲۰ سال پیش برگشتم. حمایلی که به یه لباس آمیخته به رنگ های مختلف بسته بودم. وقتی عکاس می خواست عکس بگیره، اونقدر اضطراب داشتم که لبامو به هم فشار داده بودم. یاد اون روزا به خیر! اون روزا اگه یه اسباب بازی منظورم ماشینه داشتم، انگار دنیا مال من بود. چقدر دوران کودکی خوبه آرزوهای آدم کوچیکه، غماشم کوچیکه. اون موقع تو یوسف آباد خیابون ۱۷ زندگی می کردیم. سال ۶۹ تا ۷۱. همسایمون یه دختر پسری بودن که ۴، ۵ سالی از ما (منظورم من و پسر خالم) بزرگتر بودن. همسن داداشم بودن. یه بار تو عالم بچگی باهاشون دعوامون شد. حالا اون دختر دوران کودکی اسمش گلناز الهیه که بر حسب تصادف دوست سامان از آب در اومده که الان تو کانادا زندگی می کنه. در ورودی خونمون یه در طوسی رنگ بود. یادش به خیر سرویس اومده بود دنبالمون. اسم رانندش آقای زکریا بود با یه سرویس درب و داغون و اوراق! من و پسر خالم مقداد عاشق اون مینی بوس بودیم. روز اول مهد کودک مقداد فرار کرد و آقا زکریا نتونست بگیرش ولی من مثل بچه های خوب رفتم تو مینی بوس نشستم. خیلی احساس دلتنگی می کردم مخصوصا که مقدادم نبود ولی روز دوم و سوم که مقداد بود احساس آرامش بیشنتری می کردم. من و مقداد چون ریز و کوچولو بودیم بچه ها بهمون می گفتن جینگیل و فینگیل. یاد مهد کودک به خیر! وسط کلاس من و مقی می رفتیم زیر میز کیک گردمونو که هنوز مزش زیر زبونمه می خوردیم. فکر می کردیم هیچ کی ما رو نمی بینه. آخ! یادش به خیر! حالا اون آقا مقداد کوچولو شده سرباز وطن و اون یوسف کوچولو شده یه جوون ناامید. از اون خونه خاطره خیلی دارم ولی گفتن همش تو یه پست از مزش کم می کنه. یه روز تو همون خیابون ۱۷ یه خانومی رو دیدم تو عالم بچگی به قیافه ی خوشگلش زل زده بودم. اونم از سر مهربونی یه شکلات خیلی خوشمزه بهم داد. گذر زمون مزه ی اون شکلاتو از ذهنم نبرده. اینقدر طعم این زندگی تلخه که خاطرات شیرین تو ذهن آدم برجسته می مونه. آخ ای کاش می شد آدم شیرجه بزنه تو آلبوم و برگرده به گذشته و به آدمای گذشته بگه آینده ای که این همه خودتونو براش می کشید هیچ قشنگی ای نداره.

آری به امید آن روز!

بسیجی باشید و بسیجی بمانید!

نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 6:18 توسط یوسف سوداگری| |

على از زبان على

امـام عـلـى عـلیه السلام یاران رازدار محمد صلى اللّه علیه و آله مى دانند كه من حتى لحظه اى دسـت رد بـه سـیـنـه خـدا و پـیـامـبـر او نزدم در جاهایى با جان خود پیامبر را یارى رساندم كه دلیران مى گریزند و گامها واپس مى رود این شجاعت و مردانگى را خداوند به من ارزانى داشت .

ـ (هیچ گاه ) دروغ نگفته ام و (از پیامبر) دروغ به من گفته نشده است , و گمراه نشده ام و كسى هم به واسطه من گماره نگشته است .

ـ هـرگاه از پیامبر خدا مى پرسیدم به من پاسخ مى داد و چون خاموش مى ماندم با من آغاز سخن مى كرد.

ـ در تـفـسیر آیه “همانا تو بیم دهنده هستى و هر قومى را راهنمایى است “ ـ : بیم دهنده پیامبر خداست و راهنما من هستم .

ـ پیامبر خدا صلى اللّه علیه و آله مرا براى داورى به میان مردم یمن فرستاد عرض كردم اى پیامبر خدا! مرا كه جوان هستم و ازدانش قضا و داورى ناآگاه , مى فرستى ؟

پیامبر دست به سینه من زد و گـفت : خدایا! قلب او را هدایت كن و زبانش را استوار گردان ازآن پس , من در داورى میان دو نفر هرگز دچار شك و تردید نگشتم تا اكنون كه در این جا نشسته ام ؟

ـ پـیـامـبـر خـدا صـلى اللّه علیه و آله فرمود : اى على ! اگر تو نبودى بعد از من مؤمنان شناخته نمى شدند.

ـ پـسـر نـابـغه گفته است كه من مردى بسیار بازیگوش و شوخ و بذله گویم و دست و پنجه نرم مى كنم و بازى مى كنم هیهات ! ترس از مرگ و یاد قیامت و حسابرسى (آخرت ) مرا از این كارها باز مى دارد.

ـ در خطبه اى كه روز دوم خلافتش ایراد فرمود ـ : همانا من یكى از شما هستم آنچه براى شماست براى من نیز هست و آنچه برشماست بر من نیز هست .

ـ گـمـراه نـشـدم وكـسـى را گـمـراه نكردم آنچه به من سفارش شد از یاد نبردم من از طرف پـروردگار خود بینه اى دارم كه آن را براى پیامبرش روشن ساخت و براى من تبیین نمود من در راه هستم (بیراهه نمى روم ).

ـ بـیعت شما با من بى اندیشه نبود و كار من و شما یكسان نیست من شما را براى خدا مى خواهم و شـما مرا براى خودتان مى خواهید اى مردم ! مرا به خاطر خود یارى رسانید به خدا سوگند كه داد ستمدیده را بستانم و به مهارى سخت ستمگر را بكشانم تااو را به آبشخور حق درآورم هر چند خود نخواهد.

ـ بـه خدا سوگند كه اگر شب را بر روى اشترخار تا صبح بیدار مانم و مرا در كند و زنجیرها كت بسته بكشند خوشتر دارم از اینكه در روز رستاخیز خدا و پیامبرش را به عنوان ستمكار دیدار كنم .

بـه خدا سوگند اگر هفت اقلیم را با آنچه زیر آسمانهاى آنهاست به من دهند تا با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه اى خدا رانافرمانى كنم چنین نخواهم كرد.

ـ هـمـانا من در میان شما همچون چراغ در تاریكى هستم كه هر كس به حریم آن درآید از نور آن روشنایى گیرد.

ـ مـى فـرمـود ـ : خـداى عـزوجل را آیه اى (نشانه اى ) بزرگتر از من نیست و براى خدا “نبا”ى “عظیم “ تر (خبرى بزرگتر) از من نه .

ـ از آن زمان كه خدا را شناختم او را انكار نكردم .

ـ از آن زمان كه حق به من نموده شد در آن تردید نكردم .

نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 3:5 توسط یوسف سوداگری| |

الان ساعت 3 نیمه شبه. امشب سومین شب متوالی ای هست که منو سامان از زمانی که خورشید طلوع می کنه تا اذان مغرب که خورشید بای می کنه و فرداش دوباره های می کنه ما با همیم! این روزا خیلی شادیم. گویی غمامونو پشت نقاب چهره هامون پنهان کردیم. زن و شوهرا هم اینقدر خوش نیستن که ما هستیم! البت که ما قسمت صحنه دار اونا رو نداریم!!

از صبح ما که همون ظهر شماست از خواب که پا میشیم شروع می کنیم به انواع دلقک بازی مثل رقص های ایرانی، عربی، هندی، کردی، ترکی و ... و تکرار تیکه کلامای خنده داره بازیگرا تو فیلمای سینمایی که شبا می بینیم. بهترین فیلمی که تو این شبا دیدیم سالاد فصل بود. دیالوگای مرحوم خسرو شکیبایی واقع با مزه است: درو واکن، درو واکن، درو وا کن؛ با اون لهجه ی معتاد گونه که می گفت: لیلا همه کس منه و ...

از ظهر تا سحر کارمون خندست. بعضی اوقاتم از خاطراتمون بابچه های دانشگاه مثل احسان ع، شاگرد اول سابق، بابک خله، بامداد ب و ... یاد می کنیم.

تو این سه روز، یه سری هم به جمهوری زدیم و من دو تا موبایل خریدم. چقدر خوش گذشت. البته یه سری هم به ناصر خسرو زدیم!!! اما به دلیل مسائل امنیتی از بازگو کردن خاطراتمون با اسد و پیمان و نام مستعارمون رامبود (!) و دلقک بازی هایی که تو مغازه های ناصر خسرو در میاوردیم و همینطور خرید اینترنتی ای که انجام دادیم که همش کلاه برداری بود جدا معذوریم!!

وقت اذان مغرب که میشه، چون سامان روزه نمی گیره بیچاره مامور خریده و از اون جایی که از یوسف آباد فقط خیابون 17 خونه ی گلنازو بلده، من بهش آدرس میدم و اونم با جی پی اسی که رو موبایلشه میره لوازم افطارو می خره. بعد با هم میشینیم فیلمای ماه رمضونو می بینیم. وای که چقدر خوش می گذره!

اگر چه من آدم خیلی شادی نیستم ولی کاراکتر آدمای شادو از دیدگاه لئونوستالژیک خوب بازی می کنم. اون موقع ها که تو دانشگاه بودیم، هر کی یوسف رو می شناخت به عنوان یه مرفه بی دردی که هیچ غمی تو زندگیش نداره و همیشه شاده ازش یاد می کرد. وای از اون روزی که نقاب از چهره ی آدما بیفته...

رفاقت من و سامان یه رفاقت ریشه داره. با 5 سال ضخامت. به عمر سالهای تحصیلمون تو دانشگاه تهرون. البته بی انصافیه اگه اسم حسین ت رو هم نگم. چرا که خیلی دوستش دارم.

امروز که از کلاس کنکور تعطیل میشدم به عشق سامان از توانیر تا یوسف آباد بدو بدو اومدم. جالب اینجاست که وقتی سر کلاس بودم گوشیم رو سایلنت بود و  وقتی رفت رو پیغامگیر صدای سامان تو کلاس می پیچید. همه منو نگاه می کردند. از یه طرف از حرفای سامان خندم می گرفت از یه طرف تابلو شده بودم. وقتی رسیدم خونه انتظار داشتم سامانو تو کوچه ببینم ولی جالب اینجا بود که اون تو آسانسور بود!

در ضمن بد نیست از شیطونی های سامان هم بگم و اون اینکه قرص ضد افسردگی رو تو چایی من ریخت و فرداش من همش احساس می کردم فکم شل شده! وقتی علتشو از سامان پرسیدم تازه بندو آب داد!

امشب آخرین شبیه که من و سامان کنار همیم. فردا شب، شب قدره. ایشالا که دعای همه تو این شب عزیز برآورده بشه. آری، به امید آن روز!

بسیجی باشید و بسیجی بمانید!!

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 3:38 توسط یوسف سوداگری| |

در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی(۱۸۷۹ـ۱۸۸۲)به هنگام کاوشها در بابل در میان رودان (بین النهرین)باستان شناس ایرانی٬هرمز رسام یک استوانه سفالین کوچک از گل پخته(۲۳ سانتیمتر)٬یافت که شامل یک نوشته از کوروش بزرگ بود.جنس این استوانه از گل رس است٬۲۳ سانتیمتر طول و ۱۱ سانتی متر عرض دارد و در حدود ۴۰ خط به زبان اکادی و به خط میخی بابلی نوشته شده است.بررسی ها نشان دادکه نوشته ی استوانه٬مربوط به سال ۵۳۹(پ.م)از سوی کوروش بزرگ پس از شکست بخت النصر و گشوده شدن شهر بابل ٬نویسانده شده و به عنوان سنگ بنای یادبودی در شهر بابل قرار داده شده است.استوانه یافت شده در موزه بریتانیا در شهر لندن نگاهداری میشود.کوروش٬موسس پادشاهی ایران و اغازگر سلسله هخامنشیان پس از تسخیر بابل اعلام عفو عمومی داد و ادیان بومی را آزاد اعلام کرد.او هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوزبه مال و جان رعایا بازداشت.او تمامی ساکنین پیشین سرزمین ها را گرد هم آورده و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند.این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته شده٬و در سال ۱۹۷۱ میلادی٬سازمان ملل آن را به تمامی زبان های رسمی جهان منتشر کرد.این تاییدی است بر اینکه منشور آزادی بشریت که توسط کوروش بزرگ منتشر شده٬میتواند برتر از اعلامیه حقوق بشر که توسط انقلابیون فرانسوی در اولین مجمع ملی ایشان صادر شده است قلمداد شود.در روزگاری که کوروش به نمایندگی ایرانیان٬منشور حقوق بشر و آزادی انسان را فرستاد فخر مردمان و شاهان دیگر کشتن٬سوختن و ویران کردن بود.خلاصه متن این منشور چنین است:

(منم کوروش شاه جهان٬شاه بزرگ٬شاه دادگر٬شاه بابل شاه سومر واکد٬شاه جهان.پسر کمبوجیه٬شاه بزرگ...آنگاه که بدون جنگ و پیکاروارد بابل شدم٬همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند.در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم٬مردوک(مردوخ=خدای بابلیان)دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد٬زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد.نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و سرزمین وارد آید. آنها را از زیر یوغ اسارت خارج ساختم٬به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم...من فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارد.خدای بزرگ از کردار من خشنود شد...او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت.ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم...من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم.فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود٬بگشایند.همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند٬به سرزمین خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم٬باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ٬برایم زندگانی بلند خواستار باشند...من برای همه مردم٬جامعه ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.)

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 3:9 توسط یوسف سوداگری| |

گذری بر شرکت های هرمی

باز هم سلام٬تصمیم گرفتم تو شرایطی که شرکت هایی موسوم به هرمی که در زمینه نت ورک مارکتینگ و یا نتورک اینوستینگ فعالیت میکنند نقدی بکنم تا به این ترتیب از ضرر و زیان هزارن هموطنی که تو جامعه ی ما به دلیل عدم تجربه و آشنایی با این سیستم ها به دام می افتند و متاسفانه صدی نود آنها متضرر میشوند و گاهی این ضررها آن قدر خانمان سوز است که کام جوانان ما و خانواده های آنها را به شدت تلخ میکند به همین خاطر مطالبی را که حاصل تجربه ی دوستانم و علم بنده نسبت به این سیستم هاست در اختیارتان قرار دهم شاید که موثر افتد چرا که آزموده را آزمودن خطاست.

شروع بحثمو با نگاهی به تاریخچه ی ورود این شرکتها به ایران شروع میکنم.در ابتدا شرکتی به نام پنتاگونا که اصالتا آمریکایی بود وارد ایران شد.این شرکت در قبال دریافت ۵۰۰۰۰۰ تومان فرد طعمه را عضو میکرد و بدون اینکه محصولی به وی بدهد تنها با دادن رسیدی به وی اکتفا میکرد.که همین شیوه پایه گذار شروع فعالیت شرکت هایی موسوم به شرکت های کاغذی شد.افراد تازه عضو شدد باید برای شروع افرادی را جذب میکردند که بسته به نوع پلن یا ۲ نفر(اصطلاحا باینری)یا ۳ نفر بودند از ورود این افراد به این شرکت ها مبلغی به عنوان پور سانت به معرف پرداخت میشد.به این ترتیب آن ۳ نفر نیز سه تفر جدید را معرفی میکردند.در نهایت هر فرد که ۱۰ لول یا سطح پایینی آن که شکل میگرفت به این صورت که در لول اول ۳ نفری که خودش معرفی کرده بود لول ۲ ۹٬ نفری که ورودیهایش معرفی کرده بودند و لول سه ۲۷ نفر و نهایتا لول ۱۰ ۳۱۰٬  نفر که معادل ۵۰۰۴۹ نفر بودند از سیستم خارج میشد و پورسانتی حدود ۵۰۰ میلیون یا بسته به نوع پلن دریافت میکرد.

دو نکته در این نوع شرکت ها وجود داشت اولین نکته اینکه فرد در طول فعالیت فقط در دو زمان پور سانت دریافت میکرد ٬ابتدا در زمانی که ۳ نفر خود را معرفی میکرد و معادل ۵۰۰۰۰۰ که همان پول اولیه خودش بود دریافت میکرد و یکی هم زمانی که ۱۰ لولش به طور کامل شکل میگرفت و با دریافت رقم سنگینی حدود ۵۰۰ میلیون از مجموعه خارج میشد.در ابتدا نگاه به این نوع پلنها بسیار اغوا کننده به نظر می آید ولی واقعیت چیست؟

رشد این نوع فعالیت ها در ریاضی تحت عنوان تابع نمایی مطرح میشود که تابعی به شدت صعودی است برای آنکه مطلب برایتان جا بیفتد از از مثالی آماری استفاده میکنم فرض کنید هر کسی برای معرفی ورودی هایش در بد ترین حالت ممکن به قول نتورکر ها ۲ ماه طول بکشد اگر آقای A بعد 2 ماه فرد B و C و D را وارد کند و همین طور افراد B و C و D هم 3 نفر هایشان را که مجموعا 9 نفر میشوند وارد کنند البه بعد 2 ماه به عبارتی 4 ماه بعد ورود آقای A و این داستان برای ورودی های آنها هم اتفاق بیفتد بعد 10 لول یعنی بعد 20 ماه آقای A با دریافت 500 میلیون از مجموعه خارج میشود.فراموش نکنیم که آقای A  اولین نفری بود که وارد شرکت شده و دور از ذهن نیست که ایشان خود از موسسین شرکت باشد.فرض کنید شما پنجاهمین نفری باشیدد که وارد این شرکت شده.شما خیلی خوش شانسید چون جزو کسانی هستید که خیلی زود وارد شده اند اما فراموش نکنید که هم لولی های شما 81 نفرند زیرا در لول یک شرکت آقای  A بود لول 2 آقایان B و C و D  بودند و لول سه 9 نفر و لول چهار 34=81 نفر که شما چون نفر پنجاهم هستید پس در لول 4 هستید خیلی نزدیک به شرکت ولی 80 رقیب دارید آنها هم به دنبال تشکیل 10 لول برای خود هستند تا به آن پول رویایی برسند.پس بعد 10 لول برای شما  50049 نفر زیر مجموعه دارید که همان طور که میدانید تا به لول 10 نرسید یه جز همان پور سانتی که بعد معرفی 3 نفرتان نصیبتان شد دیگر پولی دریافت نمیکنید تا لول دهم اما 80 دوست رقیب شما هم بیکار نشسته اند و آنها هم طی این 20 ماه 10 لول خود را ایجاد کرده اند پس مجموعا 50049 *81=4053969 نفر وارد شده اند حال اگر ورودی های مستقیم شما هم که فقط 2 ماه بعد شما وارد سیستم شده اند بخواهند به درامد رویایی برسند و 50049 نفر زیر مجموعه داشته باشند چون در لول پنج 35=243 نفر رقیب دارند مجموعا 243*50049=12161907 نفر وارد مجموعه شده اند پس در نتجه کسانی که در لول 6 یعنی در بدترین شرایط یکسال بعد تاسیس شرکت وارد سیستم میشوند به دلیل اشباع سیستم هرگز نمیتوانند ورودی بگیرند لذا حتی پول اولیه خود را میبازند.این واقعیتیست که موسسین این شرکت ها هرگز به شما نمیگویند.بعد از پنتاگونا این مدل توسط سودجویان ایرانی با اندکی دست کاری در پلن کپی برداری شد که بعد ها موسوم به پولشویی گردید.در شرکت های ایرانی مبلغ اولیه به پنج هزار تومان کاهش یافت و پور سانت انتهایی به 68 میلیون و نظیر این ارقام.که به این شکل که مبلغ اولیه بسیار کم بود عده زیادی را فریب میدادند.اگرچه پولی که هر فرد میداد پول کمی بود ولی سود میلیاردی نصیب شرکت میشد.در واقع برندگان اصلی پلن های کاغذی صاحبان این شرکت ها و بستگانشان که اصولا در لول های نخستین بودند میشدند.اما با گذر زمان و آشنایی مردم با این ترفندها آنها نیز تکامل پیدا کردند و شیوه های جدیدتری را برای کلاه برداری از مردم ابداع نمودندودر سال 1998 شرکتی به نام گلد کوئست که اصالتا انگلیسی بود٬اما در کشور های پیشرفته نظیر انگلیس سالها فعالیت این قبیل شرکت ها ممنوع شده بود به دلیل زیان های شدیدی که به اقتصاد وارد میکرد٬ لذا فعالیت خود را در هنگ کنگ آغاز کرد.بررسی تاریخچه کلاه برداری گلد کوئست را در پست های بعد دنبال کنید.

به امید روزی که دیگر هیچ فردی با طعمه طمع در چنگال این هیولای آدمخوار نیفتد. 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 20:38 توسط یوسف سوداگری| |

یادش بخیر سال ۸۹ برای من با کالبدی کاملا متفاوت شروع شد٬سالی که با همه سال های عمرم متفاوت بود.امسال اولین سالی بود که ما منظورم خانواده  سنت شکنی کردیم و تعطیلات عیدو به طالقان نرفتیم٬تا آخر عید تهران موندیم.بعد تعطیلات هم بامداد رو درست توی ۱۴ فروردین تو ریور ساید دیدم یه ساعت بعد هم حسین ت به ما ملحق شد.تو ریور ساید تصمیم گرفتیم که مجردی یه سفری به طالقان داشته باشیم.اون روزا هنوز ورق زنگی من عوض نشده بود.حکم٬گیشنیز بودو منم حاکم٬حتی برگ آس هم دست خودم بود.بالاخره روز موعود یعنی سه شنبه ۲۳ فروردین٬ما وسایل سفرو آماده کردیم و اومدیم دانشگاه تا با هم بریم خونه ما ماشینو برداریم.قبل از اینکه من برم دانشگاه همکارم امیر م زنگ زد که بیا من تو بلوار کشاورزم میخوام ببینمت یه حالو احوالی کنیم.ما هم رفتیم پیش امیر.درست از بعد بهمن ماه اوضاع شرکتمون بد جور خراب شده بود و من هم آینده ی بدی رو تو ذهنم تصور میکردم.خلاصه با یه عالمه نگرانی رفتم پیش امیر.بعد کلی احوال پرسی من به امیر گفتم نگران آینده شرکتم.اونم کلی به ما قوت قلب دادو آخرش گفت برو طالقان جای ما رو هم خالی کن.بعد خداحافظی رفتم دانشگاه دنبال حسینو بامداد.در نهایت با کلی تاخیر ساعت ۱ به سمت طالقان حرکت کردیم غافل از اینکه روزگار چه آشی برام پخته.ساعت ۳ رسیدیم خونمون تو طالقان از اونجایی که هوا اونجا سرد بود.سریع خونه رو گرم کردیم.حسین مست طبیعت طللقان شده بود.حیاطمون هم پر شکوفه بود.بعد از اینکه با تلفن یکی از بچه ها رو سر کار گذاشتیم.شروع کردیم به فیلم دیدن.من از فیلم روز سوم خیلی خوشم اومد واقعا قشنگ بود غرور مرد ایرونی رو دیدن این فیلم جریحه دار میکرد.آدم دوست داشت تو فیلم بودو پدر صاحب بچه ی عراقیه رو در میاورد.

فردای اون روز رفتیم تو دل طبیعتو جاتون خالی یه کباب خفن درست کردیم.چه قدر خوش گذشت غافل از اینکه این آخرین روزای خوش من بود وقتی جمعه بعد یه سفر ۴ روزه به تهران برگشتیم.فرداش قرار شد من برای یه جلسه کاری برم پیش محسن ح و امیر م که مشکلات کاریه شرکتو بررسی کنیم.وقتی بهشون زنگ زدم تلفن هر دو خاموش بود.نگران شدم فرداش فهمیدم به خاطر شکایت ارباب رجوع جفتشون افتادن تو زندان.دنیا دور سرم چرخید از آسمون به زمین افتاده بودم.تا یک ماه تو حالت گیجی بودم.هر روز میومدم دانشگاه ولی سر کلاس نمیرفتم از صبح تا غروب میشستم تو ریور سایدو فکر میکردم.خلاصه سرنوشت برام یه نسخه تلخ نوشت.اینم یه عکس از اون روزای خوش:

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 0:53 توسط یوسف سوداگری| |

سلام امروز میخوام درباره ی ریور ساید بنوسم اسمی که برای بچه های دانشکده علوم و فنی تا حدی آشناست.جایی که من باش خاطرات زیادی دارم.جایی که خیلی از لحظات شادیو البته بیشر غم های من توش ثبت شده.وای که اگه روزی ریور ساید دهان باز کنه و رازهای دل منو که اون شاهدش بوده رو بگه.اما واقعا ریور ساید کجاست و چرا اینقدر برای من دوست داشتنیه؟

بین دو دانشکده ی علوم و فنی دانشگاه تهران یه حوض بزرگ وجود داره و اطراف این حوض یه فضای سبز خیلی قشنگ با درختای تنومندی به سن دانشگاه وجود داره٬ضلع شمالی این حوض یه کتیبه ی سنگی سفید رنگ بزرگ وجود داره که تا اونجایی که خاطرمه من سال سوم دانشگاه بودم که بنا شد.ضلع شمال غربی این حوض یه منطقه دنجی وجود داره که بهش میگن ریور ساید.وجه تسمیش هم اینه که در کنار این منطقه دنج آب رد میشه برای آبیاری درختا واسه همینه که ما بهش میگیم ریور ساید.گلاب به روتون قسمت شمالیه ریور ساید هم دستشوییه.اما چرا من با این نقطه از دانشگاه این قدر انس گرفتم؟

از سال سوم دانشگاه بود که من دیگه بلافاصله که کلاسام تموم میشد دیگه بدو بدو نمیومدم خونه و معمولا تا ۷٬۸ شب تو دانشگاه با بامداد و سایر بچه ها میموندیمو وقتمونو صرف پیشرفت علم تکنولوژی میکردیم و به خاطر اینکه ریورساید خیلی سایه باحالی داشت میرفتیم اونجا.

کم کم من با ریور ساید چنان انس گرفتم که بیشتر ساعات دانشگاه منو اونجا میشد پیدا کرد.یه صندلی تو قسمت بالا شهر ریور ساید بود که من سندشو به اسم خودم زده بودم.یادش بخیر یه روز ۴ تا از دخترای بچه پرروی دانشکده ی خودمون اومدن ریور ساید ولی چون همه ی صندلیا شوهر کرده بودن از من اجازه خواستن رو صندلی که من روش لم داده بودم بشینن.منم از اونجایی که خیلی جنتل مرد بودم قبول کردم اما اونا یه فکر شیطانی و البته آمیخته به سیاست پلید اسرائیلی تو سرشون بود.اما اون فکر شیطانی چی بود؟؟؟

فکر بد نکنید میخواستن با پر رویی و البته خجالت دادن من صندلیو صاحب شن ولی از اونجایی که من از اونا پررو تر بودم سر جام دراز کشیدم.چون ظاهر من به برادرای فاشیست بسیجی شبیه بود برای فراری دادن من سعی کردن با بلند کردن صدای آهنگ موبایلشون که آهنگای شیطانیه حاج آقا ساسی مانکنو پخش میکرد استفاده کنند غافل از اینکه من خودم یکی از طرفداران این بزرگوار و هم رزم ایشون یعنی حاج آقا علیشمس بودم.در نهایت وقی کیدشون کمکی بهشون نکرد و دوستان ارازل تشریف بردن.داستان های بسیار زیادی برای من تو ریور ساید اتفاق افتاده که بیان همشون تو یه پست نمیگنجه بنابر این هر از چند گاهی خاطرات جالب ریور سایدو مینویسم.

چو ریور ساید نباشد تن من مباد............................................شاید این جمعه بیاید شاید 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 2:13 توسط یوسف سوداگری| |

گاهی آدم یه کاری میکنه که جبرانش کار آسونی نیست.خراب کردن خیلی ساده است ولی ساختن به همین سادگی نیست و از اون سخت تر ساختن چیزیه که خرابش میکنیم فکرشو بکنید آدم کسیو که خیلی دوسش داره نا خوسته دلشو بشکونه و طرفش دیگه اون جوری که راجع بش فکر میکرد فکر نکنه.چطوری میشه دلی که شکسته رو التیام بدی.یاد داستان خیلی جالبی افتادم .

یه پسری تندخویی بود که با رفتارش دوستاشو ناراحت میکرد.با اینکه زود پشیمون میشد و از دوستاش عذر خواهی میکرد اما یه روز به خودش اومد و دید دیگه هیچ دوستی اطرافش نیست.خیلی احساس تنهایی کرد.یه روز با پدرش درد ودل کرد.پدر خوب به حرفای پسر گوش کرد و یه راه حل بش پیشنهاد کردو این قولو ازش گرفت که تا پایان ماجرا کنجکاوی نکنه و علت این کارارو از پدر نپرسه تا وقتش٬پسر هم قبول کرد.اما راه حل چی بود؟پدر به پسرش گفت که هر وقت که کسیو ناخواسته ناراحت کرد٬پایان اون روز رو دیوار اتاقش یه میخ به دیوار بکوبه.پسر از این راه حل تعجب کرد اما طبق قولش علتشو نپرسید از این ماجرا یک سال گذشت و از اونجایی که اخلاق پسر درست بشو نبود پایان یک سال دیوار پر میخ بود یه روز پسر دیگه طاقتش تموم شد و علت این کار بیهودرو از پدر جویا شد٬پدر با کمال خون سردی از پسر خواست تا تمام میخ ها رو فقط با کمک دست از دیوار در بیاره.پسر با کلی قر زدن این کارو انجام داد.پدر بهش گفت حالا به دیوار خوب نگاه کن آیا مثل روز اولشه و این نکته رو به پسر یاد آور شد که حرفا  و کارایی که دل دوستاشو میرنجونه یه همچین اثری روی دل اونا داره.شباهت این داستان هم به کار دیروز من همین جاشه.اگرچه طرف من منو به خاطر دل مهربونش بخشید ولی میدونم نمیتونم جای این زخمو تو دلش پاک کنم.فقط امیدوارم با این نوشته بتونم از احساس گناهم کم کنم. 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 2:36 توسط یوسف سوداگری| |

باز هم سلام

امروز داشتم نظر های خصوصی دوستان بسیار گرام عزیزو میخوندم دوستی که دوست نداشت نامش فاش بشه اونم تو این دنیای اینترنت بی درو پیکر از بنده انتقاد داشت :آقایی که مردم را به دیار پدریتان یعنی طلقان دعوت میکنید لا اقل به این دو موضوع اشاره کنید:

۱.مردم یعنی بانوان و دخملهای گرامی رعایت شئونات اسلامی را بکنند

۲.به آداب و رسوم مردم انجا احترام بگذارند

بنده در جواب دوست گمناممون باید عرض کنم با فرمایش شما در مورد گزینه ی دوم موافقم.همه ی ما موظفیم وقتی به جایی مسافرت میکنیم به آداب و رسوم مردم آنجا احترام بگذاریم اما گزینه اولو من با شما موافق نیستم اما چرا؟

طریقه ی پوشش هرکس به خودش مربوط است دوشیزه ای یا حتی مادامی دوست دارد محجبه باشد بسیار هم خوب گروهی دیگر پوشش ساده تر را میپسندند باز هم گروهی دیگر دوست دارند پوشش کمتری داشته باشند به عبارتی ...لخت باشند.عقاید هرکس مختص اوست.طریقه پوشش هم مسئله ای فردی است مثلا من رنگ مسواک آبی دوست دارم در حالی که برادرم از مسواک سبز استفاده میکند.اگر هم شما بخواهید جواب مرا این گونه بدهید که پوشش بانوان عزیز کم حجاب موجب ایجاد فساد در جامعه میشود و کرور کرور برادران مومن را به مقصد جهنم هجرت میدهد در پاسخ شما خواهم گفت کسی که دارای چنین اراده ضعیفیست همان به که به جهنم رود که(قافیه رو داشتی)اجبار مردم به حجابی که در دین توصیه شده مردم را دین گریز میسازد.در طول تاریخ هم افراط و تفریط ها زیان آور بوده.من هم مثل شما به حجاب کامل معتقدم ولی مردم صلاح کار خود را میدانند.به عبارتی بهتر لا اکراه فی الدین قد بین الرشد من الغی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 17:51 توسط یوسف سوداگری| |

باز هم سلام

توی فصل تابستونیم، تو روزهای خیلی گرمش ولی با یه زندگی خیلی سرد و بی روح. نمی خوام از واژه هایی استفاده کنم که نوید غمو میده چون هرکی منو میشناسه به عنوان یه آدم دلقک شاد می شناسه، ولی همه ی آدما مثل سکه دو وجه شخصیتی دارن، یکی لحظه هایی که با دوستاشونن و یکی لحظه های تنهاییشون.

۸ تیر ماه ما به یوسف آباد اسباب کشی کردیم. درست در شرایطی که از اول خرداد ماه مامان و بابا برای یه مسافرت تابستونه به طالقان رفتند. به قول بچه ها خونه ی ما هم مکان شده. چیزی که برای جوونا یه هیجان جالبه. اسباب کشیو من و دادشم تنهایی انجام دادیم ولی سلیقه ی جفتمون خوبه. وقتی مامان اینا آبان برگردن انگار داستان براشون مثل اصحاب کهف شده. برای همیشه با توحید خداحافظی کردیم. به جایی اومدیم که من ۱۳ سال از دوران کودکیمو توش گذروندم و تک تک لحظه هاش و کوچه های یوسف آباد برای من خاطرات اون روزا رو تداعی می کنه. روزایی که اگه به اسباب بازی های دوران کودکی می رسیدیم انگار دنیا مال ما بود. ولی حالا هم خواسته هامون بزرگ شده و هم دست نیافتنی و این قانون مختص من نیست مختص همه ی جوونای مثل منه که با نا امیدی به آینده که درست مثل سراب می مونه زل زدن.

امروز سامان اومد خونمون و زحمت تایپ این نوشته رو می کشه. قول داده که از این به بعد با نوشتن مطالب به وبلاگ جذابیت بده. نوشته هایی که یه روزی برای جفتمون خاطره میشه. این روزا بچه های دانشگاه خونمون زیاد میان و با هم لحظه های خوبی رو داریم. دوست خوبم شقایق هم که یه جورایی برای من مثل فرشته ی نجات می مونه گهگاهی بهم سر می زنه. بامداد هم که دیگه میشه گفت مهمون نیست و یه جورایی مثل گربه ی خونگی شده. زیاد میاد پیشم و این خیلی خوبه. دارم برای کنکور ارشد تو رشته ی اقتصاد خودمو آماده میکنم. یکی از هدف های مهمم اینه که بتونم به محض اینکه دکترا قبول شدم برای دانشگاه خوب کانادا اپلای کنم. این سرزمین مادری برای آدمایی مثل من جایی نداره. تنها کسایی می تونن توش زندگی کنن که از دو موهبت پول و پارتی بهره مندند. به آدمایی مثل من هم یاد میدن که اگه از این دو موهبت برخوردار نیستی خب اشکال نداره به خدا توکل کن. واژه ای که روح جوونا رو آزار میده یعنی ناامیدی! من یه جورایی دارم با سرنوشت می جنگم. چون اراده ی آدم ورای همه چیزه. دوری از دانشگاه یه جورایی آزار دهنده شده آخه ما بهترین روزامونو تو اونجا گذروندیم. به قول بامداد ب از زمانی که ما فارغ التحصیل شدیم گویی تو دانشکده علوم گرد مرده ریختند. آخه دیگه صدای قهقهه های خنده ی ما تو لابی نمی پیچه. دانشجوهای ورودی جدید هم که مثل جنازه ی متحرک می مونن. دختراشونم انگار از دماغ فیل افتادن مثل اینکه جو سردر پنجاه تومنی که الان به اندازه ی یه ده شاهی هم نمی ارزه بدجوری سرمستشون کرده. اونا هم وقتی خاک دانشگاهو خوردن می فهمن این دانشگاه هم هیچ چیزی برای فخر نداره. همین.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 18:37 توسط یوسف سوداگری| |

با سلامی گرم خدمت تمام خوانندگان عزیز.از آخرین روزهایی که سال ۸۸ نفسهای آخرو میکشید تا الان که سال ۸۹ وارد فصل جوونی از عمر خودش شده اتفاقات زیادی برای من تو زندگی افتاد اتفاقاتی که مسیر زندگیمو ایدئولوژی زندگیمو و کلیه افکارمو نسبت به دنیایی که توش زندگی میکنم متحول کرده.شاید به گوشه هایی  از اون اشاره کنم البته تو پستای بعدی

به قول یه دوست قدیمی که این وبلاگو به یه کشتی در حال به گل نشستن تشبیه کرده بود البته اون روزا آدمای زیادی تو این کشتی بودن اما الان من تنها و نگاهم به یه دریای بی انتهاست با انبوهی از نگرانیها و امیدها.

هفته ی پیش جشن فارغ اتحصیلی دانشگاه بود و به قول یکی از بچه ها ما ها رو که ۴ سال تو این دانشگاه کنگر خورده بودیمو لنگر انداخته بودیم مادبانه بیرون کردن.بالاخره با درخواست بچه هایی که مراسمو مدیریت کرده بودن لباسای لوس فارغ اتحصیلی رو پوشیدیم  و عکسای یادگاری گرفتیم.

آخر داستان خیلی شیرین بود چون منو حسین ت کیکو بریدیم.البته از مسئولیتمون نهایت سوئ استفادرو کردیم ولی خوش گذشت طوری که اگه بخوام توصیفی از لذت اون روز در مقایسه با کل روزای دانشگاهو کنم میتونم تشبیه شب زفافو با کل روزهای زندگی مشترک یک زوج کنم.

دیگه وقت اون رسیده که کم کم تمام بچه ها برن دنبال سر نوشتشون و البته نیمه گمشدشون.

بله البته که برای هر آغاز قشنگی یه پایان غم انگیز وجود داره........

نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 1:43 توسط یوسف سوداگری| |


با سلام وتبریک عید خدمت شما خواننده گرامی

   در كتاب « دعائم الاسلام،عهدنامه مفصلي از پيامبر اعظم حضرت محمد (ص) نقل شده كه حاوي نكات بسياري در شيوه حكمراني و نكات مديريتي است. آن چه مي خوانيد ، اقتباس و تلخيصي از اين عهد نامه و منشور نوراني ، خطاب به كارگزاران و مديران است. اميد است که هر مسئولي در هر کجا که خدمت ميکند در حد توان گوشه چشمي به راهنمايي هاي پيامبر اسلام به عنوان برترين الگو داشته باشد.
1- بنگر كه كجا و چگونه بودي و امروز در كجايي؛ نصيحت را از خودت آغاز كن و در كار خاصان و شناخت آن چه به سود و زيان توست، نيكو بنگر.
2- چنان مباش كه پنداري كرامتي را كه خدا در حق تو كرده ، واجبات را از دوش تو برداشته و تو شايسته آني كه مسئوليت سنگين را از تو بردارد ؛ از اين رو ، در پي شهوات و خواسته هاي بروي .
3- جايگاه خود را بشناس؛ سرانجام خود را در نظر آر و آن را بسيار ياد كن و بسيار بينديش كه چه مي كني و چه كساني با تو مشاركت دارند.
4- ببين پدرانت، حكمرانان و شاهزادگان ديگر كجايند كه دنيا خوار بودند؟ تو اكنون ميراث خوار آنان و اداره كننده حكومت آنان هستي؛ چه شد كه گنج ها كه اندوختند و آن بدن هاي ناز پرورده و آن امير زادگان مرفه اكنون كجايند؟
5- از بدي هاي گذشتگان عيب مي گرفتي و كارشان را زشت مي شمردي ؛ امروز از خودت عيب جويي كن و بر حذر باش كه به همان سرنوشت دچار نشوي.
6- تو درباره پيشينيان و كارشان داوري مي كردي ؛ آيندگان درباره تو و كارهايت به قضاوت خواهند نشست و نسبت به تو همان را خواهند گفت كه تو در باره ديگران مي گفتي.
7- ثروت اندوزي از حرام را نيرو مپندار و بذل و بخشش ناحق را سخاوت ندان. «قدرت» در خويشتن داري است و «جود» ، در پرداخت آن چه وظيفه توست.
8- دلت را خانه مهرورزي به مردم قرار بده ؛ نسبت به مردم درنده اي مباش كه لغزش هايشان را فرصت غنيمت شماري؛ زيرا آنان يا هم كيش تو يا همنوع تو هستند و به عفو و گذشت تو محتاجند.
9- در كيفر، شتاب مكن؛ مگو كه اميرم و هر چه خواستم ، مي كنم و هرگاه قدرت و حكومت ،‌تو را به غرور و عجب كشاند، به ياد خدا باش كه برتر از توست و به ياد مرگ باش كه سرمستي و شادماني بي جاي تو را درهم مي شكند.
10- ميان خود و نزديكانت با مردم منصفانه رفتار كن كه اگر انصاف نكني، در حق آنان ستم كرده اي و هر كه به بندگان خدا ستم كند، طرف حسابش خداست.
11- شيوه ظالمانه ، به زوال نعمت مي انجامد و اصرار بر ظلم ، انتقام الهي را در پي دارد؛ زيرا خداوند ، دادخواه مظلومان و دشمن ظالمان است.
12- به كار بيشتري بپرداز كه در راستاي حق و رضاي خالق و توده مردم باشد؛ نه آن چه كه با رضايت خواص، رنجش عموم مردم را در پي دارد.
13- توده مردم ، سامان بخش امور زمامداران و بازوي حاكم و مايه خشم بر دشمنانند؛ پس تا وقتي مطيع فرمانند، دلت با آنان و ميلت همراه ايشان باشد.
14- آنان كه بيشتر در پي كشف عيوب مردمند ، در نظرت نكوهيده تر ، باشند؛ زيرا در مردم عيب هايي است كه والي سزاوارتر است تا آنها را بپوشاند.
15- آن چه بر خود نمي پسندي ، بر مردم هم مپسند و تا مي تواني رازها و عيوبشان را بپوشان تا خدا هم عيوب تو را بپوشاند.
16- در پذيرش سخنِ سخن چينان، شتاب مكن كه سخن چين راست نمي گويد.
17- بخيلان ، حريصان و ترسويان در مشورت هاي خويش وارد مكن؛ زيرا بخل و حرص و ترس ، هر سه ، ريشه در بدبيني به خدا دارد.
18- بدترين وزيران و همكارانت ، آنانند كه همكار اميران پيشين و همدست جرايم آنان بوده اند؛ آنان را در حكومت خود راه مده و در كارهايت وارد مكن .
19- كساني را ياران و همكاران خاص خويش برگزين كه همكاران ظالم و ياور گنه كار نبوده اند؛ آنان را مخصوص همنشيني و دوستي در نهان و آشكار قرار بده و كساني را گرامي تر بدار كه نسبت به حق ، گويا تر و نسبت به مردم ، با انصاف تر باشند.
20- با كساني بيشتر همدم باش كه اهل تقوا، راستي، خرد و شرافت باشند و از كساني بيشتر فاصله بگير كه اهل تملق، چاپلوسي و ستايش گري اند؛ زيرا مدح بسيار ، غرور و غفلت مي آورد.
21- نيكوكار و بدكار را به يك چشم نگاه مكن؛ زيرا اگر چنين كني، نيكوكار، در كارش بي انگيزه مي شود و خلافكار، در كار خلافش گستاخ مي گردد.
22- سنت هاي خوب گذشته را بر هم مزن و سنت هاي مضر به روش ها و سنن خوب گذشته را پايه گذاري مكن.
23- در برپايي عدل و حق، با عالمان و حكيمان بسيار مشورت كن كه اين شيوه، احيا گر عدل و زداينده باطل است.
24- كساني را به فرماندهي لشكريان بگمار كه بردبارتر ، داناتر، با سياست تر و خوش اخلاق تر باشد و نيز دير به خشم آيند؛ زود عذر پذيرند و به ضعيف ، رأفت داشته باشند.
25- با كساني بيشتر بپيوند كه دين شناس ، ديندار، خوش سابقه و شجاع باشند.
26- به سبب توجه به كارهاي بزرگ ، امور كوچك نظاميان را ناديده نگير كه هر كدام از كارهاي بزرگ و كوچك ، جاي خاص خود را دارند.
27- زندگي لشكريان و سپاهيان و خانواده آنان را تأمين كن تا در جنگ با دشمن ، يك دل باشند و فكرشان نگران خانه و خانواده خود نباشد.
28- امنيت عمومي در شهرها و همدلي و همبستگي لشكريان، بهترين نور چشمي زمامداران است.
29- به فرماندهان شجاع و رزمندگان لايق ، توجه خاص داشته باش و از حال يكايك آنان جويا شو و از آنان ستايش كن تا هم شجاعان ، شجاع تر شوند و هم ديگران تشويق گردند و در عين حال، مأموراني امين و صادق را بر آنان بگمار تا عملكرد آنان را در جبهه هاي نبرد ، به طور دقيق ، به تو گزارش دهند.
30 – موقعيت بزرگان ، سب نشود كه تلاش اندك آنان را بزرگ شماري و وضعيت افراد عادي، موجب نگردد كه تلاش عظيم آنان را ناچيز شماري.
31- كساني را به قضاوت بگمار كه با فضيلت ترين، داناترين، بردبارترين و پرهيزكارترين افراد باشند؛ تا كارها، آنان را به تنگ نياورد؛ مغلوب اطراف دعوا نشوند؛ طمع نداشته باشند؛ دچار عجب و خودپسندي نشوند؛ تعريف و تمجيد ، آنان را نفريبد و در پي گيري مسائل، كم حوصله نباشند.
32- به وضع و زندگي قضات، به خوبي رسيدگي و زندگي شان را تأمين كن تا طمع و نياز به مردم نداشته باشند و در دام رشوه نيفتند.
33- به حكم قاضيان و راي آنان رسيدگي كن تا اختلاف در حكمشان نباشد. كه اگر چنين شود، عدالت تباه مي شود؛ دين نقصان مي يابد و تفرقه پديد مي آيد.
34- كارگزاران را بر اساس شناخت و آزمون به كار گمار؛ نه بي تحقق و بررسي؛ زيرا به كار گماشتن نالايقان و نا آزمودگان ، سبب جور و خيانت و موجب زيان بر مردم مي گردد.
35- كساني را به كار گمار كه پرهيزگار، دين شناس ، دانا، سياست مدار ، با تجربه ، خردمند و با حيا باشند و از خانواده هاي شريف و ديندار كه پاك ترند و خويشتن دارتر و كم طمع تر و آينده نگر تر.
36- زندگي كاركنانت را تأمين كن و نيازشان را برآور؛ تا هم خود را بهتر اصلاح كنند و هم به اموال ديگران دست درازي نكنند و هم اگر خطا كردند و نافرمان شدند، حجتي برآنان داشته باشي.
37- هرگز اهل تكبر و نخوت و غرور و افراد جاه طلب و ستايش دوست را براي مسئوليت انتخاب نكن.
38- اگر يكي از كارگزارانت دست به خيانت زد يا فسادي مرتكب شد و گزارش مأمورانت و حرف هاي مردم هم آن را تأييد كرد. او را تنبيه كن و آن چه را گرفته ، از او بگير و در ميان مردم، او را رسوا كن تا مايه عبرت ديگران شود.
39- بيش از دريافت ماليات و خراج، به عمران و آباداني بينديش؛ ماليات هم وقتي مي تواني بگيري كه زمين را آباد سازي. هركس بدون عمران و آباداني بخواهد ماليات بگيرد، شهرها را ويران و مردم را هلاك خواهد ساخت.
40- آباد سازي شهرها، بهتر از پر كردن خزانه است؛ آن چه هم خزانه را پر مي سازد، آباداني شهرهاست . اگر آباداي ها ويران شود ، خزانه هم تهي مي ماند.
41- اگر دوست داري سر انجام نيكي و بدي را بداني ، به كار نيكان و بدان گذشته بنگر.
42 – به ثروت اندوزي نينديش؛ به ذخيره سازي خيرات و خوبي ها همت بگمار.
43- در امور ديواني و دبيري، كسي را نگارش نامه هاي محرمانه و اسناد سري گمار كه ادبش بيشتر، ياري اش براي تو بهتر، فكرش پخته تر و از همه مطمئن تر و راز دار تر باشد و ظرفيت احترام و لطف تو را داشته باشد؛ اسرار تو را آشكار نسازد و جايگاه خود را بشناسد.
44- در گزينش منشيان و دفتر داران ، به خوش گماني خويش تكيه نكن ؛ بلكه به سوابق كار و تجار پيشين آنان بنگر.
45- براي هر مجموعه از كاركنانت ، رئيسي انتخاب كن كه امانت دار و انديشمند باشد؛ از كارهاي بزرگ به زانو در نيايد و كارهاي كوچك را وا نگذارد و پيوسته بر كار آنان مراقبت و نظارت داشته باشد و از رفتارشان با مردم خبر بگير.
46- صنعت گران و پيشه وران، سرچشمه سود رساني به مردمند؛ آنان را به نيكي توصيه كن و حرمتشان را نگه دار و از حالشان جويا باش و مراقبت كن تا احتكار و سود جويي و حرص آنان ، مايه افزايش نرخ ها و فشار بر مردم و انتقاد بر حكومت نگردد.
47- از حال بينوايان و محرومان، بي خبر مباش ؛ سهمي از بيت المال را براي آنان اختصاص بده و به همه يكسان و بي تبعيض برسان. پرداختن به كارهاي مملكت ، تو را از نيازمندان غافل نسازد و در حكومتت، ضعيفان كه دستشان از تو كوتاه و نيازشان از چشم مأمورانت پنهان است، تباه نشوند كه هيچ عذري نداري . مطمئن ترين نفرات را براي رسيدگي به امورشان برگزين ؛ كساني كه نه به ديده تحقير ، به فقير بنگرند و نه شخصيت بزرگان ، چشمشان را پر كند.
48- به زمين گيران ، گرفتاران ، يتيمان و پرده نشينان فقير كه نه اهل درخواستند و نه روي عرض حاجت دارند ، رسيدگي كن و به خاطر خدا ، سهمي از بيت المال برايشان مقرر گردان.
49- بخشي از وقت خود را براي ديدار حضوري و رفع نياز نيازمندان و شنيدن حرف ها و شكايت ها اختصاص بده تا آنان بي ترس و مزاحمت، خواسته هايشان را بگويند.
50- براي رسيدگي به كارها ، تقسيم وقت كن و همه تلاش خود را به كار گير و كار هر روز را همان روز انجام بده و بهترين وقت هايت را براي رابطه خودت و پروردگارت اختصاص بده و چيزي را براي اداي واجبات ، مقدم مشمار و بين خود و مراجعان ، حجاب طولاني قرار مده كه بدگماني مي آفريند و كارها را بر تو آشفته مي سازد.

منبع:پایگاه اطلاع رسانی و خبری نکته نیوز
نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 2:0 توسط یوسف سوداگری| |

 
چرخ ماشين در خاك نرم گير كرده و جلو نمي‌رود. در اين شيب تند، هرچه گاز مي‌دهيم، فايده ندارد و مدام پس‌رفت داريم به جاي پيش‌رفت.

ديگر تقريبا چاره‌اي نداريم جز آنكه ترمز دستي را بكشيم و پشت چرخ‌ها هم سنگ بگذاريم تا صبح شود. ساعت 2بامداد است و هنوز شام نخورده‌ايم. نور نداريم و همچنين درك درستي از موقعيت‌مان؛ تنها مي‌دانيم كه در طالقان هستيم.

طالقان منطقه‌اي است ييلاقي در شمال غربي تهران كه مي‌شود پس از روزها كار طاقت‌فرسا و زندگي در اين شهر دودزده براي يك روز به آنجا پناه برد و در سكوت و آرامش طبيعت بكرش خستگي‌ها را جاگذاشت.

طبيعتا اين منطقه مانند شمال كشور يا شهرهايي مانند مشهد، اصفهان، شيراز، تبريز و... نيست كه بتواني چندين و چند روز در آن بماني. سفر يك‌روزه به طالقان مي‌تواند گزينه مناسبي براي گذران آخرهفته باشد. در چنين سفرهايي، رفتن به هتل و اقامت در مهمانپذير، چندان مدنظر نيست. رفتن به دامان طبيعت و يك روز با امكانات كمتر زندگي‌كردن، گاهي لازم است!

حالا صبح شده است. شب را در شيبي تند و سطحي پر از سنگ گذرانده‌ايم، در حالي كه چند ساعت بيشتر نيز نخوابيده‌ايم و آفتاب از ساعت هفت صبح به بعد آنقدر تند شده كه ديگر امكان ماندن در چادر را نمي‌دهد. اولين فكري كه پس از بيداري به سراغمان مي‌آيد، ماشيني است كه در سراشيبي گير كرده.

حالا در اين روز روشن مي‌توانيم وضعيت را بهتر تشخيص دهيم. گرچه شيب تند است، اما راهي به دره ندارد و تازه مي‌فهميم ترس ديشب ما تا حدودي بي‌مورد بوده. هر طور شده، ماشين را از وضعيتي كه در آن گير كرده بيرون مي‌آوريم و به راه مي‌افتيم.

حالا كه روز شده، زيبايي‌هاي منطقه نمايان‌تر است و مي‌توان به‌واقع از آن لذت برد. به نظر مي‌رسد براي ماندن و اطراق‌كردن، مكان‌هاي بهتري هم وجود داشته كه ما در آن تاريكي نتوانسته‌ايم آنها را ببينيم.

رودخانه شاهرود كه از اين منطقه مي‌گذرد، كناره‌اي باصفا و مناسب براي ماندن دارد. بر سر راه اين رودخانه، سدي خاكي زده شده با نام سد طالقان. درياچه‌اي كه پشت اين سد تشكيل شده نيز مكان خوبي است براي گذراندن وقت.

در دل كوه‌هاي بلند
رشته كوه البرز مملو است از چشمه‌هاي آب گرم و طبيعتا منطقه طالقان هم كه در كنار اين رشته كوه‌ها واقع شده، از اين قاعده مستثني نيست.

مشهورترين اين چشمه‌ها عبارتند از: چشمه آب گرم در شمال روستاي گراب در بالاطالقان، چشمه آب گرم «گنداب» در شمال روستاي دهدر در بالاطالقان و چشمه آب گرم در شمال روستاي هرنج. همچنين در اين منطقه غارها و دخمه‌هاي طبيعي فراواني وجود دارد كه برخي از آنها را معرفي مي‌كنيم.

غار بزج: اين غار در روستاي بزج طالقان واقع شده و در گذشته، از آن به عنوان پناهگاه استفاده مي‌شده است.

آثاري از كارهاي دستي و محل دروازه و ديده‌باني و همچنين نشيمن‌گاه در آن مشاهده مي‌شود. طول اين غار 25متر است.

غار كله‌سنگ: در كوهي به همين نام در نزديكي قريه سوهان و قريه آرتون واقع شده. دهانه غار بسيار تنگ است. پس از پيشروي در غار، دهانه چاهي به عمق 4متر نمودار مي‌شود كه بايستي به كمك طناب از آن پايين رفت و در آنجا محوطه بزرگي ديده مي‌شود كه تعداد زيادي اسكلت انسان روي هم انباشته شده است.

 درون اين غار، منابع آب‌هاي زيرزميني ديده مي‌شود و از سنگ‌چيني‌هاي دستي درون غار استنباط مي‌شود كه سابقا عده زيادي درون اين غار مي‌زيسته‌اند.

غار مرغ‌بند: در شمال روستاي «ناريان» قرار دارد و كمتر بدان توجه شده است.
دخمه باستاني خلي‌زر: در مزرعه‌اي به همين نام در روستاي «وركش» واقع شده و داراي اتاق‌ها و محل نشيمن است.

دخمه باستاني بادامستان: در جوار امامزاده يوسف، روبه‌روي روستاي «وشته» قرار گرفته و حدود ده اتاق دارد.

ميزان بارندگي نسبتا زياد اين منطقه كوهستاني و چشمه‌ساران فراوان و رودخانه‌هاي فصلي و دائمي آن، منشاء وجود و پيدايش آبشارهاي زيادي است و اين از ديگر جلوه‌ها و زيبايي‌هاي طبيعي طالقان به شمار مي‌رود.

آبشارهاي متعدد فصلي و دائمي در انحنا و سينه كوه‌ها و دامنه ارتفاعات، چشم‌ها را مي‌نوازد. مشهورترين اين آبشارها عبارتند از: آبشار «شلبن» در جنوب روستاي بزج، آبشار «ترنو» در جزينان دربند و آبشار «آسكان» در روستايي به همين نام، آبشار «سفيدآب» در جوار مزرعه و كوهي به همين نام كه در غرب قله شاه‌البرز واقع است.

اين آبشارها در فصل زمستان، جلوه خاصي از زيبايي به خود مي‌گيرند و به‌حدي قنديل‌هاي يخ تشكيل مي‌دهند كه اعجاب بيننده را برمي‌انگيزند.

راه رفتن بر البرز
بارزترين ويژگي طبيعت طالقان، وجود ارتفاعات و قلل متعدد و زيباست. رشته‌كوه فرعي طالقان، بخشي از رشته‌كوه اصلي البرز است كه طول آن حدود 90كيلومتر و عرض آن از 5 تا 25كيلومتر است.

معروف‌ترين قله رشته طالقان، شاه‌البرز(البرز بزرگ) با بلنداي 4200متر از سطح درياست كه در شمال آن، هشت يخچال كوچك، ديدني و زيبا وجود دارد كه جمع مساحت آنها حدود 260000 مترمربع است.

پوشش گياهي غني و چشمه‌ساران زلال و آبشاران متعدد آن، زيبايي كم‌نظيري به اين قله داده است؛ قله‌اي كه در عين حال سفره پرباري براي دامداران منطقه و مامني گشاده‌دست براي حيات وحش منطقه است.

 چهره زيبا و نعمات فراوان شاه‌البرز، اين قله را در ديده دلبستگان آن، به هيات زيباترين چكاد جهان‌شان جلوه‌گر ساخته است.

شاه‌البرز 5 قله فرعي دارد كه بين گردنه مالخاني و تنوركان واقع شده است.شاه البرز، نمونه‌اي است از ده‌ها قله ديگر طالقان كه از جمله مهم‌ترين آنها عبارتند از:

 قله «صاد» با ارتفاع حدود 4000 متر از سطح دريا در شرق دره جزينان، قلل «كلوان1» و «كلوان2»، «ميش‌چال2،1و3» با ارتفاع 4150 تا 4200 متر، قلل «لشكرك كوچك» و «لشكرك بزرگ»، «زرين كوه» يا «ماسه‌چال»، «كاهار بزرگ و كوچك».

 دكتر هانس بوبك - استاد دانشگاه و زمين‌شناس اتريشي - در سال 1934 م، نقشه صحيحي از علم‌كوه را با مقياس يك/صدهزارم و با استفاده از برخي عكس‌هاي هوايي تهيه كرده است كه اين نخستين گام بسيار مهم و ارزنده در راه شناسايي منطقه طالقان و تخت‌سليمان به حساب مي‌آيد.

وي از طريق دره «پراچان» كه مسير جنوبي دستيابي به قلل رشته تخت سليمان است، با استفاده از راهنمايان محلي از گردنه هزارچم عبور و كليه قلل مشخص سمت شرقي و غربي گردنه را نامگذاري كرده كه با استفاده از گويش محلي روستاي پراچان انجام پذيرفته است.

سفري براي دوري از شهر
با آنكه نقاط ديدني بسياري را در طالقان به شما معرفي كرديم، ولي پيشنهاد ما براي گذراندن بعدازظهر سفرتان، كناره رودخانه شاهرود است؛ رودخانه‌اي كه همچنان بكر مانده و اگر اهل جمع‌آوري سنگ‌هاي زيبا و كلكسيون سنگ هستيد، مي‌توانيد سنگ‌هاي خوبي از اين رودخانه جمع‌آوري كنيد؛ اتفاقي كه در رودخانه‌هايي مانند جاجرود، كرج و... رخ نمي‌دهد. از آنجا كه امكان رفتن به كنار رودخانه با ماشين هم وجود دارد، مشكلات احتمالي شما كمتر مي‌شود.

طالقان منطقه‌اي است كوهستاني كه گاهي دماي آن به يازده درجه زير صفر هم مي‌رسد؛ البته در فصل زمستان. ولي در هر صورت تا هوا گرم است، آخر هفته‌اي را در اين منطقه بگذرانيد.

براي سفر، حتما به چند نكته توجه كنيد؛ اول، همراه‌داشتن وسايل لازم و كمك‌هاي اوليه؛ به‌خصوص اگر مي‌خواهيد اندكي كوهنوردي كنيد.

پس از آن، حتما هنگام رانندگي، توجه لازم را داشته باشيد. نكته سوم خطاب به كساني است كه مي‌خواهند به ارتفاعات بروند؛ توصيه ما حركت با گروه و داشتن راهنماي آشنا به منطقه است. آخر سر هم حفظ محيط ‌زيست و خودداري از تخريب آن.

تاريخچه
تاريخ طالقان به 4500سال قبل بازمي‌گردد و آثاري از سلسله‌هاي مختلف پادشاهي در اين منطقه وجود دارد.

زبان مردم طالقان، فارسي و لهجه آنها تاتي است و تنها در دهكده ميناوند، مردم به زبان تركي سخن مي‌گويند. آيين مردم طالقان تا حدود قرن سوم هجري، دين زرتشت بوده است.

با ظهور اسلام و گرويدن مردم قزوين و ساير مناطق نزديك طالقان به مذهب شافعي و مالكي، مذاهب جديد در ميان آنان رونق پيدا كرد اما چون ساداتي كه به طالقان روي آوردند پيرو زيدبن‌علي‌بن‌حسين‌ابن‌علي بودند، مردم طالقان، آيين زيديه را كه حسينيه نيز ناميده مي‌شود قبول كرده و به آن علاقه‌مند شدند.

ظاهرا مذهب اسماعيليه در طالقان نفوذ و دوام قابل ملاحظه‌اي نداشته است زيرا مردم طالقان، بيشتر در قلمرو نفوذ حكمرانان زيدي‌مذهب قرار داشته‌اند.

 به هر حال با روي‌كارآمدن صفويه و نفوذ حكمرانان سلسله كيانيه - خصوصا خان‌احمد اول كه به آيين شيعه اثني عشري معتقد و علاقه‌مند بود - از گسترش و نفوذ آيين زيديه كاسته شد و مردم به مذهب اثني‌‌عشري گرويدند. اكنون عموم طالقاني‌ها شيعه دوازده امامي هستند.

موقعيت جغرافيايي
طالقان، منطقه‌اي است متشكل از 80 آبادي كه در ميان دره بزرگي در كوه‌هاي البرز قرار دارد. اين منطقه با مساحتي حدود 1200كيلومترمربع مساحت، در فاصله حدود 140كيلومتري تهران واقع شده و ارتفاع آن از سطح دريا از 1400 تا 2600متر، متغير است.

اگر از تهران به سمت اين منطقه برويد، از شهرهاي كرج، هشتگرد و آبيك گذشته و 4كيلومتر بعد از آبيك، به جاده انحرافي و اختصاصي طالقان مي‌رسيد.

 اين جاده پرپيچ‌وخم، پس از گذشتن از چندين روستا سرانجام به سه‌راهي مي‌رسد كه راه پايين‌طالقان و بالاطالقان را از هم جدا مي‌كند. طالقان، يكي از شهرستان‌هاي حومه تهران است كه از شمال به كلاردشت و الموت و منجيل، از غرب به اوشان، از جنوب به قزوين و آبيك و هشتگرد و كرج و از شرق به كندوان و كرج متصل مي‌شود.

منبع: مقاله خانم مینا قاسمی

نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 14:20 توسط یوسف سوداگری| |

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .

اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.

دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا

بودم هميشه با اون مي موندم

يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو داد.

وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره

. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. .....

پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد

و گفت : مراقب چشماي من باش..........................

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 14:46 توسط یوسف سوداگری| |

با سلام خدمت خوانندگان عزیز و گرامی از اینکه مدتی  بود که پست های وبلاگ کم شده بود جدا عذر خواهی میکنیم و شاید مهمترین دلیل آن امتحانات ترم دانشگاه بوده که همه نویسندگان عزیز را گرفتار نموده بود.همان طور که ملاحظه فرمودید تغییراتی در حضور نویسندگان به چشم میخورد اول آنکه دوست عزیزم آدمک دیگر مطلب نمینویسند و حتما دلیل خود را دارند و دوم اینکه دوست عزیزم سپیده به جمع ما پیوسته و تساوی جنسیتی در وبلاگ بر قرار گردیده.بزودی در مطلب بعدی هم خودشان را معرفی مینمایند.

با هم به سوی آینده ای روشنتر

باتشکر یوسف سوداگری

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 16:38 توسط یوسف سوداگری| |

جان بلا نکارد" از روي نيمکت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي 

انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت

دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک

کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور

يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در

حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و

باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس

مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.

"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او

بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم

عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه

نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي

حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست

عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان"

قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت

باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات

خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو

مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت

۷ بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما

چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني

داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي

زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس

سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر

داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد.

اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به

آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک

تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود.

زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي

چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز

پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دو راهي قرار گرفته ام از طرفي

شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق

به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.

او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به

نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود

ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي

من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما

چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي

توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي

معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي

ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم

بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا

به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت"

فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم

اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر

شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف

خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"

تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني

مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 16:22 توسط یوسف سوداگری| |

قرآن در یک آیه بیان می کند که ظاهرا زمان برای فرشتگان با سرعت ثابت از انسانها کمتر می گذرد. که این مطلب با نسبیت خاص اینشتین صدق می کند که در آن نیز در سرعت های بالا زمان برای اشیایی با آن سرعت آرام تر می گذرد.

معراج: آیه4) "فرشتگان و روح در یک روز به او (مذکر) صعود کردند که این معادل پنجاه هزار سال (برای انسان) است"

و معنی دومی که گرفته می شود:

"در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است، فرشتگان و روح (فرشته مخصوص) بدان جا فرو روند"

در اینجا فرشتگان یک روز را معادل پنجاه هزار سال برای انسان گذر می کنند. (زمان در مقابل زمان و نه زمان در مقابل فاصله)

این ادعا (که آیا فرشتگان به سرعت نور شتاب می گیرند یا نه؟) می تواند در دو دقیقه تصدیق شود که آنگاه هیچ نیازی به عقاید کورکورانه نخواهد بود.

آلبرت اینشتین یهودی ای بود که نظریه ی معروف نسبیت خاص را ارائه داد. هرچه سرعت بیشتر بشود، زمان آرام تر می گذرد.

در بیرون یک میدان گرانشی زمان اینگونه است:

0.5^(2^c/2^v-1)/t=

جاییکه زمانی می باشد که برای متحرک بوسیله ی متحرک معادل است.

 زمانی است که برای متحرک معادل گذر ایستگاهی است.

V سرعتی است که به شاهد ایستگاهی نسبت داده می شود.

 زمانی است که برای فرشتگان می گذرد. (یک روز

 زمانی است که معادل زمان برای انسان هاست. (پنجاه هزار سال قمری در دوازده ماه قمری بر سال قمری در 27.321661 روز بر ماه قمری.) سرعت نور در خلا 299792.458 کیلومتر بر ثانیه است.

0.5^(2^ /2^ -1)v=c

حال بهتر است اظهارات مسلمین را در معادله جایگزین کنیم و ببینیم که فرشتگان مسلمین واقعا به سرعت نور شتاب می گیرند یا نه؟

ارقام را از آیه در این معادله جایگزین می کنیم:

0.5^((2^(27.321661*12*50000)/2^1)-1)v=c

0.99999999999999981*v=c

Km/s299792.4579999994=v

این اتساع زمانی (تغییرات زمانی) نشان می دهد که فرشتگان در بیرون از میادین گرانشی به سرعت نور شتاب می گیرند. (کمی کمتر از سرعت نور)

این نمی تواند یک تصادف باشد زیرا سرعت حساب شده دقیقا یکسان با آیه ی قمری قبلی (در نشریه نیامده) همچنین در بیرون از یک میدان گرانشی است.

مسلمانان همواره می پرسند که چگونه یک مرد بی سواد 1400 سال پیش توانسته اتساع زمانی و هسته نسبیت را به دست آورد!

پس قرآن کلام خداست!

شان نزول آیه:

سوره معارج از اینجا آغاز می شود که می فرماید: تقاضا کننده ای تقاضای عذابی کرد که واقع شد (سال سائل به عذاب واقع) این تقاضا کننده (نعمان بن حارث) یا (نضر بن حارث) بود که به هنگام منصوب شدن علی (علیه السلام) به مقام خلافت و ولایت در غدیر خم و پخش شدن این خبر در شهرها بسیار خشمگین گشت و خدمت رسول خدا آمد و گفت: آیا این از ناحیه ی تو است یا از ناحیه ی خداوند؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) صریحا فرمود: از ناحیه ی خدا است، او بیشتر ناراحت شد، و گفت خداوندا! اگر این حق است و از ناحیه ی تو است سنگی از آسمان بر ما فرود آور و در این هنگام سنگی فرود آمد و بر سر او خورد و او را کشت.

ویژه نامه سایه

آبان ماه 88

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 23:0 توسط یوسف سوداگری| |

قبل از هر کس خودم خطاب این جریانی هستم که برایتان بازگو میکنم
آزمايشي را در « هاروارد يونيورسيتي » انجام دادند :80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب
كردند . يك شهرك را به دور از هياهو مانند با 40 سال پيش ساختند . غذاهاي 40 سال پيش
در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ، فرم مبلمان ، آهنگها ، فيلم هاي
قديمي ، اخباري كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد
اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :تعداد موي سر ، رنگ موي سر ، نوع استخوان ،
خميدگي بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به
داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6 ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست مي ايستادند
، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان
، رنگ موهاي سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهاي دست و صورت از بين رفت ...علت چه بود ؟
خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پيش زندگي كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .
انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه
به او القا ميكند كه چگونه بينديشد . اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهاي آنان است . انسانهاي
موفق با باورهاي عالي ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند. انسانهاي ثروتمند ، باورهاي عالي و
ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالي خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت
ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند . قانون زندگي قانون باورهاست
. باورهاي عالي سرچشمه همه موفقيتهاي بزرگ است . توانمندي يك انسان را باورهاي او تعيين مي كند .
انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . دستاوردهاي شما را در زندگي باورهاي شما ميسازند .
زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه هاست و انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلي
نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 23:20 توسط یوسف سوداگری| |

با سلامی به گرمای آفتاب رخشان

لازم می دانم مطلبی را خدمت خوانندگان عزیزم ارائه دهم. از آنجا که وب ما یک کار گروهی و حاصل سلیقه های مختلف مذهبی، عقیدتی، سیاسی و .. نویسندگان محترم است، لذا مسئولیت مطالب نویسندگان کاملا متوجه خود ایشان است. چرا که ما اصل را بر دموکراسی قرار دادیم تا هر کس هر آنچه را نیک می پندارد بنگارد، بی آنکه توهین به شخص خاص و حتی نویسنده ی دیگری باشد. چراکه در اینصورت، این بنده ی حقیر ناگزیر به سانسور مطلب می باشم، گرچه این استراتژی بنده باب میل دوستان نباشد، گزیری برای آن نیست. یکی از نویسندگان عزیز ما این انتقاد رو داشت که چرا بنده مطلب ایشان را سانسور می کنم، بنده عرض کردم که با توهین مشخص به دیگر نویسندگان و شخصیت های خاص مخالفم. ایشان هم علی رغم میل باطنی بنده قافله ی ما را ترک نمودند. اگر چه ما نویسنده ی چیره دستی را از دست می دهیم ولی همواره می کوشیم تا با تقویت نگارش های وبلاگ خواننده ی خودمان را راضی نگهداریم.

با هم به سوی آینده ای روشن

یوسف سوداگری

نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 0:7 توسط یوسف سوداگری| |

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک(المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو 100مترپشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.

همه این 9نفر افرادی بودند که ما آن ها را عقب مانده ذهنی وجسمی می خوانیم آن ها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند.بدیهی است که آن ها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند وحتی نمی توانستند به سرعت قدم بر دارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود.

ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

هشت نفر دیگر صدای گریه اورا شنیدند،آن ها ایستادند،سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

یکی از آن ها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود.

او خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت:«این دردت رو تسکین می ده».سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.

در واقع همه آن ها اول شدند.تمام جمعیت ورزشگاه به پا خاستند و 10 دقیقه برای آن ها کف زدند.

نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:29 توسط یوسف سوداگری| |

 
درميان موسسات و سازمان هاي وابسته به آموزش عالي کشور دانشگاه تهران  از هرحيث و از هر نظر از جايگاهي رفيع بهره مند است . در واقع اگرمتغيرهايي چون سابقه و قدمت ، تدريس استادان بنام و بلند مرتبه ،تحصيل دانشجويان ممتاز، کثرت دانشجويان ، استادان و کارکنان ،ارزش مدارک تحصيلي در کشور و خارج از آن ، پيوند و تعامل با دستگاههاي اجرايي و موسسات و شرکت هاي صنعتى ، ادارى ، اجرايي  و...،داشتن کتابخانه ها و آزمايشگاه ها غني و مجهز، تعدد رشته ها و دانشکده هاو موسسات پيوسته و وابسته ، واقع شدن در پايتخت  و در مرکز شهر و... را ازمعيارهاي تعيين اعتبار و اهميت يک دانشگاه  برشماريم ، بى گمان دانشگاه تهران را بايد معتبرترين و مهم ترين  دانشگاه هاي کشور دانست . بي جهت نيست که از اين دانشگاه با تعبیر دانشگاه مادر و نمادآموزش عالى ياد شده است .

انديشه ايجاد مرکزي براي آموزش عالي در ايران و به تعبير ديگر دانشگاه ،نخستين بار با تاسيس دارالفنون در 1230 ه.ش . به  همت ميرزاتقي خان اميرکبير عملي گرديد. دارالفنون گرچه توسعه  نيافت اما تجربه مغتنمي پيش روي کساني که در آرزوى آشنايي ايرانيان  با دانش هاي جديد وپيشرفت هاي اروپائيان در صنعت ، اقتصاد، سياست  و... بوده اند، قرار داد. با عطف به اين تجربه در 1307 ه.ش پروفسور دکتر محمود حسابى پيشنهادراه اندازي مرکزي جامع همه  يا اغلب دانش ها را با وزير وقت فرهنگ ، دکترعلي اصغر حکمت ، در ميان نهاد.

در بهمن ماه سال 1312 شمسى، جلسه هيات دولت وقت تشکيل و در آن در موضوع آبادى تهران و زيبايى و شکوه ابينه، عمارات و کاخهاى زيباى آن سخن به ميان آمد. مرحوم فروغى که در آن روز رياست وزراء را برعهد داشت از يک سو و ديگر وزيران از سوى ديگر زبان به تحسين و تمجيد شهر گشودند و برخى از آنان براى جلب رضايت شاه در اين مقال، عنان از کف بدادنداما دراين ميان مرحوم على اصغرحکمت کفيل وزارت معارف بى آنکه پيشرفتهاى پايتخت را ناديده انگارد با لحنی محتاطانه چنين گفت:«البته که در آبادى و عظمت پايتخت شکى نيست » ولى تنهانقص آشکار آن اينست که «انيورسته»ندارد و حيف است که در اين شهر نوين ازاين حيث از ديگر بلاد بزرگ عالم، واپس ماند». اين سخنان ارزشمند تاثير خودرا بر جاى نهاد و بى درنگ مقبول همگان افتاد از اين رو آنان با تخصيص بودجه اوليه اى به ميزان 250000 تومان به وزارت معارف اجازه دادند تا زمين مناسبى براى تاسيس دانشگاه بيابد و ساختمان آنرا در اسرع وقت پديد آورد. على اصغر حکمت بى درنگ دست به کار شد و جستجو براى مکان يابى مناسب دانشگاه را با کمک و مشاوره آندره گدار، معمار چيره دست فرانسوى که در آن روزگار به عنوان مهندس در خدمت وزارت معارف بود آغازکرد. آنان پس از جستجوى بسيار در ميان ابنيه، باغها و زمينهاى فراوان آنروز اطراف تهران باغ جلاليه را براى احداث دانشگاه برگزيدن. در همين حال بر خلاف امروز که يافتن زمين مناسب در شهر تهران براى ايجاد دانشگاهى عظيم تقريباً ناممکن است، در آن روزها زمينهاى فراوانى وجود داشت که صاحبان آنها نه تنها در فروش آنها امساکى نداشتند بلکه براى واگذار به چنين مؤسساتى که مسلماً سود کلانى هم بدنبال داشت، سر و دست مى شکستند. از همين رو بود که گروهى از مالکين اراضى بهجت آباد با سوء استفاده هايى نظر وزير ماليه وقت را جلب کرده بودند که زمينهاى آنهارا براى تاسيس دانشگاه خريدارى نمايد. در حاليکه به نظر موسيو گدار عرصهآن زمينها تنگ و موقعيت آنها سيل گير بود و براى تاسيس دانشگاه به هيچ روى مناسب نبود. با اين همه مرحوم داور رجحان در جلسه هيات دولت به سختی برخريد اراضى بهجت آباد پاى فشرد و نظر بيشتر اعضاء را جلب کرده و سرانجام دولتيان، بهجت آباد را برگزيدند. در همين حال که على اصغر حکمت دلشکسته ونااميد ناظر ماجرا بود، رضا شاه وارد شد و پس از اطلاع از موضوع با قلدرى خاص خود اوضاع را برهم زد و گفت:« باغ جلاليه را برگزينيد. بهجت آباد ابداً شايسته نيست عرصه آن کم و اراضى آن سيل گير است. دولتيان در برابراين سخنان قاطع، زبان در کام کشيدند و احدى دم برنياورد.
باغ جلاليه در شمال تهران آنروز ما بين قريه اميرآباد و خندق شمالى تهران قرار داشت. اين باغ زيبا که پوشيده از درختان کهنسال مثمر و غيرمثمر بود، در حدود 1300.قدر واپسين سالهاى حکومت ناصرالدين شاه قاجار به فرمان شاهزاده اى به نام جلال الدوله بنا يافته و در آن روز در مالکيت تاجرى ترک به نام حاج رحيم آقاى اتحاديه تبريزى بود. به هر حال باغ جلاليه از قرار مترى 5 ريال وجمعاً به مبلغ 100000 توامان از اين تاجر خريدارى شد و موسيو گدار به سرعت مامور تعيين حدود، نرده گذارى، طراحى و اجراى عمليات ساختمانى در آن شد. در همين حال پانزدهم بهمن ماه 1313. ش لوح يادبود تاسيس دانشگاه با حضورمقامات دولتى در محلى که اکنون پلکان جنوبى دانشکده پزشکى است در دل خاک به امانت گذاشته شد.


آغاز عملیات ساختمانی

طراحی پرديس دانشگاه را نيز همان معمار فرانسوى بر عهده گرفت. وى نخست طرح خيابانهاى اطراف و داخل دانشگاه را ارائه کرد و پس از تاييد در پانزدهم بهمن 1313، عمليات اجرايى با کاشت نهال هاى درختان سايه گستر و با شکوه چنار در کنار خيابانها آغاز شد اکنون آن نهال هاى نحيف عمرى به درازاى دانشگاه يافته و آنان نيز هفتاد ساله شده اند.تاسيس دانشگاه تهران که با آغاز آشنايی جدي ايرانيان بامغرب زمين مقارن افتاده بود اين دانشگاه را به بستر اصلي ارتباط باتمدن مغرب زمين و علوم جديد تبديل کرد. از آغاز فعاليت هاى  آموزشي دانشگاه تهران ، تاکنون ، همواره افراد شايسته و شخصيتهاي برجسته و چهره هاي صاحب نامي در آن به تدريس يا تحصيل پرداخته اندکه در اينجا با صرف نظر از اسامى فعالان کنوني در عرصه هاي  سياست ،اجتماع، علم و هنر، فقط به نام چند تن از درگذشتگان اشاره  مى شود.

  
استاد جلال الدين همايى ، عبدالعظيم  قريب ،بديع الزمان فروزانفر، پروفسور محمود حسابى ، استاد علي  اکبر دهخدا، دکترمحمد معين ، مهندس مهدي بازرگان ، شهيد دکتر مصطفي چمران ، دکتر يدا.. سحابى ، شهيد دکتر محمد مفتح ، استاد شهيد مرتضي مطهرى ، دکترعبدالحسين زرين کوب ، دکتر کريم ساعى ، دکتر احمد حامي و...

پرديس دانشگاه تهران که از جنوب به خيابان انقلاب ، از شمال به  خيابان پورسينا و از شرق و غرب به ترتيب به خيابان هاى قدس و 16 آذر محدوداست در سال 1313 ه.ش در مساحتي به وسعت 21 هکتار تاسيس  شد. دراين مجموعه ساختمان دانشکده هاى:
هنرهاى زيبا، ادبيات و علوم انسانى، علوم،فنى،حقوق و علوم سياسى،پزشکى، دندان پزشکى ، داروسازي و ساختمانکتابخانه مرکزى - که از مهم ترين کتابخانههاي کشور به شمار مى آيد - ومسجد دانشگاه واقع شده است . سازمان مرکزي دانشگاه، اداره امور دانشجويى ، مرکز بهداشت و درمان دانشجويان، دانشکده محيط زيست ، جغرافيا،و... نيز در خيابان هاي اطراف  دانشگاه قرار دارند. نيز دانشکده هاي علوم اجتماعى ، علوم تربيتى، کويدانشگاه، اقتصاد،الهيات و معارف اسلامى به ترتيب در اميرآباد شمالي وخيابان مطهري واقع شده اند. هم چنانکه شماري ديگر از دانشکده ها و مراکز تحقيقاتي و پژوهشى دانشگاه تهران در بيرون از تهران در شهرهاي قم ، کرج ، پاکدشت ، سارى ، چوکا و نشتارود واقع شده اند.درسال1370ه.ش دانشکده هاى: پزشکى، دندان پزشکى و داروسازى از دانشگاه تهران جدا شدند و دانشگاه علومپزشکى تهرانرا تشکيل دادند.
نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 23:5 توسط یوسف سوداگری| |

با سلام خدمت خوانندگان گرامی،یکی از اهداف این وبلاگ ثبت خاطرات ارزشمند دانشگاه تهران است همچنین ما قصد داریم با استفاده از تنوع در مطالب ضمن ایجاد انگیزه ی بیشتر در جذب بیننده ی ثابت کار گروهی را نیز تجربه کنیم.لذا از بینندگان ثابت خود تقاضا داریم با ارائه پیشنهادات و نظرات مفیدتان ما را همراهی بفرمایین.ویک انتقاد از عزیزانی که زحمت میکشند و نظرات تبلیغاتی ارائه میدهند توجه داشته باشند که از لطف حضرت حق نویسندگان این وبلاگ مشکلات مالی ندارند و نیازی هم به کسب درامد بیشتر ندارند و ثبت خاطرات در این وبلاگ فقط برای دلمان است.پس خواهشن از ثبت چنین پیام هایی جدا اجتناب نمائید.

همیشه پیروز باشید.

یوسف سوداگری

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 13:0 توسط یوسف سوداگری| |

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد .این مرکز پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالا تر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر می شد . اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه ی بالا تر رفتند دیگر اجازه ی برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار می تواند از این مرکز استفاده کند .

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند .
در اولین طبقه روی در نوشته بود : این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند . دختری که تابلو را خوانده بود گفت : خب بهتر از کارنداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالا تری ها چگونه اند ؟ پس رفتند .

در طبقه ی دوم نوشته بود : این مردان شغلی با حقوق زیاد بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند . دختر گفت : " هوم م م " طبقه ی بالا چه جوریه... ؟!
طبقه ی سوم : این مردان شغلی با حقوق زیاد بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کار خانه هم کمک می کنند . وای ... چقدر عالی. ولی برویم بالا تر . و دو باره رفتند.

طبقه ی چهارم : این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند . دارای چهره ای زیبا هستند همچنین در کار خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند . آن دو دختر واقعا به وجد آمده بودند . دختر : وای چقدر خوب . پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه ...؟!

پس به طبقه ی پنجم رفتند . آنجا نوشته بود : این طبقه فقط برای این است که ثابت شود زنان راضی شدنی نیستند . از این که به مرکز ما آمده اید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزو مندیم .!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 12:44 توسط یوسف سوداگری| |

 
بناي برج آزادي و سردر دانشگاه تهران براي بسياري از گردشگران تداعي كننده تهران و حتي ايران است.
بي شك ارزش بين المللي دانشگاه تهران، شهرت جهاني سردر اصلي آن را نيز به ارمغان آورده است. اين بناي تاريخي، علاوه بر اين كه در سطح ملي سمبل تمام نماي علم، دانش، معرفت و نماد زندگي شيرين دانشجويي در زير سقف مركز نمادين علمي كشور (دانشگاه تهران) است، در خارج از ايران نيز معرف يك دانشگاه نامدار در سطح خاورميانه است.
 
با يك بررسي گذرا مي توان ادعا كرد كه از ميان معروف ترين و معتبرترين دانشگاه هاي دنيا، دانشگاه تهران تنها دانشگاهي است كه از طريق يك بناي فرهنگي سمبليك با مهندسي پيچيده، پيام هاي ويژه معنوي، علمي و فرهنگي را به مخاطبان خود القا مي كند.
برخي بر اين عقيده اند كه طرح سردر دانشگاه، الهام گرفته از تصوير خيالي دو پرنده اي است كه بال هايشان را براي اوج گرفتن و برخاستن از زمين، باز كرده اند. علم و دانش به دو بال تشبيه شده اند كه ورود به دانشگاه با آن دو ممكن است و خروج از دانشگاه نيز با تقويت اين بال ها موجب صعود افراد بر فراز اجتماع خود و پاسداري از آن مي شود.
 
عده اي ديگر آن را به عنوان كتابي كه به صورت باز در مقابل ديدگان گذارده شده باشد مي دانند كه بيانگر ارزش مطالعه و تحقيق است. اما از تاريخچه و نحوه ساخت اين سردر اطلاعات و اسناد كاملي به دست نيامده است.
بر پايه گفته اي در سال هاي ۴۶- ۴۵ به دستور رياست وقت دانشگاه طرحي در ميان دانشجويان و طراحان مختلف به مسابقه گذاشته شد. از ميان طرح هاي رسيده طرح دانشجويي به نام «كوروش فرزامي» (از دانشكده هنرهاي زيبا) به عنوان طرح برتر برگزيده شد. كار اجراي طرح، ابتدا به يك شركت پيمانكار سوئيسي واگذار شد كه به دليل نواقص مربوط به مراحل قالب بندي از ادامه كار توسط اين شركت ممانعت شد و يك شركت پيمانكاري ايران به نام «شركت آرمه» اجراي طرح را به عهده گرفته و به اتمام رساند.
 
بر پايه آخرين صورت حساب و وضعيت شركت آرمه هزينه اجراي طرح مبلغ ۲۴هزار و ۵۰۰ تومان بوده است.
اگرچه تاريخ ساخت سردر را در سال هاي ۴۶ - ۴۵ مي دانند، اما تا سال ۱۳۴۸ هيچ سندي در خصوص آن در آرشيو دانشگاه مشاهده نشده است. در نشريه شماره ۲ «هنر معماري» (تير، مرداد، شهريور ۱۳۴۸) عكس هايي از سردر دانشگاه تهران به چاپ رسيده است و در ذيل آن نام طراح و محاسب سردر آورده شده است (اين منبع نيز طراح را كوروش فرزامي و محاسب آن را سيمون سركيسيان ذكر كرده است). علاوه بر اين در كتابچه راهنماي دانشگاه تهران (۱۳۵۱) نيز عكس سردر چاپ شده است. سایت علم وفن

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 21:27 توسط یوسف سوداگری| |

پرونده رشوه خواری مهدی هاشمی رفسنجانی

  

11 سپتامبر 2003: پلیس مبارزه با جرایم مالی نروژ (موسوم به اواکوکریم) با حمله به دفاتر مرکزی استت اویل، در جستجوی اسناد قرارداد مشاوره 15 میلیون دلاری بزرگترین شرکت نفتی نروژ با شرکت هورتون است. هورتون یک شرکت مشاوره سرمایه گذاری واقع در لندن می باشد که با فرزند رئیس جمهور سابق ایران، مهدی، ارتباط نزدیک دارد.

دادگاهی در نروژ، اکتبر 2004: «نماینده محترم شرکت استت اویل، شرکت شما به جرم نقض قوانین مدنی نروژ در تحریک تبعه خارجی به ارتشا برای پیشبرد منافع مالی که از مصادیق فساد مالی به حساب می آید، به پرداخت 3 میلیون دلار معادل 2.4 میلیون یورو جریمه به دولت نروژ محکوم می شود. مدارک در مورد تحقق یا عدم تحقق ارتشا در ارتباط با شرکت هورتون ناکافی تشخیص داده می شود و استت اویل از اتهام ارتشا تبرئه می گردد.»

جلسه هیئت مدیره استت اویل، اکتبر 2002: «... همانطور که مطلع هستید ما از اوایل 2001، مطالعات و مذاکرات خود را با ایرانی ها آغاز کردیم. پس از آشنا شدن به قواعد بازی در بازار نفت و پروژه های نفت و گاز ایران، من به دنبال فرصتی برای ملاقات با پسر جوان (مهدی) بودم و این فرصت سرانجام در برگن در محل شرکت خودمان به من دست داد. مهدی به من گفت برای موفقیت کار می بایستی کمیسیونی از طریق هورتون و عباس یزدی 34 ساله که از ایرانیان مقیم لندن و موسس هورتون است به وی پرداخت شود. ... ما در ژوئن امسال یک قرار داد اسمی و فرمالیته مشاوره با هورتون منعقد کردیم که بر اساس آن قرار شد ظرف پانزده سال، مبلغ یازده میلیون دلار به هورتون پرداخت شود. هم چنین مطلع هستید که ما، بر اساس تقاضای آقای یزدی پس از این قرارداد با پرداخت حدود نیمی از مبلغ 11 میلیون دلار و طی دو فقره انتقال وجه از طریق یک حساب بانکی در نیویورک به یک حساب بانکی در شبه جزایر قبرس و جمعا به مبلغ 5.2 میلیون دلار، به اولین بندهای قرار داد عمل می کنیم. و نیز اطلاع دارید که چهار ماه بعد از قرار داد اولیه مان، یعنی همین چند هفته پیش، اولین ثمره قرار داد مشاوره خود را با بردن یک پروژه 300 میلیون دلاری در پارس جنوبی به دست آوردیم. ... من، ریچارد هابرد، به عنوان نائب رئیس اجرایی استت اویل خود را در این رسوایی شریک می دانم و همانند همقطاران خود، رئیس و رئیس اجرایی استت اویل استعفا می دهم.»

اکتبر 2006 (محیط داخل یک دادگاه در واشینگتن؛ قاضی حکم را امضا و سپس قرائت می کند): «وکیل و نماینده حقوقی محترم شرکت استت اویل! شرکت شما به دلیل اینکه سهام آن در یک بورس آمریکایی یعنی بورس نیویورک NYSE خرید و فروش می شود، بنابراین مشمول اقدامات فساد انگیز خارجی FCPA می باشید. موکل شما به دلیل تخطی از مقررات حسابداری و ضد ارتشا ذیل این قانون، در زمینه پرداخت رشوه به مقامات ایرانی در جهت پیشبرد منافع تجاری خود خاطی شناخته شده و به پرداخت جریمه 10.5 میلیون دلاری محکوم می شوید.»

پی نوشت 1: (1382) مجلس ششم و وزارت اطلاعات خاتمی طی زد و بندی با مجمع تشخیص مصلحت نظام، م.ه. را تبرئه می کند. با وجود مجکومیت رشوه دهنده در نروژ و آمریکا! مهدی هاشمی برای یک سال آینده هم (تا پایان دولت خاتمی) رئیس سازمان بهینه سازی مصرف انرژی می ماند!!

پی نوشت 2: (1385) بسیج دانشجویی دانشگاه تهران پرونده ای برای مهدی هاشمی رفسنجانی تشکیل می دهد که مدارکش صورت جلسات دادگاه های نروژ و امریکا برای شرکت استات اویل بود که به نام مهدی هاشمی در آنها آمده است.

پی نوشت 3: (1386) پس از یکسال راکد ماندن پرونده و پیگیری های بسیج دانشجویی دانشگاه تهران، بازپرس صادقیان اعلام کرد که به علت مفقود شدن (=بخوانید مفقود کردن) مدارک پرونده ، قرار منع تعقیب برای مهدی هاشمی صادر شده است.

پی نوشت 4: (1386) پس از انتشار ویژه نامه سپیدار و تجمع دانشجویان بسیجی رو به روی دادگستری در اعتراض به بی کفایتی دستگاه قضایی مسئولین پیگیری این پرونده از بسیج دانشجویی دانشگاه تهران احضار و تهدید می شوند.

پی نوشت 5: (1388) پس از نام بردن احمدی نژاد از فرزندان هاشمی و استات اویل در مناظره ها، هاشمی در نامه ای به رهبر آن ها را کذب محض می داند.

پی نوشت 6: (1388) مهدی هاشمی رفسنجانی به عنوان اسپانسر بزرگ جنبش سبز، تنها عضو کمیته ی ایکس (شورای راهبردی جنگ روانی اصلاح طلبان  در انتخابات گذشته) است که بازداشت نمی شود و به لندن می رود و از آن جا دادستان تهران را تهدید می کند.

پی نوشت 7: (1388) اکبر هاشمی رفسنجانی در مشهد می گوید استات اویل توطئه ی اسرائیلی برای بدنام کردن او بوده است.

پی نوشت 8: کلاهت را بالاتر بگذار، آقای عدالت!

*اسناد نوشته ی بالا که در پی گیریهای قضایی هم استفاده شده بود، در سایت های فارس و الف موجود است.

نبض- ارگان بسیج دانشجویی پردیس دانشکده های فنی دانشگاه تهران

محمد ثقفی

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 0:20 توسط یوسف سوداگری| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 12:48 توسط یوسف سوداگری| |


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 22:40 توسط یوسف سوداگری| |

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند"  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید. "

 

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

 

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 13:0 توسط یوسف سوداگری| |

نمی دونم همیشه یه اتفاق می تونه تفکرتو به زندگی کاملا تغییر بده نیاز تو احساس شادابی تو و حتی لحظه های تنهایی تو. هیچ وقت یادم نمیره سال پیش همین موقع ها بود که من و شاهین به رسم یک عادت سنتی موقع امتحانات به کتابخونه ی علوم می رفتیم. تا مطالب تلنبار شده ی درسی رو تو چند روز جمع و جور کنیم. داشتیم برای جبر 3 می خوندیم که برای استراحت بین درسی تصمیم گرفتیم یه هوایی بخوریم اما همین که از در کتابخونه اومدیم بیرون چشمم افتاد به دختری که یک دفعه قدمهام سست شد صورتم گل انداخت دختری با چهره ی معصوم با یه خال خیلی قشنگ روی صورتش. نگاهی گیرا و موهای مشکی  اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد. دل من اسیر شده بود بعد از ظهر به لابی رفتم همون جا با یکی از دوستان که رشته اش شیمی کاربردی بود مشخصاتشو دادم فهمیدم اسمش خانم م.ص هست. بعدا از سر کنجکاوی اسمشو تو اینترنت سرچ کردم دیدم ای دل غافل این خانم محترم یه دانشمند کوچولو هست که صاحب 11 اختراع هست که یکیشم بین المللی هست. همونجا خودمو باختم. من جلوی هیچ دختری احساس ضعف نداشتم ولی مریم نه تنها دل منو اسیر کرده بود بلکه از نظر سطح علمی با من قابل مقایسه نبود. عقلم می گفت من و اون واسه هم ساخته نشدیم ولی دلمو چه جوری راضی می کردم دیگه از اون روز کارم شده بود این که به کتابخونه برم و مریم رو تو تالار مرجع ببینم. اگه نمی دیدمش حالم بد میشد وقتی می دیدمش احساس دلتنگی غریبی می کردم. در نهایت یبالاخره با فشارهای ب.ب. یک روز چهارشنبه بهاری تصمیم گرفتم که باهاش صحبت کنم. قبلا هم این تصمیمو داشتم ولی هر وقت میدیدمش اصلا دست و پامو گم میکردم اما در نهایت دلو به دریا زدم و چهارشنبه غروب وقتی داشت می رفت خونه نزدیک دانشکده ی پزشکی صداش کردم. البته با صدای لرزان ازش خواهش کردم چند دقیقه به حرفام گوش بده. الحق که اونم دختر فهمیده و با شعوری بود به همه ی حرفام گوش کرد ولی در نهایت یه نه فانتزی گفت خارج رفتنشو بهونه کرد. حق داشت این ایران خراب شده قدر همچین جواهرهایی رو نمیدونه اون باید به جایی بره که قدر هوششو بدونن. خلاصه هرچی من بیشتر تقلا می کردم کمتر نتیجه می گرفتم. یکی از بهترین لحظه های زندگیم دقایقی هرچند کوتاه بود که با مریم صحبت می کردم. اون روز جسمم باهام بود روحم جای دیگه مثل اجساد متحرک به خونه رفتم. حالم بد بود٬ شدت علاقم بیشتر شده بود هروقت الان باهاش اتفاقی نگاه به نگاه میشم اونقدر احساس شرم می کنم که عین  بی فرهنگ های بی شعور سلام کردن یادم میره. یاد مریم اون دانشمند کوچولو همیشه تو خاطرم می مونه عشق همینه دیگه

عشق من بمون٬دلواپسم نذار.بی تو نمیگذره این روز و روزگار

من با تو دلخوشم وقتی کنارمی٬وقتی تو یارمی٬آروم ندارم هیچ غمی

عشق من بمون باز با من بخون٬این ترانه ی پاک و مهربون

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 0:6 توسط یوسف سوداگری| |


Design By : Night Skin