یاد باد آن روزگاران یاد باد
یاد و خاطره ی روزهای تلخ و شیرین دانشگاه تهران
یه پسری تندخویی بود که با رفتارش دوستاشو ناراحت میکرد.با اینکه زود پشیمون میشد و از دوستاش عذر خواهی میکرد اما یه روز به خودش اومد و دید دیگه هیچ دوستی اطرافش نیست.خیلی احساس تنهایی کرد.یه روز با پدرش درد ودل کرد.پدر خوب به حرفای پسر گوش کرد و یه راه حل بش پیشنهاد کردو این قولو ازش گرفت که تا پایان ماجرا کنجکاوی نکنه و علت این کارارو از پدر نپرسه تا وقتش٬پسر هم قبول کرد.اما راه حل چی بود؟پدر به پسرش گفت که هر وقت که کسیو ناخواسته ناراحت کرد٬پایان اون روز رو دیوار اتاقش یه میخ به دیوار بکوبه.پسر از این راه حل تعجب کرد اما طبق قولش علتشو نپرسید از این ماجرا یک سال گذشت و از اونجایی که اخلاق پسر درست بشو نبود پایان یک سال دیوار پر میخ بود یه روز پسر دیگه طاقتش تموم شد و علت این کار بیهودرو از پدر جویا شد٬پدر با کمال خون سردی از پسر خواست تا تمام میخ ها رو فقط با کمک دست از دیوار در بیاره.پسر با کلی قر زدن این کارو انجام داد.پدر بهش گفت حالا به دیوار خوب نگاه کن آیا مثل روز اولشه و این نکته رو به پسر یاد آور شد که حرفا و کارایی که دل دوستاشو میرنجونه یه همچین اثری روی دل اونا داره.شباهت این داستان هم به کار دیروز من همین جاشه.اگرچه طرف من منو به خاطر دل مهربونش بخشید ولی میدونم نمیتونم جای این زخمو تو دلش پاک کنم.فقط امیدوارم با این نوشته بتونم از احساس گناهم کم کنم.
| Design By : Night Skin |


