تبليغاتX
یاد باد آن روزگاران یاد باد - از زمین تا آسمان در سفر به طالقان




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


یاد باد آن روزگاران یاد باد

یاد و خاطره ی روزهای تلخ و شیرین دانشگاه تهران

یادش بخیر سال ۸۹ برای من با کالبدی کاملا متفاوت شروع شد٬سالی که با همه سال های عمرم متفاوت بود.امسال اولین سالی بود که ما منظورم خانواده  سنت شکنی کردیم و تعطیلات عیدو به طالقان نرفتیم٬تا آخر عید تهران موندیم.بعد تعطیلات هم بامداد رو درست توی ۱۴ فروردین تو ریور ساید دیدم یه ساعت بعد هم حسین ت به ما ملحق شد.تو ریور ساید تصمیم گرفتیم که مجردی یه سفری به طالقان داشته باشیم.اون روزا هنوز ورق زنگی من عوض نشده بود.حکم٬گیشنیز بودو منم حاکم٬حتی برگ آس هم دست خودم بود.بالاخره روز موعود یعنی سه شنبه ۲۳ فروردین٬ما وسایل سفرو آماده کردیم و اومدیم دانشگاه تا با هم بریم خونه ما ماشینو برداریم.قبل از اینکه من برم دانشگاه همکارم امیر م زنگ زد که بیا من تو بلوار کشاورزم میخوام ببینمت یه حالو احوالی کنیم.ما هم رفتیم پیش امیر.درست از بعد بهمن ماه اوضاع شرکتمون بد جور خراب شده بود و من هم آینده ی بدی رو تو ذهنم تصور میکردم.خلاصه با یه عالمه نگرانی رفتم پیش امیر.بعد کلی احوال پرسی من به امیر گفتم نگران آینده شرکتم.اونم کلی به ما قوت قلب دادو آخرش گفت برو طالقان جای ما رو هم خالی کن.بعد خداحافظی رفتم دانشگاه دنبال حسینو بامداد.در نهایت با کلی تاخیر ساعت ۱ به سمت طالقان حرکت کردیم غافل از اینکه روزگار چه آشی برام پخته.ساعت ۳ رسیدیم خونمون تو طالقان از اونجایی که هوا اونجا سرد بود.سریع خونه رو گرم کردیم.حسین مست طبیعت طللقان شده بود.حیاطمون هم پر شکوفه بود.بعد از اینکه با تلفن یکی از بچه ها رو سر کار گذاشتیم.شروع کردیم به فیلم دیدن.من از فیلم روز سوم خیلی خوشم اومد واقعا قشنگ بود غرور مرد ایرونی رو دیدن این فیلم جریحه دار میکرد.آدم دوست داشت تو فیلم بودو پدر صاحب بچه ی عراقیه رو در میاورد.

فردای اون روز رفتیم تو دل طبیعتو جاتون خالی یه کباب خفن درست کردیم.چه قدر خوش گذشت غافل از اینکه این آخرین روزای خوش من بود وقتی جمعه بعد یه سفر ۴ روزه به تهران برگشتیم.فرداش قرار شد من برای یه جلسه کاری برم پیش محسن ح و امیر م که مشکلات کاریه شرکتو بررسی کنیم.وقتی بهشون زنگ زدم تلفن هر دو خاموش بود.نگران شدم فرداش فهمیدم به خاطر شکایت ارباب رجوع جفتشون افتادن تو زندان.دنیا دور سرم چرخید از آسمون به زمین افتاده بودم.تا یک ماه تو حالت گیجی بودم.هر روز میومدم دانشگاه ولی سر کلاس نمیرفتم از صبح تا غروب میشستم تو ریور سایدو فکر میکردم.خلاصه سرنوشت برام یه نسخه تلخ نوشت.اینم یه عکس از اون روزای خوش:

نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 0:53 توسط یوسف سوداگری| |


Design By : Night Skin