<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یاد باد آن روزگاران یاد باد</title>
<link>http://yousefsodagari.blogfa.com/</link>
<description>یاد و خاطره ی روزهای تلخ و شیرین دانشگاه تهران</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 03 Sep 2010 23:18:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از انفعال در سعدآباد تا اقتدار در ژنو</title>
<link>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مذاكرات ايران و 1+5 در ژنو در مقايسه با مذاكرات هستهاي دولت اصلاحات با سه كشوراروپايي از جهات مختلفي قابل نقد و بررسي است.&lt;BR&gt;روحيه حاكم بر دولت مدعي اصلاحات، روحيه انفعال و ترس و تحير بود و دشمن نيز آن را به خوبي ميشناخت؛ از اين رو همواره قبل و در حين مذاكرات با هيئت ايراني از زبان تهديد سخن ميگفت. اين سياست كه بوش از آن به سياست هويج و چماق تعبير مي‌كرد، بر آن بود تا ا زطريق تهديد نظامي و تحريم همه جانبه ايران را در مذاكرات به پذيرش هويج يا آبنبات متقاعد سازد.بر اين اساس هر گاه كه به زمان مذاكرات نزديك ميشديم بر شدت تهديدات آمريكا و اتحاديه اروپا افزوده ميشد. در حين مذاكرات نيز تيم ايراني را به اجراي تهديدات در صورت شكست مذاكرات تهديد ميكردند. به عنوان نمونه، بنا بر اعتراف جك استراو وزيرخارجه وقت انگليس د رمذاكرات سعد آباد با مشتي كه بر روي ميز كوبيد و تهديدات قبلي را تكرار كرد فضا به نفع اروپاييها تغيير كرد و تيم ايراني همه چيز را واگذار كرد به طوري كه ديگر حاضر نشدند امتياز چند دانه سانتريفيوژ تحقيقاتي نيز به ايران بدهند. فضاي رعب و وحشت آن چنان بر مذاكرات سايه افكنده بود كه قدرت مقاومت و ايستادگي را در برابر زياده خواهي هاي غربي ها گرفته بود ودايما هيات ايراني از اين ميترسيد كه كشورهاي اروپايي مذاكرات را ترك كرده، به فاز نظامي روي آورند. اين فضاي تهديد كاذب متاسفانه توسط تيم به مسوولان نظام در دولت و مجلس نيز منتقل ميشد و بر تصميمات آن ها نيز تاثير گزار بود. جالب اين كه اين افراد سعي ميكردند به كمك دوستان مرعوبشان در مجلس ششم و دولت ،رهبري نظام را نيز مرعوب كنند و به پذيرش خواست دشمن وادار نمايند!! نمايندگان مجلس ششم در نامه 127 نفره به مقام معظم رهبري مبني بر ضرورت سازش در برابر آمريكا از معظم له خواستند در برابر زياده خواهي هاي دشمن تسليم شوند در بخشي از نامه ننگين آن ها به مقام معظم رهبري آمده است: «شايد در صفحات تاريخ پرفراز و نشيب معاصر ايران هيچ زماني را به حساسيت امروز نتوان يافت، تنها با تسامح مي‌توان وضعيت ايران را در زمان اشغال در جنگ جهاني دوم و يا پيش از پذيرش قطعنامه 598 با وضع كنوني قابل مقايسه دانست كه در اولي با قطع هرگونه اميد در داخل،‌ عامل خارجي سرنوشت كشور را رقم زد و در برهه دوم، دور انديشي و اراده و تدبير حضرت امام خميني و اتكاي به مردم كشور را نجات داد اما شايد دوره كنوني از اين لحاظ بي مانند باشد كه شكاف‌هاي سياسي و اجتماعي با تهديد خارجي و برنامه آشكار دولت ايالا‌ت متحده آمريكا به عنوان قدرتي كه در برابر خود مانعي نمي‌بيند، براي تغيير نقشه ژئوپولتيك منطقه هم‌زمان شده و نظام ناچار به كنش و واكنش در برابر اين برنامه است...» القاكنندگان نااميدي و ترس در دل مردم، در ادامه نوشته‌اند: «اگر جام زهري بايد نوشيد، قبل از آن‌كه كيان نظام و مهم‌تر از آن استقلا‌ل و تماميت ارضي كشور در مخاطره قرار گيرد بايد نوشيده شود و بي‌ترديد اين برخورد خردمندانه و متواضعانه از سوي ملت با همان پاداشي مواجه مي‌شود كه امام عزيز راحل روبه‌رو شد. اين اقدام؛ نشانه تدبير، دورانديشي، مصلحت‌جويي و خيرخواهي و توفيق الهي است.» (حيات نو، به نقل از كتاب وسوسه شيطاني)&lt;BR&gt;مقام معظم رهبري در باره خطر اين نوع تفكر براي كشور در جمع دانشجويان علم وصنعت فرمودند: «درمقابل دشمن اگر مسوولين كشور احساس رعب و خوف بكنند، بر سر ملت بلاهاي بزرگ خواهد آمد. آن ملت هائي كه ذليل و مقهور دست دشمن شدند، عمده‌ علت اين بود كه مسوولان - پيشروان قافله‌ ملت - شجاعت و اعتماد به نفس لازم را نداشتند. گاهي در بين آحاد مردم عناصر مومن، فعال، فداكار، آماده‌ به جانبازي هستند، منتها مسوولين و روسا وقتي خودشان اين آمادگي را ندارند، نيروهاي آن‌ها هم از بين مي‌رود و اين ظرفيت هم نابود مي‌شود. آن روزي كه شهر اصفهان در دوره‌ شاه سلطان حسين مورد غارت قرار گرفت و مردم قتل عام شدند و حكومت باعظمت صفوي نابود شد، خيلي از افراد غيور بودند كه حاضر بودند مبارزه و مقاومت كنند؛ اما شاه سلطان حسين ضعيف بود. اگر جمهوري اسلامي دچار شاه سلطان حسين‌ها بشود، دچار مديران و مسوولاني بشود كه جرات و جسارت ندارند؛ در خود احساس قدرت نمي‌كنند، در مردم خودشان احساس توانائي و قدرت نمي كنند، كار جمهوري اسلامي تمام خواهد بود.» معظم له در آخرين ديدار خود با نمايندگان مرعوب مجلس ششم در پاسخ به نامه موهن آن ها نسبت به مرعوب شدن در برابر دشمن هشدار دادند و فرمودند انساني كه مرعوب ميشود نمي تواند تصميم بگيرد. مرعوب شدن و عقب نشيني در برابر دشمن حد يقف ندارد. حد يقف آن تسليم در برابر دشمن و عقب نشيني از مواضع انقلاب و پذيرش عامل مستقيم دشمن بر عرصه حاكميت كشوراست. &lt;BR&gt;ولي امروز در مذاكرات ژنو اقتدار نظام اسلامي را همه احساس ميكنند؛ از يك سو سايت هسته اي ايران در نطنز با تمام قدرت به صورت تمام وقت فعاليت ميكند بنابر اين مذاكره، وقت كشي براي ما نيست هرچه مذاكرات ادامه يابد متضرر نمي شويم. در حالي كه در گذشته ادامه مذاكرات به ضرر ملت ايران تمام ميشد چرا كه تاسيسات ما همه مهر و موم شده بود و دشمن بر طولاني شدن مذاكرات تاكيد ميورزيد. از سوي ديگر در مذاكرات پيشين اين پيشنهادات اروپايي ها بود كه محور مذاكرات قرار ميگرفت ولي اكنون اين جمهوري اسلامي است كه با بسته پيشنهادي خود محور مذاكرات را تعيين ميكند.در گذشته اگر اين اروپايي ها بودند كه با زدن مشت محكم روي ميز،‌ ايران را تهديد به ترك مذاكره ميكردند و اين ايران بود كه همواره به آن ها خواهش و التماس ميكرد اكنون ايران است كه در برابر 1+5 مشت هاي خودرا گره كرده و آن ها را تهديد به ترك مذاكره ميكند. قبلا اين آمريكا و اروپا بود كه در آستانه مذاكرات از زبان تهديد سخن ميگفت و د ركنار تهديد به چماق،‌ هويج نشان ميداد، ولي امروز اين ايران است كه در آستانه مذاكرات رزمايش موشكي با برد بيش از 2000 كيلومتر برگزار ميكند و از سوي ديگر رسما از آماده سازي سايت ديگري به نام سايت «فردو» سخن به ميان ميآورد. و جالب تر از همه اين كه در بسته پيشنهادي سخني از موضوع هسته اي نيست زيرا ايران بحث هسته اي را در چارچوب» ان، پي، تي» پايان يافته تلقي ميكند. وعلاوه بر آن خواهان مذاكره براي خريد اورانيوم با غناي 20درصد براي داروسازي ميشود كه مورد قبول طرف هاي مذاكره كننده قرار ميگيرد. موفقيت ايران در موضوع هستهاي نشان ميدهد كه مديريت سياست خارجي با پيروي از فردي حكيم و مدبر (مقام معظم رهبري) كه همه قوا را ازمقننه و مجريه گرفته تا نيروهاي مسلح در يك جهت هماهنگ مي‌كند، با موفقيت به‌پيش مي‌رود. اين مطلب به اندازه اي روشن است كه پوتين در سفر به تهران رسما اعلام ميكند تا اين حكيم در تهران نشسته باشد هيچ قدرتي نميتواند ايران را به زانو در آورد. ولي به هرحال نبايد در اين ميان از نقش دولت نهم و دهم و شجاعت شخص دكتر احمدي نژاد غافل بود، چرا كه اگر فرماندهان رده پايين اطاعت پذير نبودند، فرمايشات آقا به صورت معمول و روان عملي نمي‌شد.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;نتيجه: 1) در موضوع هستهاي پرونده ايران مختومه شد.&lt;BR&gt;2) سايه تهديد براي هميشه از سر ملت ايران برداشته شد.&lt;BR&gt;3) ايران از نظر قدرت در كنار كشورهاي 1+5 قرار گرفت و به قدرت اول منطقه تبديل شد.4) اقتدار سياسي و نظامي و علمي ايران به نمايش گذاشته شد و كشورهاي 1+ 5 با اين مذاكرات عملا آن را به رسميت شناختند 5) پيام اين مذاكرات اين بود كه كشورهاي جهان سومي كه در سايه سياست هاي استعماري عقب مانده نگه داشته شده اند ميتوانند با الگو گرفتن از انقلاب اسلامي، كشور خود را از شر استعمار برهانند و به استقلال همه جانبه دست يابند. 6) اگر دولت ها و مسوولان كشور ولايت پذير باشند نتايج شيريني براي كشور و مردم به بار خواهد آمد. چنان چه در امور داخلي از جمله فرهنگ، ولايت مداري خود را به منصه ظهور برسانند و منويات معظم له را عملي سازند يقينا نتايج شيرين تري براي كشور به ارمغان خواهد آمد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BLOGPROFILE&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; PADDING-BOTTOM: 7px; COLOR: white&quot;&gt;&lt;BLOGPHOTO&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: center; PADDING-BOTTOM: 7px&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.blogfa.com/photo/r/raja10.jpg&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 23:18:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefsodagari&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>yousefsodagari</dc:creator>
<guid>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد کودکی</title>
<link>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>دیشب داشتم یه سری به آلبوم می زدم. یه دفعه نگام به یه عکس از دوران بچگی افتاد. انگار به ۲۰ سال پیش برگشتم. حمایلی که به یه لباس آمیخته به رنگ های مختلف بسته بودم. وقتی عکاس می خواست عکس بگیره، اونقدر اضطراب داشتم که لبامو به هم فشار داده بودم. یاد اون روزا به خیر! اون روزا اگه یه اسباب بازی منظورم ماشینه داشتم، انگار دنیا مال من بود. چقدر دوران کودکی خوبه آرزوهای آدم کوچیکه، غماشم کوچیکه. اون موقع تو یوسف آباد خیابون ۱۷ زندگی می کردیم. سال ۶۹ تا ۷۱. همسایمون یه دختر پسری بودن که ۴، ۵ سالی از ما (منظورم من و پسر خالم) بزرگتر بودن. همسن داداشم بودن. یه بار تو عالم بچگی باهاشون دعوامون شد. حالا اون دختر دوران کودکی اسمش گلناز الهیه که بر حسب تصادف دوست سامان از آب در اومده که الان تو کانادا زندگی می کنه. در ورودی خونمون یه در طوسی رنگ بود. یادش به خیر سرویس اومده بود دنبالمون. اسم رانندش آقای زکریا بود با یه سرویس درب و داغون و اوراق! من و پسر خالم مقداد عاشق اون مینی بوس بودیم. روز اول مهد کودک مقداد فرار کرد و آقا زکریا نتونست بگیرش ولی من مثل بچه های خوب رفتم تو مینی بوس نشستم. خیلی احساس دلتنگی می کردم مخصوصا که مقدادم نبود ولی روز دوم و سوم که مقداد بود احساس آرامش بیشنتری می کردم. من و مقداد چون ریز و کوچولو بودیم بچه ها بهمون می گفتن جینگیل و فینگیل. یاد مهد کودک به خیر! وسط کلاس من و مقی می رفتیم زیر میز کیک گردمونو که هنوز مزش زیر زبونمه می خوردیم. فکر می کردیم هیچ کی ما رو نمی بینه. آخ! یادش به خیر! حالا اون آقا مقداد کوچولو شده سرباز وطن و اون یوسف کوچولو شده یه جوون ناامید. از اون خونه خاطره خیلی دارم ولی گفتن همش تو یه پست از مزش کم می کنه. یه روز تو همون خیابون ۱۷ یه خانومی رو دیدم تو عالم بچگی به قیافه ی خوشگلش زل زده بودم. اونم از سر مهربونی یه شکلات خیلی خوشمزه بهم داد. گذر زمون مزه ی اون شکلاتو از ذهنم نبرده. اینقدر طعم این زندگی تلخه که خاطرات شیرین تو ذهن آدم برجسته می مونه. آخ ای کاش می شد آدم شیرجه بزنه تو آلبوم و برگرده به گذشته و به آدمای گذشته بگه آینده ای که این همه خودتونو براش می کشید هیچ قشنگی ای نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://farhang20.persiangig.com/Sodagari.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آری به امید آن روز!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بسیجی باشید و بسیجی بمانید!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 01 Sep 2010 02:47:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefsodagari&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>yousefsodagari</dc:creator>
<guid>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ودکا و 70 ضربه شلاق</title>
<link>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.1-877-spirits.com/store/images/large/Smirnoff-GrApple-lg.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سامانم. اومدم خونه ی یوسف. اول یوسف یه خورده منو ارشاد کرد که نخور، شب قدره، شب شهادته. ولی من خوردم. مست شدم، بعدش برای اینکه پاک بشم، در حالی که خوابیده بودم رو زمین یوسف کمربند شلوارشو باز کرد و محکم ترین ضربه ها رو به من زد. ۷۰ ضربه شلاق. میگه با رضایت خودم بوده، حتما در حال مستی راضی بودم! وقتی ۷۰ تا رو زد یه خورده مستی پرید. منو برد زیر دوش آب سرد. الان که دارم می نویسم باز رفتم تو مستی..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی اوراقم. دلم می خواد همین الان زنگ بزنم به دختره. می خوام بگم دوستت دارم، عاشقتم، تو هم دوستم داری؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم س.ک..س می خواد. خوابم میاد، داروی خواب آورمو که نمی تونم بخورم، خطر مرگ وجود داره. اگه برای هر کی دیگه خونه ی یوسف مکان س..ک...سه برای من مکان مستیه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یوسف الان مشغول عبادته. جوشن داره می خونه. منو که ظاهرا با ۷۰ تا ضربه پاک کرده، خودشم داره پاک می کنه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 23:56:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefsodagari&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>shahin</dc:creator>
<guid>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>&lt;H1&gt;&lt;FONT size=4&gt;على از زبان على&lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;امـام عـلـى عـلیه السلام یاران رازدار محمد صلى اللّه علیه و آله مى دانند كه من حتى لحظه اى دسـت رد بـه سـیـنـه خـدا و پـیـامـبـر او نزدم در جاهایى با جان خود پیامبر را یارى رساندم كه دلیران مى گریزند و گامها واپس مى رود این شجاعت و مردانگى را خداوند به من ارزانى داشت . 
&lt;P&gt;ـ (هیچ گاه ) دروغ نگفته ام و (از پیامبر) دروغ به من گفته نشده است , و گمراه نشده ام و كسى هم به واسطه من گماره نگشته است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ هـرگاه از پیامبر خدا مى پرسیدم به من پاسخ مى داد و چون خاموش مى ماندم با من آغاز سخن مى كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ در تـفـسیر آیه “همانا تو بیم دهنده هستى و هر قومى را راهنمایى است “ ـ : بیم دهنده پیامبر خداست و راهنما من هستم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ پیامبر خدا صلى اللّه علیه و آله مرا براى داورى به میان مردم یمن فرستاد عرض كردم اى پیامبر خدا! مرا كه جوان هستم و ازدانش قضا و داورى ناآگاه , مى فرستى ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیامبر دست به سینه من زد و گـفت : خدایا! قلب او را هدایت كن و زبانش را استوار گردان ازآن پس , من در داورى میان دو نفر هرگز دچار شك و تردید نگشتم تا اكنون كه در این جا نشسته ام ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ پـیـامـبـر خـدا صـلى اللّه علیه و آله فرمود : اى على ! اگر تو نبودى بعد از من مؤمنان شناخته نمى شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ پـسـر نـابـغه گفته است كه من مردى بسیار بازیگوش و شوخ و بذله گویم و دست و پنجه نرم مى كنم و بازى مى كنم هیهات ! ترس از مرگ و یاد قیامت و حسابرسى (آخرت ) مرا از این كارها باز مى دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ در خطبه اى كه روز دوم خلافتش ایراد فرمود ـ : همانا من یكى از شما هستم آنچه براى شماست براى من نیز هست و آنچه برشماست بر من نیز هست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ گـمـراه نـشـدم وكـسـى را گـمـراه نكردم آنچه به من سفارش شد از یاد نبردم من از طرف پـروردگار خود بینه اى دارم كه آن را براى پیامبرش روشن ساخت و براى من تبیین نمود من در راه هستم (بیراهه نمى روم ).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ بـیعت شما با من بى اندیشه نبود و كار من و شما یكسان نیست من شما را براى خدا مى خواهم و شـما مرا براى خودتان مى خواهید اى مردم ! مرا به خاطر خود یارى رسانید به خدا سوگند كه داد ستمدیده را بستانم و به مهارى سخت ستمگر را بكشانم تااو را به آبشخور حق درآورم هر چند خود نخواهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ بـه خدا سوگند كه اگر شب را بر روى اشترخار تا صبح بیدار مانم و مرا در كند و زنجیرها كت بسته بكشند خوشتر دارم از اینكه در روز رستاخیز خدا و پیامبرش را به عنوان ستمكار دیدار كنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بـه خدا سوگند اگر هفت اقلیم را با آنچه زیر آسمانهاى آنهاست به من دهند تا با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه اى خدا رانافرمانى كنم چنین نخواهم كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ هـمـانا من در میان شما همچون چراغ در تاریكى هستم كه هر كس به حریم آن درآید از نور آن روشنایى گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ مـى فـرمـود ـ : خـداى عـزوجل را آیه اى (نشانه اى ) بزرگتر از من نیست و براى خدا “نبا”ى “عظیم “ تر (خبرى بزرگتر) از من نه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ـ از آن زمان كه خدا را شناختم او را انكار نكردم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=baseline&gt;ـ از آن زمان كه حق به من نموده شد در آن تردید نكردم .&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1388/09/7093147482441955621351961468712567252199.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 23:34:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefsodagari&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>yousefsodagari</dc:creator>
<guid>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان</title>
<link>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 539px; HEIGHT: 586px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://farhang20.persiangig.com/Untitled-2.jpg&quot; width=688 height=801&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به این فکر می کردم که مطلب آخرمو چی بزارم، ولی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچی به ذهنم نمیاد، هیچ نصیحتی، هیچ وصیتی ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه از بیماریم نوشتم فقط خواستم مرحله به مرحله که حالم خوب می شه رو گفته باشم و مایه ی امید باشه هم برای من هم برای بقیه؛ نه اینکه علاقه ای به بیمار بودن داشته باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینقدر حالم بده که دیگه نمی تونم بنویسم. هیچ کدوم از خوشی هایی که با یوسف می کنم از ته دل نیست. همش ظاهره، جدیش نگیرید. اون خنده ها نه منو واقعا شاد می کنه نه یوسفو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر روزی حالم خوب شد، حتما نوشتن تو این وبلاگو ادامه میدم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 18:45:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefsodagari&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>shahin</dc:creator>
<guid>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوونیه و عشق و حال</title>
<link>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الان ساعت 3 نیمه شبه. امشب سومین شب متوالی ای هست که منو سامان از زمانی که خورشید طلوع می کنه تا اذان مغرب که خورشید بای می کنه و فرداش دوباره های می کنه ما با همیم! این روزا خیلی شادیم. گویی غمامونو پشت نقاب چهره هامون پنهان کردیم. زن و شوهرا هم اینقدر خوش نیستن که ما هستیم! البت که ما قسمت صحنه دار اونا رو نداریم!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از صبح ما که همون ظهر شماست از خواب که پا میشیم شروع می کنیم به انواع دلقک بازی مثل رقص های ایرانی، عربی، هندی، کردی، ترکی و ... و تکرار تیکه کلامای خنده داره بازیگرا تو فیلمای سینمایی که شبا می بینیم. بهترین فیلمی که تو این شبا دیدیم سالاد فصل بود. دیالوگای مرحوم خسرو شکیبایی واقع با مزه است: &lt;B&gt;درو واکن، درو واکن، درو وا کن؛ &lt;/B&gt;با اون لهجه ی معتاد گونه که می گفت: &lt;B&gt;لیلا همه کس منه و ...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از ظهر تا سحر کارمون خندست. بعضی اوقاتم از خاطراتمون بابچه های دانشگاه مثل احسان ع، شاگرد اول سابق، بابک خله، بامداد ب و ... یاد می کنیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تو این سه روز، یه سری هم به جمهوری زدیم و من دو تا موبایل خریدم. چقدر خوش گذشت. البته یه سری هم به ناصر خسرو زدیم!!! اما به دلیل مسائل امنیتی از بازگو کردن خاطراتمون با اسد و پیمان و نام مستعارمون رامبود (!) و دلقک بازی هایی که تو مغازه های ناصر خسرو در میاوردیم و همینطور خرید اینترنتی ای که انجام دادیم که همش کلاه برداری بود جدا معذوریم!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقت اذان مغرب که میشه، چون سامان روزه نمی گیره بیچاره مامور خریده و از اون جایی که از یوسف آباد فقط خیابون 17 خونه ی گلنازو بلده، من بهش آدرس میدم و اونم با جی پی اسی که رو موبایلشه میره لوازم افطارو می خره. بعد با هم میشینیم فیلمای ماه رمضونو می بینیم. وای که چقدر خوش می گذره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اگر چه من آدم خیلی شادی نیستم ولی کاراکتر آدمای شادو از دیدگاه لئونوستالژیک خوب بازی می کنم. اون موقع ها که تو دانشگاه بودیم، هر کی یوسف رو می شناخت به عنوان یه مرفه بی دردی که هیچ غمی تو زندگیش نداره و همیشه شاده ازش یاد می کرد. وای از اون روزی که نقاب از چهره ی آدما بیفته...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفاقت من و سامان یه رفاقت ریشه داره. با 5 سال ضخامت. به عمر سالهای تحصیلمون تو دانشگاه تهرون. البته بی انصافیه اگه اسم حسین ت رو هم نگم. چرا که خیلی دوستش دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز که از کلاس کنکور تعطیل میشدم به عشق سامان از توانیر تا یوسف آباد بدو بدو اومدم. جالب اینجاست که وقتی سر کلاس بودم گوشیم رو سایلنت بود و  وقتی رفت رو پیغامگیر صدای سامان تو کلاس می پیچید. همه منو نگاه می کردند. از یه طرف از حرفای سامان خندم می گرفت از یه طرف تابلو شده بودم. وقتی رسیدم خونه انتظار داشتم سامانو تو کوچه ببینم ولی جالب اینجا بود که اون تو آسانسور بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در ضمن بد نیست از شیطونی های سامان هم بگم و اون اینکه قرص ضد افسردگی رو تو چایی من ریخت و فرداش من همش احساس می کردم فکم شل شده! وقتی علتشو از سامان پرسیدم تازه بندو آب داد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امشب آخرین شبیه که من و سامان کنار همیم. فردا شب، شب قدره. ایشالا که دعای همه تو این شب عزیز برآورده بشه. آری، به امید آن روز! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بسیجی باشید و بسیجی بمانید!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 00:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefsodagari&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>yousefsodagari</dc:creator>
<guid>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین اعلامیه جهانی حقوق بشر کوروش هخامنشی</title>
<link>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#0000ff&gt;در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی(۱۸۷۹ـ۱۸۸۲)به هنگام کاوشها در بابل در میان رودان (بین النهرین)باستان شناس ایرانی٬هرمز رسام یک استوانه سفالین کوچک از گل پخته(۲۳ سانتیمتر)٬یافت که شامل یک نوشته از کوروش بزرگ بود.جنس این استوانه از گل رس است٬۲۳ سانتیمتر طول و ۱۱ سانتی متر عرض دارد و در حدود ۴۰ خط به زبان اکادی و به خط میخی بابلی نوشته شده است.بررسی ها نشان دادکه نوشته ی استوانه٬مربوط به سال ۵۳۹(پ.م)از سوی کوروش بزرگ پس از شکست بخت النصر و گشوده شدن شهر بابل ٬نویسانده شده و به عنوان سنگ بنای یادبودی در شهر بابل قرار داده شده است.استوانه یافت شده در موزه بریتانیا در شهر لندن نگاهداری میشود.کوروش٬موسس پادشاهی ایران و اغازگر سلسله هخامنشیان پس از تسخیر بابل اعلام عفو عمومی داد و ادیان بومی را آزاد اعلام کرد.او هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوزبه مال و جان رعایا بازداشت.او تمامی ساکنین پیشین سرزمین ها را گرد هم آورده و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند.این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته شده٬و در سال ۱۹۷۱ میلادی٬سازمان ملل آن را به تمامی زبان های رسمی جهان منتشر کرد.این تاییدی است بر اینکه منشور آزادی بشریت که توسط کوروش بزرگ منتشر شده٬میتواند برتر از اعلامیه حقوق بشر که توسط انقلابیون فرانسوی در اولین مجمع ملی ایشان صادر شده است قلمداد شود.در روزگاری که کوروش به نمایندگی ایرانیان٬منشور حقوق بشر و آزادی انسان را فرستاد فخر مردمان و شاهان دیگر کشتن٬سوختن و ویران کردن بود.خلاصه متن این منشور چنین است:&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;(منم کوروش شاه جهان٬شاه بزرگ٬شاه دادگر٬شاه بابل شاه سومر واکد٬شاه جهان.پسر کمبوجیه٬شاه بزرگ...آنگاه که بدون جنگ و پیکاروارد بابل شدم٬همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند.در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم٬مردوک(مردوخ=خدای بابلیان)دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد٬زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد.نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و سرزمین وارد آید. آنها را از زیر یوغ اسارت خارج ساختم٬به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم...من فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارد.خدای بزرگ از کردار من خشنود شد...او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت.ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم...من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم.فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود٬بگشایند.همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند٬به سرزمین خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم٬باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ٬برایم زندگانی بلند خواستار باشند...من برای همه مردم٬جامعه ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.)&lt;BR&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://u3fs1365.persiangig.com/image/cyrus.gif&quot;&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Aug 2010 23:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefsodagari&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>yousefsodagari</dc:creator>
<guid>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ساده نوشتن</title>
<link>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;ساده نوشتن دست های سفید و چاق می خواهد&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و دست های سفید و چاق پیراهن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یا حداقل دستکشی بدون پارگی، بدون زخم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و دیوانگی رمز چمدانیست که پشت دختر بچه را خم می کند&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و تو دستت را بلند می کنی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;محکم پشت من می کوبی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و با محبت می گویی قوز نکن&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و جای دستت برای همیشه بر پشتم باقی می ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مریم پالیزبان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://mpaliz.persiangig.com/%DA%AF%D8%B1%DA%AF%20%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%DB%8C.%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84.mp3&quot;&gt;http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://mpaliz.persiangig.com/%DA%AF%D8%B1%DA%AF%20%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%DB%8C.%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%A7%D9%88%D9%84.mp3&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Aug 2010 18:21:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefsodagari&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>shahin</dc:creator>
<guid>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیولای آدمخوار!</title>
<link>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گذری بر شرکت های هرمی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باز هم سلام٬تصمیم گرفتم تو شرایطی که شرکت هایی موسوم به هرمی که در زمینه نت ورک مارکتینگ و یا نتورک اینوستینگ فعالیت میکنند نقدی بکنم تا به این ترتیب از ضرر و زیان هزارن هموطنی که تو جامعه ی ما به دلیل عدم تجربه و آشنایی با این سیستم ها به دام می افتند و متاسفانه صدی نود آنها متضرر میشوند و گاهی این ضررها آن قدر خانمان سوز است که کام جوانان ما و خانواده های آنها را به شدت تلخ میکند به همین خاطر مطالبی را که حاصل تجربه ی دوستانم و علم بنده نسبت به این سیستم هاست در اختیارتان قرار دهم شاید که موثر افتد چرا که آزموده را آزمودن خطاست.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شروع بحثمو با نگاهی به تاریخچه ی ورود این شرکتها به ایران شروع میکنم.در ابتدا شرکتی به نام پنتاگونا که اصالتا آمریکایی بود وارد ایران شد.این شرکت در قبال دریافت ۵۰۰۰۰۰ تومان فرد طعمه را عضو میکرد و بدون اینکه محصولی به وی بدهد تنها با دادن رسیدی به وی اکتفا میکرد.که همین شیوه پایه گذار شروع فعالیت شرکت هایی موسوم به شرکت های کاغذی شد.افراد تازه عضو شدد باید برای شروع افرادی را جذب میکردند که بسته به نوع پلن یا ۲ نفر(اصطلاحا باینری)یا ۳ نفر بودند از ورود این افراد به این شرکت ها مبلغی به عنوان پور سانت به معرف پرداخت میشد.به این ترتیب آن ۳ نفر نیز سه تفر جدید را معرفی میکردند.در نهایت هر فرد که ۱۰ لول یا سطح پایینی آن که شکل میگرفت به این صورت که در لول اول ۳ نفری که خودش معرفی کرده بود لول ۲ ۹٬ نفری که ورودیهایش معرفی کرده بودند و لول سه ۲۷ نفر و نهایتا لول ۱۰ ۳&lt;SUP&gt;۱۰٬&lt;/SUP&gt;  نفر که معادل ۵۰۰۴۹ نفر بودند از سیستم خارج میشد و پورسانتی حدود ۵۰۰ میلیون یا بسته به نوع پلن دریافت میکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دو نکته در این نوع شرکت ها وجود داشت اولین نکته اینکه فرد در طول فعالیت فقط در دو زمان پور سانت دریافت میکرد ٬ابتدا در زمانی که ۳ نفر خود را معرفی میکرد و معادل ۵۰۰۰۰۰ که همان پول اولیه خودش بود دریافت میکرد و یکی هم زمانی که ۱۰ لولش به طور کامل شکل میگرفت و با دریافت رقم سنگینی حدود ۵۰۰ میلیون از مجموعه خارج میشد.در ابتدا نگاه به این نوع پلنها بسیار اغوا کننده به نظر می آید ولی واقعیت چیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رشد این نوع فعالیت ها در ریاضی تحت عنوان تابع نمایی مطرح میشود که تابعی به شدت صعودی است برای آنکه مطلب برایتان جا بیفتد از از مثالی آماری استفاده میکنم فرض کنید هر کسی برای معرفی ورودی هایش در بد ترین حالت ممکن به قول نتورکر ها ۲ ماه طول بکشد اگر آقای A بعد 2 ماه فرد B و C و D را وارد کند و همین طور افراد B و C و D هم 3 نفر هایشان را که مجموعا 9 نفر میشوند وارد کنند البه بعد 2 ماه به عبارتی 4 ماه بعد ورود آقای A و این داستان برای ورودی های آنها هم اتفاق بیفتد بعد 10 لول یعنی بعد 20 ماه آقای A با دریافت 500 میلیون از مجموعه خارج میشود.فراموش نکنیم که آقای A  اولین نفری بود که وارد شرکت شده و دور از ذهن نیست که ایشان خود از موسسین شرکت باشد.فرض کنید شما پنجاهمین نفری باشیدد که وارد این شرکت شده.شما خیلی خوش شانسید چون جزو کسانی هستید که خیلی زود وارد شده اند اما فراموش نکنید که هم لولی های شما 81 نفرند زیرا در لول یک شرکت آقای  A بود لول 2 آقایان B و C و D  بودند و لول سه 9 نفر و لول چهار 3&lt;SUP&gt;4&lt;/SUP&gt;=81 نفر که شما چون نفر پنجاهم هستید پس در لول 4 هستید خیلی نزدیک به شرکت ولی 80 رقیب دارید آنها هم به دنبال تشکیل 10 لول برای خود هستند تا به آن پول رویایی برسند.پس بعد 10 لول برای شما  50049 نفر زیر مجموعه دارید که همان طور که میدانید تا به لول 10 نرسید یه جز همان پور سانتی که بعد معرفی 3 نفرتان نصیبتان شد دیگر پولی دریافت نمیکنید تا لول دهم اما 80 دوست رقیب شما هم بیکار نشسته اند و آنها هم طی این 20 ماه 10 لول خود را ایجاد کرده اند پس مجموعا 50049 *81=4053969 نفر وارد شده اند حال اگر ورودی های مستقیم شما هم که فقط 2 ماه بعد شما وارد سیستم شده اند بخواهند به درامد رویایی برسند و 50049 نفر زیر مجموعه داشته باشند چون در لول پنج 3&lt;SUP&gt;5&lt;/SUP&gt;=243 نفر رقیب دارند مجموعا 243*50049=12161907 نفر وارد مجموعه شده اند پس در نتجه کسانی که در لول 6 یعنی در بدترین شرایط یکسال بعد تاسیس شرکت وارد سیستم میشوند به دلیل اشباع سیستم هرگز نمیتوانند ورودی بگیرند لذا حتی پول اولیه خود را میبازند.این واقعیتیست که موسسین این شرکت ها هرگز به شما نمیگویند.بعد از پنتاگونا این مدل توسط سودجویان ایرانی با اندکی دست کاری در پلن کپی برداری شد که بعد ها موسوم به پولشویی گردید.در شرکت های ایرانی مبلغ اولیه به پنج هزار تومان کاهش یافت و پور سانت انتهایی به 68 میلیون و نظیر این ارقام.که به این شکل که مبلغ اولیه بسیار کم بود عده زیادی را فریب میدادند.اگرچه پولی که هر فرد میداد پول کمی بود ولی سود میلیاردی نصیب شرکت میشد.در واقع برندگان اصلی پلن های کاغذی صاحبان این شرکت ها و بستگانشان که اصولا در لول های نخستین بودند میشدند.اما با گذر زمان و آشنایی مردم با این ترفندها آنها نیز تکامل پیدا کردند و شیوه های جدیدتری را برای کلاه برداری از مردم ابداع نمودندودر سال 1998 شرکتی به نام گلد کوئست که اصالتا انگلیسی بود٬اما در کشور های پیشرفته نظیر انگلیس سالها فعالیت این قبیل شرکت ها ممنوع شده بود به دلیل زیان های شدیدی که به اقتصاد وارد میکرد٬ لذا فعالیت خود را در هنگ کنگ آغاز کرد.بررسی تاریخچه کلاه برداری گلد کوئست را در پست های بعد دنبال کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به امید روزی که دیگر هیچ فردی با طعمه طمع در چنگال این هیولای آدمخوار نیفتد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Aug 2010 17:07:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefsodagari&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>yousefsodagari</dc:creator>
<guid>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از زمین تا آسمان در سفر به طالقان</title>
<link>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000&gt;یادش بخیر سال ۸۹ برای من با کالبدی کاملا متفاوت شروع شد٬سالی که با همه سال های عمرم متفاوت بود.امسال اولین سالی بود که ما منظورم خانواده  سنت شکنی کردیم و تعطیلات عیدو به طالقان نرفتیم٬تا آخر عید تهران موندیم.بعد تعطیلات هم بامداد رو درست توی ۱۴ فروردین تو ریور ساید دیدم یه ساعت بعد هم حسین ت به ما ملحق شد.تو ریور ساید تصمیم گرفتیم که مجردی یه سفری به طالقان داشته باشیم.اون روزا هنوز ورق زنگی من عوض نشده بود.حکم٬گیشنیز بودو منم حاکم٬حتی برگ آس هم دست خودم بود.بالاخره روز موعود یعنی سه شنبه ۲۳ فروردین٬ما وسایل سفرو آماده کردیم و اومدیم دانشگاه تا با هم بریم خونه ما ماشینو برداریم.قبل از اینکه من برم دانشگاه همکارم امیر م زنگ زد که بیا من تو بلوار کشاورزم میخوام ببینمت یه حالو احوالی کنیم.ما هم رفتیم پیش امیر.درست از بعد بهمن ماه اوضاع شرکتمون بد جور خراب شده بود و من هم آینده ی بدی رو تو ذهنم تصور میکردم.خلاصه با یه عالمه نگرانی رفتم پیش امیر.بعد کلی احوال پرسی من به امیر گفتم نگران آینده شرکتم.اونم کلی به ما قوت قلب دادو آخرش گفت برو طالقان جای ما رو هم خالی کن.بعد خداحافظی رفتم دانشگاه دنبال حسینو بامداد.در نهایت با کلی تاخیر ساعت ۱ به سمت طالقان حرکت کردیم غافل از اینکه روزگار چه آشی برام پخته.ساعت ۳ رسیدیم خونمون تو طالقان از اونجایی که هوا اونجا سرد بود.سریع خونه رو گرم کردیم.حسین مست طبیعت طللقان شده بود.حیاطمون هم پر شکوفه بود.بعد از اینکه با تلفن یکی از بچه ها رو سر کار گذاشتیم.شروع کردیم به فیلم دیدن.من از فیلم روز سوم خیلی خوشم اومد واقعا قشنگ بود غرور مرد ایرونی رو دیدن این فیلم جریحه دار میکرد.آدم دوست داشت تو فیلم بودو پدر صاحب بچه ی عراقیه رو در میاورد.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;فردای اون روز رفتیم تو دل طبیعتو جاتون خالی یه کباب خفن درست کردیم.چه قدر خوش گذشت غافل از اینکه این آخرین روزای خوش من بود وقتی جمعه بعد یه سفر ۴ روزه به تهران برگشتیم.فرداش قرار شد من برای یه جلسه کاری برم پیش محسن ح و امیر م که مشکلات کاریه شرکتو بررسی کنیم.وقتی بهشون زنگ زدم تلفن هر دو خاموش بود.نگران شدم فرداش فهمیدم به خاطر شکایت ارباب رجوع جفتشون افتادن تو زندان.دنیا دور سرم چرخید از آسمون به زمین افتاده بودم.تا یک ماه تو حالت گیجی بودم.هر روز میومدم دانشگاه ولی سر کلاس نمیرفتم از صبح تا غروب میشستم تو ریور سایدو فکر میکردم.خلاصه سرنوشت برام یه نسخه تلخ نوشت.اینم یه عکس از اون روزای خوش:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://u3fs1365.persiangig.com/image/25012010.jpg&quot; align=bottom border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Jul 2010 21:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=yousefsodagari&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>yousefsodagari</dc:creator>
<guid>http://yousefsodagari.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
