یاد باد آن روزگاران یاد باد
یاد و خاطره ی روزهای تلخ و شیرین دانشگاه تهران
توی فصل تابستونیم، تو روزهای خیلی گرمش ولی با یه زندگی خیلی سرد و بی روح. نمی خوام از واژه هایی استفاده کنم که نوید غمو میده چون هرکی منو میشناسه به عنوان یه آدم دلقک شاد می شناسه، ولی همه ی آدما مثل سکه دو وجه شخصیتی دارن، یکی لحظه هایی که با دوستاشونن و یکی لحظه های تنهاییشون. ۸ تیر ماه ما به یوسف آباد اسباب کشی کردیم. درست در شرایطی که از اول خرداد ماه مامان و بابا برای یه مسافرت تابستونه به طالقان رفتند. به قول بچه ها خونه ی ما هم مکان شده. چیزی که برای جوونا یه هیجان جالبه. اسباب کشیو من و دادشم تنهایی انجام دادیم ولی سلیقه ی جفتمون خوبه. وقتی مامان اینا آبان برگردن انگار داستان براشون مثل اصحاب کهف شده. برای همیشه با توحید خداحافظی کردیم. به جایی اومدیم که من ۱۳ سال از دوران کودکیمو توش گذروندم و تک تک لحظه هاش و کوچه های یوسف آباد برای من خاطرات اون روزا رو تداعی می کنه. روزایی که اگه به اسباب بازی های دوران کودکی می رسیدیم انگار دنیا مال ما بود. ولی حالا هم خواسته هامون بزرگ شده و هم دست نیافتنی و این قانون مختص من نیست مختص همه ی جوونای مثل منه که با نا امیدی به آینده که درست مثل سراب می مونه زل زدن. امروز سامان اومد خونمون و زحمت تایپ این نوشته رو می کشه. قول داده که از این به بعد با نوشتن مطالب به وبلاگ جذابیت بده. نوشته هایی که یه روزی برای جفتمون خاطره میشه. این روزا بچه های دانشگاه خونمون زیاد میان و با هم لحظه های خوبی رو داریم. دوست خوبم شقایق هم که یه جورایی برای من مثل فرشته ی نجات می مونه گهگاهی بهم سر می زنه. بامداد هم که دیگه میشه گفت مهمون نیست و یه جورایی مثل گربه ی خونگی شده. زیاد میاد پیشم و این خیلی خوبه. دارم برای کنکور ارشد تو رشته ی اقتصاد خودمو آماده میکنم. یکی از هدف های مهمم اینه که بتونم به محض اینکه دکترا قبول شدم برای دانشگاه خوب کانادا اپلای کنم. این سرزمین مادری برای آدمایی مثل من جایی نداره. تنها کسایی می تونن توش زندگی کنن که از دو موهبت پول و پارتی بهره مندند. به آدمایی مثل من هم یاد میدن که اگه از این دو موهبت برخوردار نیستی خب اشکال نداره به خدا توکل کن. واژه ای که روح جوونا رو آزار میده یعنی ناامیدی! من یه جورایی دارم با سرنوشت می جنگم. چون اراده ی آدم ورای همه چیزه. دوری از دانشگاه یه جورایی آزار دهنده شده آخه ما بهترین روزامونو تو اونجا گذروندیم. به قول بامداد ب از زمانی که ما فارغ التحصیل شدیم گویی تو دانشکده علوم گرد مرده ریختند. آخه دیگه صدای قهقهه های خنده ی ما تو لابی نمی پیچه. دانشجوهای ورودی جدید هم که مثل جنازه ی متحرک می مونن. دختراشونم انگار از دماغ فیل افتادن مثل اینکه جو سردر پنجاه تومنی که الان به اندازه ی یه ده شاهی هم نمی ارزه بدجوری سرمستشون کرده. اونا هم وقتی خاک دانشگاهو خوردن می فهمن این دانشگاه هم هیچ چیزی برای فخر نداره. همین.
| Design By : Night Skin |


